پيشرفته
 

موضوعات :

  • داستان

  • کلمات کليدي :

  • مجید
  • وحید
  • آقای فرهت
  • پخش تراکت

  • محمدرضا خردمندان

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • نیمی از یک خیابان بلند

  • مطلب بعدي >   2002 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 4 : ده سال جلوتر از جامعه

    پول میز

     سید محمدرضا خردمندان

    زنگ آخر بود. آقای سمیعی بین صندلی­های کلاس راه می­رفت و بلند بلند درس می­داد. با انگشت، به عکس یک زمین فوتبال تو کتاب علوم اشاره می­کرد و می­گفت«اگر هسته­ی اتم را به اندازه­ی یک گوی کوچک در نظر بگیرید در این صورت یک اتم، به اندازه­ی یک استادیوم فوتبال خواهد بود». مجید نشسته بود ته کلاس؛ آن گوشه­ی چسبیده به دیوار. جایش را با وحید عوض کرده بود. کتاب نداشت. کتاب فارسی جلویش بود. معلم که به او نزدیک می­شد خودش را می­چسباند به دیوار و سرش را پایین می­گرفت. خم می­شد رو کتاب تا معلم نبیند کتابش فارسی است. زیر چشمی نگاه می­کرد و همین که معلم دور می­شد نفس راحتی می­کشید. اما همین که شنید«اصغری بلند بخوان!» دستپاچه شد. تا خواست کتاب وحید را جلویش بکشد آقای سمیعی دید. آمد نزدیک. کتاب فارسی را از جلوی مجید برداشت.

    - این چیه؟!

     مجید تا خواست حرفی بزند گوش­اش ونگ زد. برای چند لحظه هیچ چیز نشنید. صدای کشیده، کلاس را ساکت کرده بود.

    - کیفت کو؟!

    مجید ساکت ماند. حس کرد همه­ی کلاس به او خیره شده است. سرش پایین بود و گوشش سرخ شده بود.

    - دیروز هم نه کیف داشتی نه کتاب. بلند شو!

    مجید با سر پایین بلند شد ایستاد.

    - یک راست می­روی پیش آقای سلیمی. می­گویی من نه کیف دارم نه کتاب. خودش می­داند و تو. گم شو!

    بعد به نوشته­ی روی کتاب فارسی نگاه کرد. نوشته بود«خوش مرام»

    - وحید این کتاب توئه؟!

    وحید چیزی نگفت. با دکمه­ی پیرهنش بازی می­کرد.­

    - تو هم بیرون!

    - آقا ما چرا...

    - حرف نباشد. هر دوبیرون!

    مجید خواست بگوید کتاب را به زور از کیف وحید برداشته اما زبانش نچرخید. جلوی در که رسیدند آقای سمیعی به دادش رسید«خوش مرام! دفعه­ی آخرت باشه. بیا بشین.»

    دفتر شلوغ بود. معلم ورزش داشت چندتا توپ­ را تو قفسه جا می­داد. آقای سلیمی با اولیای چند تا از بچه­ها حرف­ می­زد. دو تا بچه هم آن گوشه ایستاده بودند و سرهاشان پایین بود. از قیافه­هاشان معلوم بود یک کاری کرده­اند. مجید اجازه گرفت و رفت تو. بی­سر وصدا رفت کنار زنگ ایستاد. دستهایش را گذاشت روی هم و چسباند به شکمش. سرش را انداخت پایین و زیرچشمی به ساعت نگاه کرد. چیزی به زنگ نمانده بود. اگر اولیا همین­طور به حرف زدن ادامه می­دادند زنگ می­خورد و هرکی به هرکی می­شد. مادر شاهین تقی­خانی را می­شناخت. همان زنی بود که کفش­های پاشنه بلندی داشت و با هیجان حرف می­زد و دستهایش توی هوا موج برمی­داشت. زیاد می­آمد مدرسه. آقای سلیمی خیره شده بود به پارچ آب روی میز و سر تکان می­داد. زن می­گفت بچه­اش را تو پر قو بزرگ کرده. می­گفت این بچه­ای که نمی­داند اسمش چیست و گاری دارد و همه می­دانند نان خشکی­ است و همیشه بوی گند می­دهد، با خودش میکروب می­آورد تو کلاس. می­گفت می­ترسد بچه­اش مریض شود. می­گفت شاهین حساس است. معلم ورزش در قفسه را بست. نیم نگاهی به مادر شاهین انداخت و بیرون رفت. صدای سوتش از تو حیاط آمد. سوت ممتد و بلندی بود که می­گفت زنگ ورزش تمام است؛ لباس­هایتان را بپوشید.

    همه که باهم بلند شدند مجید لباسش را مرتب کرد و صاف ایستاد. یک دقیقه از زنگ گذشته بود. کمی خوشحال شد. آقای سلیمی تا جلوی در، زن­ها را همراهی کرد. مرتب می­گفت«چشم! پیگیری می­کنم»

    زن­ها که رفتند دفتر خلوت شد. فقط مجید بود و آن دوتا بچه. آقای سلیمی برگشت و بی­آنکه به مجید نگاه کند رفت به سمت بچه­ها. بچه­ها خودشان را عقب کشیدند و چشمهایشان را جمع کردند. هنوز نرسیده بود، صدای کشیده­ها بلند شد. پشت سر هم می­زد و نمی­گذاشت بچه­ها نفس بکشند.

    - عوضیا! حالا دیگه دست تو کیف بچه­­های مردم می­کنید؟! دزد شدید؟ بزنم لهتون کنم؟!...

    مجید ترسید. خودش را عقب کشید. زیر لب گفت«داریوش عوضی!»

    آقای سلیمی از کتک زدن که خسته شد رفت پشت میزش نشست. بچه­ها التماس می­کردند به خانه­شان زنگ نزند. آقای سلیمی گوشی تلفن را که برداشت تازه نگاهش افتاد به مجید.

    - اصغری! اون زنگ رو بزن!

    مجید انگارکه دنیا را بهش داده باشند برگشت و زنگ پشت سرش را چند بار فشار داد و آخرین بار دستش را برنداشت.

     آقای سلیمی داد زد«چه خبرته گوساله؟ بردار اون دستتو!»

    بعد انگار یاد مجید افتاده باشد گفت«بازم کیف و کتاب نیوردی؟»

    - به خدا آقا...

    - تو که بچه­ی خوبی بودی اصغری. چرا اینطوری می­کنی؟

    - آقا ما...

    - بروحرف نزن! ولی وای به حالت اگه فردا هم بدون کیف بیای. با اردنگی می­ندازمت بیرون!

    - چشم آقا!

    - آقای سلیمی دوباره شروع کرد به شماره گرفتن. التماس بچه­ها دوباره شروع شد. مجید همان­طور که انگشت اجازه­اش را بالا گرفته بود عقب عقب رفت تا رسید به در. بعد خودش را انداخت توی سیل بچه­ها که مثل مور و ملخ به سمت در حیاط می­دویدند.

    وحید تو کوچه ایستاده بود. پای درخت چنار؛ این پا و آن پا می­کرد. مجید از در که بیرون آمد وحید را دید و دوید به سمتش.

     مجید گفت«ترسیدم رفته باشی»

    وحید گفت« نه اتّفاقن باهات کار داشتم!.»

    بعد کیفش را زمین گذاشت؛ راست ایستاد؛ به این ور و آن ور نگاه کرد؛ گذاشت تو شکم مجید.

    «آخِ» بی­رمقی از ته گلوی مجید درآمد و بلافاصله تو شکمش جمع شد. حس کرد روده­هاش تو هم مچاله شدند. چشمش سیاهی رفت. وحید، خونسرد کیفش را برداشت انداخت روی شانه. مشتش را مالید.

    - بهت تخفیف دادم.

     مجید دودستی شکمش را چنگ می­زد. کمی فاصله گرفت و تکیه زد به درخت چنار.

    - چته بابا؟ یه کتاب دادیا!

    - دادم یا به زور گرفتی؟ اصلن تو غلط کردی رفتی کلوپ که حالا این بلاها سرت بیاد!

    مجید چشمهایش را بسته بود و همانطور که آخ و اوخ می­کرد گفت«خدایی چه مشتی داری! بوکس کار می­کنی؟!»

    وحید کیفش را رو شانه محکم کرد.

    - این بار آخره مجید از این کارا می­کنی!

    همین که خواست راه بیفتد مجید پرید جلوش ایستاد.

    - ببین وحید! امروز روز آخره. پولم می­رسه به نُه تومن؛ کیف آزاد می­شه.

    وحید چند لحظه سکوت کرد. نرم شده بود. از کنار مجید راه افتاد. همانطور که دور می­شد گفت«چی بگم به مامانت؟!»

    -  مثل همین چیزایی که تو این چند روز گفتی. بگو... بگو مسابقه علمی بود بچه­ها رو نگه داشتن تو مدرسه! فقط باور کنه­ها! یه وقت زنگ نزنه مدرسه!

    - بعد نمی­گه تو اینجا چه غلطی می­کنی؟!

    مجید خندید. صدای وحید کمرنگ شده بود. معلوم بود پی جواب نیست. مجید دیگر چیزی نگفت. ظلّ گرما بود. بچه­ها هنوز شلوغ می­کردند. با اینکه مدرسه تعطیل شده بود اما سوراخی آقا نعمت هنوزغلغله بود. سوراخی جایی بود که انواع خوراکی­ها با دستی از آنجا بیرون می­آمد؛ دست نعمت خانم. ساندویچ سوسیس، کالباس، پنیر گردو، پنیر سبزی، یخمک، لواشک، آلوچه، پیراشکی، پفک و صد جور خوراکی دیگر.

    مجید دلش ضعف می­رفت. شکمش به قارّوقور افتاده بود. رفت پشت درخت چنار ایستاد و پولهایش را بیرون آورد. برای چندمین بار شمرد. شش­هزار تومان تمام. حتی صد تومان هم نمی توانست از روی پول­ها بردارد. وحید خیلی دور شده بود. اگر هم بود، نمی­خواست از او قرض بگیرد. می­دانست وضعشان چه­ طور است. بعد از آن اتفاق، اول از همه رفته بود خانه­ی وحید. خانه­شان توی یک کوچه­ی تنگ و تاریک بود؛ با آسفالت­های تکه تکه شده­ی قدیمی. دو کوچه پایین تر از خانه­ی خودشان. توی یک زیر زمین کوچک کنار ساختمان شش طبقه. پدرش سرایدار ساختمان بود.

    مجید سنگ­ریزه زده بود به شیشه. اول که صدای بد وبیراه پدر وحید را شنیده بود فرار کرده بود پشت یک وانت درب­وداغان قایم شده بود. اما چند دقیقه بعد خود وحید آمده بود جلوی در. مجید گفته بود نُه هزار تومان پول می­خواهد. یکراست از کلوپ آقا داریوش آمده بود. باخته بود. ده دست پشت هم. از یک پسرک ریقوی نیم وجبی. اول که قیافه­ی معوّج پسرک را دیده بود تو دلش خندیده بود. همان اول بازی هم، یک طور که پسرک نفهمد گذاشته بود گل بزند؛ اما رفته رفته فهمیده بود بازی پسرک آنطور­ها که فکر می­کرده نبوده. بعد هرکاری کرده بود نتوانسته بود گل بزند. پسرک چهار گل دیگر هم زده بود. مجید حرصش گرفته بود. با اینکه به اندازه­ی یک دست، پول داشت اما برایش افت داشت اینطور از آن نیم وجبی بخورد. مجید بازیش حرف نداشت. در مدت کوتاهی که به کلوپ آقا داریوش رفت و آمد می­کرد آنقدر حرفه­ای شده بود که کسی جرات پول میز بازی کردن با او را نداشت. آن روز هم که پسرک با آن کلاه نقابدار چرک­مرده­ی قهوه­ای رنگ آمده بود تو کلوپ و حریف خواسته بود همه به مجید نگاه کرده بودند. مجید با دست به صندلی کنار خود اشاره کرده بود که«بنشین». بعد از باخت اول، مجید پیشنهاد دست دوم را داده بود. پسرک کلاهش را دراورده بود و یک آدامس دست­خورده، از سقف آن کنده بود، انداخته بود تو دهانش. چشم دوخته بود به مجید و تند تند جویده بود. مجید از این رفتار پسرک، حالش به هم خورده بود. با خودش قسم خورده بود به تعداد موهای سرش به پسرک گل بزند. پسرک بی­آنکه حرفی بزند دوباره دسته را برداشته بود و بازیکن­هایش را چیده بود. مجید ده دست پشت هم باخته بود. نُه هزار تومان. پسرک خسته شده بود و ادامه نداده بود. باز کلاهش را درآورده بود و آدامسش را چسبانده بود همانجا؛ چند بار محکم زده بود به پشت صندلی؛ خاکش را گرفته بود و رفته بود.

     مجید به­یک­باره تنها شده بود. دیر وقت بود. جز یکی دو نفر غریبه کسی تو کلوپ نمانده بود. به آقا داریوش گفته بود«آنقدر پول همراهم نیست». گفته بود «تا فردا می­آورم» اما داریوش با کسی تعارف نداشت. با کسی دوست نبود و حساب مو را از ماست می­کشید. وقتی دیده بود چیز باارزشی همراه مجید نیست به کیف مدرسه­اش اشاره کرده بود؛ گفته بود«زودباش درش بیار» مجید هر چه گفته بود کیفش را لازم دارد توی کَت داریوش نرفته بود. خودش دست دراز کرده بود و خواسته بود با آن دست­های پرموی گنده­اش کیف را از شانه­های مجید بیرون بکشد. مجید خودش را عقب کشیده بود. بند کیفش را محکم گرفته بود. داریوش گفته بود«ولش کن ببینم» اما مجید ولش نکرده بود. یک­آن، بند کیف را از دست داریوش بیرون کشیده بود و دویده بود به سمت در. شاگرد داریوش از روی پیشخوان پریده بود اما نتوانسته بود بگیردش. مجید خودش را انداخته بود تو خیابان و با تمام توان دویده بود. پیچیده بود توی کوچه­ی فرعی که منتهی به زمین خاکی فوتبال می­شد اما شاگرد داریوش مثل باد خودش را رسانده بود و سایه به سایه­اش دویده بود.

    مجید به کتابهای توی کیف فکر نمی­کرد. فوقش دوسه روزی تو مدرسه کتک می­خورد تا پول را جور کند. همه­ی حواسش به مانتوی خواهرش بود که توی کیف بود. صبح که از خانه بیرون می­آمد مادرش مانتوی خواهرش را تا کرده بود گذاشته بود توی کیف. سفارش کرده بود وقتی برمی­گردد از مدرسه، آن را بدهد «پروین خیاط». مادرش گفته بود «قدّش را علامت زده­ام بگو کوتاهش کند و سردوز بزند»

    آنقدر سرعت گرفته بود که باد، اشکش را دراورده بود. شاگرد داریوش چند بار دست انداخته بود از پشت، یقه­ی مجید را بگیرد. صدای نزدیک پاهایش را می­شنید. شاگرد داریوش، هیکلی و تند و تیز بود. چهار پنج سال از مجید بزرگتر بود. چهره­ی خشنی داشت و همه از او حساب می­بردند.

     مجید وقتی پریده بود توی زمین خاکی، زمین خورده بود. شاگرد داریوش مثل عقاب نشسته بود روی سینه­­اش. پنجه­هایش را فرو کرده بود توی صورت مجید و کیف را از کولش کنده بود. مجید بلند شده بود و حمله کرده بود. یکی دو مشت انداخته بود. اما شاگرد داریوش با ساعدهای پهنش، کمر مجید را قلّاب کرده بود. مجید گریه­اش گرفته بود و باز حمله کرده بود و هر چه فحش بلد بود داده بود. بعد به التماس افتاده بود. گفته بود فردا امتحان دارم. جان مادرش را قسم خورده بود که پول را می­آورد. به پاهای شاگرد داریوش چسبیده بود و گریه کرده بود. شاگرد داریوش پایش را بیرون کشیده بود و مجید را پرت کرده بود روی تپه­ی خاکی گوشه­ی زمین. به سرعت برگشته بود پیش داریوش.

    وحید با دهان باز به مجید نگاه کرده بود. گفته بود«نه هزار تومان؟!»

    بعد گفته بود «تو که می­دانی پول تو جیبی من روزی صد تا صدوپنجاه تومان است. آن را هم که امروز با هم خوردیم.» وحید جیبش را نشان مجید داده بود که چند تا پوست تخمه بیشتر تهش نبود.

    مجید پولها را تاکرد و دوباره گذاشت توی جیبش. بعد دست کشید روی جیب تا برجستگی پول را لمس کند و خیالش راحت شود. از کنار سوراخی آقا نعمت رد شد. فکر کرد اگر امروز هم بتواند همه­ی «تراکت»­ها را پخش کند پولش می­شود نه هزار تومان. از جلوی مدرسه تا شرکت را یک نفس دوید. چند دقیقه روبروی شرکت ایستاد و نفس نفس زد. آدرس شرکت را وحید داده بود. وحید تمام تابستان توی شرکت کار کرده بود. با برادرهایش تراکت پخش کرده بود و اعلامیه­های تبلیغاتی به در و دیوار ­چسبانده بود. وقتی فهمیده بود مجید نمی­تواند از پدر و مادرش پول بگیرد آدرس شرکت را داده بود و گفته بود آدم­های خوبی هستند. راست گفته بود. این دو روزی که اینجا کار کرده بود هر روز، سه تومانش را داده بودند.

    آقای فرهت به مجید اشاره کرد بنشیند. مجید اول فکر کرد تعارف می­کند. گفت«نه آقا مزاحم نمی­شم!» اما آقای فرهت باز با اشاره­ی سر و دست مبل را نشان داده بود. خودش داشت با یک آقایی حرف می­زد. مجید نشست روی مبل؛ کنار دست آن آقا. دو روزِ گذشته تا آمده بود تو؛ کوله پشتی­اش را برداشته بود و رفته بود. تراکت­ها هر بار چهار بسته­ی صدتایی بودند که آماده، چیده شده بودند توی کوله پشتی. طرح روی تراکت­ها هر بار یک چیزی بود. یکبار تبلیغ ساندویچی روژان و بار دیگر آرایشگاه زنانه­ی لیندا.

    روی میز، یک جعبه­ی شیرینی بود. یک استکان چای و قندان هم جلوی آن مرد. مجید وقتی صدای مرد را شنید حس کرده این صدا برایش آشناست. برگشت و به نیم رخ مرد خیره شد. چهره­ی مرد هم برایش آشنا بود. کم کم یادش افتاد او را مدتها پیش توی مدرسه می­دیده. قاطی معلّمها. معلّم یکی از کلاس­ها بود. چه کلاسی؛ یادش نمی­آمد. لهجه­اش را خوب به یاد می­آورد. یکبار سر صف سخنرانی کرده بود. فکر کرد چند وقتی است او را در مدرسه نمی­بیند. باز نگاهش افتاد به شیرینی­ها. دلش غش می­رفت. دلش می­خواست آقای فرهت تعارفش کند چند تا از آن شیرینی­ها بردارد. آقای فرهت سیگار می­کشید و چیزی را برای مرد توضیح می­داد. می­گفت«به جز سبزی فروشی ها، سوپر مارکت ها و نانوایی ها از هیچ مغازه ای نگذرید؛ گول ظاهر مغازه ها را نخورید. ما اصل سودمان را از همین مغازه های به ظاهر بی اهمیت می گیریم.» می­گفت«این شما هستید که به آن­ها لطف می­کنید. پس کمترین احساس ضعفی نباید نشان بدهید.» می­گفت«بعضی­ها وقتی حرف می­زنند انگار التماس می­کنند. طوری حرف بزنید انگار وقت اضافه­ای ندارید. آن­ها باید گمان کنند دارند چیزی را از دست می­دهند.»

    مجید فکر کرد آقای فرهت دارد چیزی را به معلم آموزش می­دهد؛ یا نکات مهمی را گوشزد می­کند. فکر کرد      آقای فرهت باید آدم مهمی باشد که اینگونه با معلم مدرسه­شان حرف می­زند.

    مرد به کتابچه­ی تبلیغاتی توی دست آقای فرهت خیره شده بود و چیزی نمی­گفت. مجید از حرفهای آقای فرهت سردرنمی­آورد. دلش می­خواست چند تا از آن شیرینی­ها بخورد؛ کوله­اش را بردارد و برود تو خیابان. تراکت­ها را پخش کند و عصر برگردد سه تومانش را بگیرد.

    وقتی مرد و آقای فرهت بلند شدند دست دادند؛ مجید هم بلند شد. آقای فرهت برای مرد آرزوی موفقیّت کرد. گفت«یواش یواش قلق کار می­آید دستتان». بعد کتابچه را داد به مرد. مرد، کیفی را (که نشان شرکت رویش خورده بود) برداشت، خداحافظی کرد و رفت. آقای فرهت بلافاصله رفت دستشویی. مجید خواست از فرصت استفاده کند و یک شیرینی بردارد اما همان لحظه آقای بخشی از اتاق بیرون آمد. مجید بلند شد و سلام داد. آقای بخشی را از قبل می­شناخت. هربار آمده بود، او هم توی شرکت بود. از او خوشش می­آمد. آقای بخشی صورت گردی داشت. کوتاه و تپل بود. با همه شوخی می­کرد. همان روز اول سربه­سر مجید گذاشته بود و برایش معمّا طرح کرده بود. اما اینبار فقط سری تکان داد و یکراست رفت نشست پشت کامپیوتر. مجید هم نشست. چند دقیقه بعد آقای فرهت با حوله بیرون آمد و دستهایش را خشک کرد. مجید دوباره بلند شد ایستاد.

     آقای فرهت گفت«بشین پسر جون»  

    مجید نشست. آقای فرهت آمد روبروی مجید، توی مبل لم داد. حوله را انداخت روی دوشش.

    - آقا مجید شما می­دونی وجدان یعنی چی؟!

    مجید از این سوال جا خورد. جابه­جا شد و صاف­تر نشست. آقای بخشی از پشت کامپیوتر بلند شد آمد کنار آقای فرهت نشست. مجید زل زده بود به دهان آقای فرهت و حرف نمی­زد.

    - روزی که اومدی اینجا برای کار؛ من بهت چی گفتم؟ 

    مجید چیزی نگفت. ترس برش داشته بود و منتظر بود.

    - گفتم من به شما اعتماد می­کنم. درسته؟!

    - بله آقا گفتید.

    - گفتم شما چه صدتا از این تراکت­ها رو پخش کنی چه پونصدتا؛ من پول شما رو کامل می دم. درسته؟!

    مجید سر تکان داد.

    - گفتم برای من، مهم اینه که این­ها به دست مردم برسه. درسته؟

    - بله آقا.

    - خوب. پس چرا ریختیشون تو جوب؟!

    مجید اول متوجه حرف آقای فرهت نشد. چند لحظه ساکت ماند و با دهان باز به حرف­های آقای فرهت فکر کرد.

    - ما آقا؟ ما ریختیم تو جوب؟! کی آقا ریختیم تو جوب؟!

    - خودت­رو نزن به اون راه. دیدنت. همه­ی مغازه دارای محل ما رو می­شناسن.

    - کی دیده آقا؟ به خدا اگه ما همچی کاری کرده باشیم.

    آقای فرهت بلافاصله و بلند جواب داد«قسم نخور بچه!»

    و ادامه داد«باید اسم کوچه­اش رو هم بگم؟!»

    مجید تا این حرف را شنید یادش افتاد دیروز تعدادی از تراکت­هایش ریخته بود تو جوب. خسته شده بود. جلوی صدها خانه و مغازه دولّا و راست شده بود و تراکت­ها را از زیر درها تو انداخته بود. کمرش راست نمی­شد. از کوچه­ی آخر که بیرون آمده بود، خواسته بود از روی جوب بپرد؛ چشمهایش سیاهی رفته بود، تراکت­هایی که تو دستش مانده بود سر خورده بود ریخته بود تو جوب. فقط یک مغازه­دار او را دیده بود. آن­ها را که لبه­ی جوب، خیس نشده بودند جمع کرده بود اما بقیه را نتوانسته بود.

    - اما...

    - آها! دیگه حرف نزن!

    - آقا به خدا...

    - حرف نزن گفتم. به خیال خودت اینطوری زودتر تموم می­شه؟ گفتی کی می­فهمه! ها؟!

    مجید بغضش گرفت. می­لرزید. انگشتش را می­کشید روی دسته­ی مبل و صدا تولید می­کرد.

    - به خدا... از قصد...

    - صداتو ببر! اون قبلی هم یه جور دیگه! وجدان ندارید شماها! تو که از الان می­خوای سر مردمو کلاه بذاری وای به حال...

    حرفش را خورد. مجید نگاهش را دوخت به جعبه­ی شیرینی. نمی­توانست حرف بزند. لب­هایش می­لرزید. پرده­ی لرزان اشک تو چشمانش جمع شده بود.

    - امروز هم دیگه نمی­خواد بری. به سلامت!

    آقای فرهت بلند شد رفت تو اتاق؛ در رابست. آقای بخشی نگاهی به کوله پشتی انداخت؛ بعد هم به ساعتش نگاه کرد. مجید یک­دفعه بلند شد رفت به سمت در خروج. داشت تند تند از پله­های ساختمان پایین می­رفت صدای آقای بخشی را شنید.

    - آقای اصغری یه لحظه وایسا!

    مجید ایستاد. آقای بخشی قبلن او را مجید جان صدا می­زد. دید که دوان دوان از پله­ها پایین می­آید. کوله پشتی دستش بود.

    - طبق قرارمون این تراکت­ها امروز باید پخش بشه! درسته؟

    مجید بغض مانده تو گلوش را فرو داد.

    -  به خدا من اون کارو نکردم... نمی­گم نریخت تو جوب اما از قصد نبود... چشام سیاهی رفت.

    - اون مهم نیست! شما گفتی سه روز می­آی؛ ما هم به کس دیگه نگفتیم بیاد. بیا! اینا رو هم امروز پخش کن؛ دیگه از فردا نمی­خواد بیای.

    کوله پشتی را انداخت رو شانه­ی مجید. انگار نه انگار آقای فرهت، چند دقیقه پیش آن حرف­ها را زده بود.

    - نه آقا! دیگه پخش نمی­کنم.

    - گفتم که! اون قضیه مهم نیست! اینا باید تا چند ساعت دیگه پخش بشه.

    بعد سه هزار تومان شمرد و به زور کرد تو جیب مجید. اصرار مجید بی­فایده بود.

    - فقط مواظب باش! صاحب اینا کس دیگه­ست. اگه خوب پخش نشه از چشم ما می­بینه. کوله پشتی رو هم دیگه نمی­خوایم. کارِت تموم شد بندازش دور.

    هوا گرم­تر شده بود. مجید حس می­کرد آسفالت خیابان دارد آتش می­گیرد. دل و دماغ نداشت. قیافه­ی آقای فرهت- وقتی آن حرف­ها را می­زد- جلوی چشمش بود. آقای فرهت حتی به او گوش نداده بود. سر خیابان که رسید ایستاد. پولهایش را درآورد و شمرد. کامل شده بود. نه هزار تومان. دوباره تا کرد و گذاشت توی جیبش. از رو، دستی به برجستگی پولها کشید. کولی­اش را درآورد گذاشت روی کاپوت یک ماشین. حرارت کاپوت خورد به صورتش. یکی از بسته­ها را بیرون کشید و کاغذ دورش را باز کرد. زیپ کوله را بست و انداخت رو شانه­اش. روی تراکت­های جدید، طرح مانتو بود. نوشته بود« تولید مانتو پاییزان. پولتان را هدر ندهید!»

     یاد مادرش افتاد. خانه که رسیده بود چند دقیقه جلوی در ایستاده بود و فکر کرده بود. مادرش که در را باز کرده بود، مجید جیغ زده بود. مادر ترسیده بود و عقب پریده بود. مجید، مثل فشنگ از زیر دست مادرش در رفته بود تو اتاق و در را بسته بود. مادر آنقدر ترسیده بود که نفهمیده بود مجید کیف همراهش نیست. بعد هم دویده بود تو دستشویی. به مادرش گفته بود داشته می­ریخته!. با این حال چندتا توسری آبدار خورده بود. اما مهم نبود. مهم این بود که مادر بو نبرده بود. اگر می­فهمید خدا می­دانست چه بلایی سرش می­آمد. آخرین بار، پدرش با کمربند آمده بود تو کلوپ. مجید با شوق تمام داشت بازی می­کرد. سه گل هم جلو بود. یک­دفعه پشت گردنش سوخته بود. مثل زنبور گزیده­ها از جا پریده بود. پدرش، جلوی چشم بچه­ها تا خورده بود مجید را زده بود. گفته بود«پول یامفت درنمی­آورم تو بیایی اینجا هدرش دهی!»

    اما مجید نتوانسته بود دست بکشد. جانش به بازی بسته بود. شبها خواب بازی می­دید. خواب بازیکن­های پلی­استیشن. خواب رونالدو، ریوالدو یا روبرتوکارلوس وقتی از گوشه­ی زمین توپ را می­گرفت و با آن سرعت خیره­کننده­اش خود را به گوشه­ی زمین حریف می­رساند و توپ را بلند سانتر می­کرد روی دروازه­.           مدت­ها بود سر پول میز بازی می­کرد. کسی حریفش نمی­شد. بازی­ها برایش مجانی تمام می­شد. دو هفته بعد از آن اتفاق گشته بود و یک کلوپ جدید پیدا کرده بود. کلوپ داریوش.

    به مادرش گفته بود پروین خانم سلام رسانده و گفته سرش شلوغ است. گفته سه­چهار روزه آماده­اش می­کند. حالا سه روز تمام می­شد. فکر کرد کیفش را که پس بگیرد یکراست می­رود پیش پروین خانم.

    دهنش را گرفت زیر شیر آب­سرد کن مسجد و تا می­توانست آب خورد. چند مشت هم به صورتش زد و کلّه­اش را گرفت زیر آب. آب از گردنش سر خورد؛ از سینه­اش راه باز کرد تا رسید به ناف. خنک شد.

     از همان­جا شروع کرد به توزیع تراکت­ها. خانه­هایی که زیر درشان باز بود، از همانجا می­انداخت تو. باقی را از لای در تو می­کرد. به تک­وتوک آدمهای توی پیاده رو هم یکی می­داد. به آپارتمان­های چند طبقه که می­رسید بیشتر می­انداخت. به تعداد واحدهایشان.

    تراکت­ها که تمام شد کنار خرابه­ای ایستاد. کوله پشتی­ را درآورد. کمرش خیس عرق بود. کوله­ هم خیس شده بود. از پشت، پیرهنش را کمی باد داد. بندها، روی پیرهنش جا انداخته بودند. شانه­هایش درد می­کرد. کوله­ی پوسیده و داغانی بود. معلوم بود سالهاست کار کرده. فکر کرد شاید وحید هم با همین کوله کار می­کرده. توی گرمای تابستان چقدر سختی کشیده.

    کوله را زمین گذاشت و تمام جیب­هایش را گشت. وقتی مطمئن شد چیزی توش نیست به اطراف نگاه کرد. چند دور، دور خودش چرخید و تا جایی که قدرت داشت کوله را پرت کرد تو خرابه­.

    بار دیگر روی جیبش دست کشید و دوید به سمت کلوپ. سه­چهار خیابان را رد کرد. از لابه لای ماشین­ها رد شد. خوشحال بود. به بوق ماشین­ها توجهی نمی­کرد. تا می­رسید، پول را می­گذاشت روی پیشخوان و کیف را پس می­گرفت. ناگهان ترسید. فکر کرد چه طور بفهمد در کیف باز شده یا نه. اگر مانتوی خواهرش را دیده بودند چه. اگر آن را بیرون آورده بودند و دست به دست کرده بودند چه. نفس­هایش تند شد. سرعتش را زیاد کرد. توی پیاده رو چشمش افتاد به همان مردی که تو شرکت دیده بود. مرد از توی مغازه­ای بیرون می­آمد و می­رفت تو مغازه­ی بعدی. کتابچه دستش بود. کیف هم روی شانه­اش.

    مجید پیچید تو خیابانی که کلوپ آن­جا بود. غروب شده بود. با تمام توان دوید. از دور متوجه شد جلوی کلوپ آقا داریوش شلوغ است. لحظه­ای ایستاد. گردن کشید بهتر ببیند. باز شروع کرد به دویدن. جمعیت زیادی جلوی مغازه جمع شده بود. مجید خودش را رساند به جمعیت. از لابه­لای آنها رد شد. صدای مردی را شنید که می­گفت«حقّشونه بی­شرفا!» مجید برگشت و به مرد نگاه کرد. سردرنیاورد. چشمش افتاد به ماشین پلیس که روبروی مغازه پارک شده بود. آقا داریوش نشسته بود عقب ماشین؛ داشت به کلوپ نگاه می­کرد. یک سرباز با تفنگ روی شانه ایستاده بود جلوی در. مجید دوید به سمت مغازه اما سرباز جلویش را گرفت.

    - کجا می­ری سرتو انداختی پایین؟

    - آقا کیفم! کیفم اون توئه!

    - کیف چیه؟! برو اینجا وای نسا!

    - آقا به خدا کیفم...

    - برو گفتم بچه! مگه نمی­بینی اوضاع چه جوریه؟!  

    در همین لحظه، درِ شیشه­ای مغازه که رویش عکس بزرگی از رونالدو بود باز شد. رونالدو که کنار رفت، شاگرد آقا داریوش جلوی در زمین خورد. بلندش کردند و کشان کشان آوردنش بیرون. یک لحظه نگاه مجید با نگاه بی­حالت شاگرد داریوش گره خورد. شاگرد داریوش لنگ می­زد و یک­طرف صورتش سرخ شده بود. پشت سرش چند سرباز، ده­ها جعبه را که رو هم چیده شده بودند بیرون آوردند. جعبه­ها پر از بطری­های پر زرق و برق بود. جمعیت سرک می­کشید تو جعبه­ها را بهتر ببیند. مجید خواست برود کنار شیشه­ی ماشین اما سرباز دستش را گرفته بود. برگشت و از همانجا به آقا داریوش اشاره کرد.

    - آقا داریوش تو رو قرآن! به اینا بگو...

    انگار به یک­باره یاد پول­ها افتاده باشد آن­ها را بیرون آورد و نشان داریوش داد.

    - ایناهاش! نُه هزار تومن! جون مادرت...

    داریوش از پشت شیشه مجید را می­دید اما حرف نمی­زد. به پول­های دست مجید نگاه کرد و رویش را برگرداند. دست مجید از پشت کشیده شد.

    - برو تا جناب سروان نیومده بیرون! کار دستمون می­دیا!

    مجید برگشت و چشمش افتاد به اسمی که ریز، رو سینه­­ی سرباز نوشته شده بود.

    - آقا مرتضی! جون مادرت بذار برم تو. کیف من اون توئه. من باختم...  پول نداشتم بدم... کیفم موند...!

    سرباز لحظه­ای به اسم خودش رو لباس نگاه کرد. صدای بسته شدن در ماشین آمد. شاگرد داریوش را چپاندند تو ماشین. مجید هل داده شد به سمت جمعیت اما ناگهان برگشت و از زیر دست سرباز گوله شد و خودش را انداخت تو کلوپ. سرباز، پشت سرش خیز برداشت و محکم زد تو کمر مجید. مرد سبزپوشی که ته مغازه ایستاده بود به سرعت برگشت نگاه کرد. مجید تعادلش به­ هم خورد و زمین افتاد. سرباز هر دودست مجید را از پشت گرفت. مجید در همان حال چشم دواند و کیفش را دید. با اشاره­ی سر، کیفش را نشان داد. دست یکی از سربازها بود. داشت تویش را می­گشت. چشمش افتاد به مانتوی خاکستری خواهرش که افتاده بود زیر دست و پا. بغضش ترکید؛ زد زیر گریه. با صدایی که می­لرزید داد زد«نکن!»

    سربازی که داشت تو کیف را می­گشت، برگشت و به مرد سبز پوش نگاه کرد. مرد سبز پوش گفت«اینجا چه خبره؟»

    سربازی که مجید را محکم گرفته بود گفت« جناب سروان! میگه اون کیف مال منه!.»

    مرد سبز پوش جلو آمد و کیف را گرفت. وارونه­اش کرد و خوب تکاندش. جز چند کتاب، یک مداد و پاک­کن و یک تراش چیزی توش نبود. مانتو را از زمین برداشت آمد سمت مجید.

    - اینم مال توئه؟!

    مجید هق میزد. مرد به سرباز اشاره کرد. سرباز دست مجید را رها کرد. مجید اشکش را پاک کرد و مانتو را از دست مرد گرفت. صدایش با هق­هق آمیخته بود.

    - مال خخخواهرمممونه... داده بود سردددددددوزیش... کنیم!

    مرد سبزپوش چند لحظه به صورت مجید خیره شد. اشک، آرام از گونه­هایش می­غلتید؛ تو سبیل­های تازه سبز شده­اش پخش می­شد.

    - خیلی خوب گریه نکن. این کیفم مال توئه؟

    - بله آقا.

    - برو وسایلتو جمع کن.

    مجید بینی­اش را بالا کشید. نشست رو زمین. وسایلش را جمع کرد ریخت توی کیف. وقتی از کلوپ بیرون می­آمد صدای سربازی را شنید که گفت«جناب سروان! تشریف بیارید اینجا. دو بسته­ی دیگه!»

      نسیم خنکی به پوستش کشیده شد. ماشینی که آقا داریوش توش نشسته بود رفته بود. جمعیت داشت پراکنده می­شد. شب شده بود. جای انگشت­های سرباز روی مچ دستش قرمز شده بود. فکر کرد پروین خیاط تاحالا بسته. دلش می­خواست هرچه زودتر برود خانه. دلش برای مادرش تنگ شده بود. برای خواهرش. برای غذای روی گاز که سهمش از ظهر مانده بود. ساعت از هشت شب گذشته بود. مطمئن بود تاحالا مادرش همه چیز را فهمیده. پدرش الان دربه­در دنبال او بود.

     کناری ایستاد و مانتو را بیرون آورد. خاکش را خوب تکاند. جای پاها را از روی آن پاک کرد. تصمیم گرفت یکراست برود خانه. آن طرف خیابان چشمش افتاد به همان مردی که تو شرکت دیده بود. کتابچه دستش نبود. کیف هم نداشت. به سرعت داشت دور می­شد.

       خرداد هشتادوهفت

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه