پيشرفته
 

موضوعات :

  • تاریخ شفاهی
  • پرونده ها

  • کلمات کليدي :

  • حمید دیالمه
  • واعظ موسوی
  • دکتر صادقیان
  • عبد خدایی

  •     1965 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 4 : ده سال جلوتر از جامعه

    دیالمه‌ای که من می‌شناسم!

    1. انجمن مخفي

    قبل از انقلاب، انجمن اسلامي پزشكان داشتيم كه در اين انجمن مخفيانه هر پانزده روز همه در منزل يكي از دوستان جمع مي‌شديم. حضرت آيت‌الله مطهري تشريف مي‌آوردند. گرداننده ايشان بودند. مسائل مذهبي طرح مي‌شد و ضمناً اطلاعاتي را که از اوضاع و احوال داشتند، براي ما، بيان مي‌كردند. بنده در اين جلسات محرمانه انجمن اسلامي فرزندم را با خود مي‌بردم. خيلي برايش جالب بود. مخصوصاً حضرت آيت‌الله خامنه‌اي و حضرت آيت‌الله مطهري خيلي به ايشان علاقه پيدا كرده بودند به‌گونه‌اي ‌كه در جلساتي غير از جلسه ما نيز ايشان مي‌رفت پيش آقايان. بعد، آيت‌الله بهشتي در سخنراني‌ها و مطالبي كه بيان مي‌كردند خيلي برايش جالب شده بود كه تا اوايل انقلاب هم، كه مجمعي تشكيل داده بودند در پامنار، در آن شركت مي‌كرد و خيلي هم مورد توجه آيت‌الله بهشتي قرار گرفته بود. (به نقل از مرحوم دكتر حميد ديالمه، پدر شهيد دكتر عبدالحميد ديالمه)

    2. تقويم فقرا

    پيش از انقلاب، یک سال عيد، به همراه خانواده به منزل مرحوم ديالمه در تهران رفته بوديم. من نوجوان بودم و بازيگوش. با اينكه چند سالي از من بزرگ‌تر بود، به او علاقه داشتم به همين خاطر وارد منزل كه شدم دنبال وحيد گشتم؛ پيدايش نكردم. پرسيدم: "وحيد كجاس؟" پاسخ شنيدم كه براي خريد تقويم ديواري به بازار رفته و بر مي‌گردد. ساعتي بعد وحيد‌آقا برگشت با چند نسخه تقويم ديواري بزرگ. يك نسخه را روي ديوار منزل خودشان نصب كرد و يك نسخه را به پدر من هديه كرد كه تا چندي پيش بر ديوار منزل پدري‌ام خود‌نمايي مي‌كرد. تقويمي مقوايي و بزرگ كه روي آن تصويري از يك كودك آفريقايي لاغر و خسته و گرسنه با كاسه‌اي در دست؛ كه بر بالاي آن نوشته شده بود: ارايت الذي يكذب بالدين، فذلك الذي يدع اليتيم. (بر اساس خاطره‌اي از حجت‌الاسلام واعظ موسوي)

    3. حق من

    وارد سلف سرويس شدم. ساعت حدود 1.45 بود و به كلاس نمي‌رسيدم و صف غذا طولاني بود. دنبال آشنايي مي‌گشتم در صف تا بتوانم سريعتر غذا بگيرم. شخصي را ديدم كه چهره‌اي آشنا داشت و قيافه‌اي مذهبي. نزديك شدم و ژتون را به او دادم و گفتم‌: براي من هم بگير. چند لحظه بعد نوبت او شد و ژتون مرا داد و يك ظرف غذا گرفت و براي من كه پشت ميز نشسته بودم، آورد و خودش به انتهاي صف غذا برگشت و در صف ايستاد. بلند شدم و به كنارش رفتم و گفتم: چرا اين كار را كردي و براي خودت غذا نگرفتي؟ گفت: من يك حق داشتم و از آن استفاده كردم و براي شما غذا گرفتم و حالا برمي‌گردم و براي خودم غذا مي‌گيرم. اين لحظه‌اي بود كه به او سخت علاقه‌مند شدم و مسير زندگي‌ام تغيير كرد. (بر اساس خاطره‌اي از دكتر صادقيان)

    4. تهديد و پاسخ

    با انتشار اوّلين کتابهاي جديد ايدئولوژيک منافقين تحت عنوان «‌تبيين جهان» نوشته مسعود رجوي، دكتر ديالمه نيز سلسله سخنراني‌هاي نقّادانه خود را با عنوان «تبيينِ تبيينِ جهان» در آمفي‌تئاتر رازي دانشگاه پزشكي مشهد، ‌آغاز کرد که از همان ابتدا با تهديدهاي منافقين روبرو شد. شب قبل از اولين جلسه طي پيامي، شهيد تهديد به مرگ و بمب‌گذاري در جلسه فردا شده بود. او در ابتداي اولين جلسه، بدون توجه به اين تهديدات، به تهديد‌كنندگان گفت: «‌از چنين پيامي كه شما داديد و اين لياقت را در خودم نمي‌‌ديدم، بسيار خرسندم!... مگر زمانيكه شما دو چهره گروه‌هاي مختلف آنهايي‌كه حيات و هستي حوزه‌هاي‌علميه ما به آنها بستگي‌داشت، به‌زعم خود از سر راه برداشتيد، درد شما درمان شد؟ ... و آيا هنوز براي شما روشن نشده است كه هرچه شما بيشتر و بيشتر در اين مسير حركت كنيد، برننگتان افزوده مي‌شود؟... و تاسفم براي شماست كه الان صداي مرا مي‌شنويد و تاسف بيشترم براي سرانتان كه هنوز عبرت نگرفته‌اند». و جز چند نفر، كسي آمفي‌تئاتر را ترك نكرد و سخنراني‌ها در همان مكان طي آنروز و روزهاي بعد ادامه يافت. ( به نقل از دوستان و همراهان شهيد و نوار اولين جلسه «تبيينِ تبيين جهان»)

    5. ليست علما

     دوره اول مجلس بسيار حساس بود، افراد مختلفي نامزد  شده بودند؛ مذهبيون و توده‌اي‌هاي باسابقه و برخي از كساني كه از اروپا آمده بودند تا شايد در مجلس نفوذ كنند. تعدادي از علماي مشهد احساس مسووليت كردند خصوصا آميرزا جوادآقاي تهراني و آيت ا.. فلسفي و آيت ا.. مرواريد و بزرگاني ديگر. آنها وضع بوجود آمده را ديدند و شكوفايي انقلاب را مشاهده كردند و احساس كردند كه براي تداوم و استمرار انقلاب و براي حضور مردم در صحنه بايد تلاشن دوباره كنند؛ به همين جهت نامزدهايي را معرفي كردند. تحقيقاتي انجام داده بودند و به نتايجي رسيده بودند. به افرادي همچون دكتر ديالمه و دكتر صادقي رسيدند. آنها فهميدند كه ديالمه شخصيتي است جوان كه از درك بالايي در مسائل سياسي برخوردار است و ديانت و پايبندي به دين از نكات بارز شخصيت او بود و در مسير خودش استقامت داشت و اين مساله در برخورد با بني‌صدر خودش را نشان داد. لذا علما از ايشان حمايت كردند و نتيجه اين حمايت انتخاب شهيد ديالمه به عنوان جوان‌ترين نماينده مجلس شوراي اسلامي بود؛ كه به همراه دو نفر ديگر از ليست علماي مشهد به مجلس راه يافت.(بر اساس خاطر‌ات  حجت الاسلام دكتر عبدخدايي)

    6. بحث آزاد پيش همه

    شهيد ديالمه در روز 15/12/59 يعني فرداي روز سخنراني بني‌صدر در دانشگاه تهران و برپايي غائله 14 اسفند، در مهديه تهران در ميان جمعيتي که به شدت نسبت به آن شهيد ابراز احساسات مي کرد در سخنراني خود با عنوان «مصدق از حمايت تا خيانت» گفت: « آنچه که ما از ابتداي انقلاب فاقد آن بوديم و چوب آن را مي‌خوريم اين است که افراد را درست نمي‌شناختيم و آگاهي از مواضع آنان نداشتيم و همين امر باعث شد که اسلام‌شناسان اروپايي بر مبناي آزادي‌هاي غلط غربي آنچه را خواستند به خورد اين ملت دادند و سعي نمودند مسلمانان مؤمن را با برچسب هاي گوناگون از ميدان به‌در نمايند. ... چه زماني از «بحث آزاد» فرار کرده‌ايم که امروز آنها به خود اجازه مي‌دهند فرياد برآورند که ما اهل بحث آزاديم و بقيه زور مي‌گويند. اگر بنده و شما آگاه باشيم خوب مي‌فهميم که چرا اين‌گونه مي‌گويند و عمل مي‌کنند، چرا يکباره اسامي نيروهاي مرتجع داخلي و خارجي عوض مي‌شود و مي‌‌شوند انقلابي!! پيشتاز! مجاهد! مبارز! پيشگام؟! و در مقابل همه نيروهايي که در اين سمت قرار دادند و حرکت را ايجاد کرده‌اند، مي‌شوند‌ نيروهاي مرتجع، انحصارطلب و دُگم و از اين قبيل، اين همان شيوه هميشگي و مرسوم تاريخ است که اصطلاحا معروف است به نعل وارونه ...»

    بعد از اين سخنراني کم کم شعار « بني‌صدر، ديالمه، بحث آزاد پيش همه » زبانزد بسياري از جوانان مسلمان شد و بر برخي ديوارهاي شهرهاي تهران و مشهد نيز نقش بست. ( به نقل از دوستان شهيد و نوار جلسه )

    7. سيب سرخ

    زمان دانشجويي وحيدآقا، يكي دو سال قبل از انقلاب، روزي به خانه دانشجويي ايشان رفتم. هوا سرد بود و بدون وسايل گرما‌زا ، گذران زندگي بسيار سخت بود. فهميدم براي بخاري سوخت ندارد. به منزل خودمان بازگشتم و يك پيت كوچك نفت پر كردم و بر پشت دوچرخه ام بستم. به سوي خانه وحيدآقا رفتم. به در خانه رسيدم. زنگ زدم و منتظر شدم. خودش در را بازكرد نگاهي به من انداخت و لبخندي بمن زد. بدون هيچ كلامي پيت نفت را به او دادم. سيب سرخي در دست داشت، بزرگ و زيبا. آن سيب را به من داد. يك سيب سرخ بزرگ و زيبا. (بر اساس خاطره‌اي از يكي از دوستان شهيد)

    8. تا صبح

    هر چه دنبالش گشتم پيدايش نكردم. شب هم پيدايش نشد. صبح پيدايش كردم. چهره‌اش درهم و بهم ريخته بود. خستگي در صورتش موج مي‌زد. گويي كيلومترها دويده بود. گفتم: ديروز تا حالا كجا بودي؟ همه جا را گشتيم، نبودي!  آرام پاسخ داد: ديروز آقا رو توي مسجد ابوذر ترور كردند! تا صبح، در بيمارستان، پشت در اتاق ايشان نشسته بودم! ... .

    هيچ نگفتم. او تا صبح بيدار مانده بود. تا صبح روز هفتم تير. ( بر اساس خاطره‌اي از مهندس قنبري)

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه