پيشرفته
 

موضوعات :

  • مسجد

  • کلمات کليدي :

  • سال پاسخگویی
  • مسجد
  • شهردار

  • مهدی خالقی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • درد انسان را بیدار نگاه می دارد

  • دوست دارم شعرم معترض باشد

  • زندگی به سبک سینما

  • در متن حاشیه نشینها

  • فرهیختگان مؤثر نیستند

  • عاشق دشت آزادگان

  • نمي‌خواستيم فقط پامنبري باشيم

  • در دست بررسی است...

  • مطلب بعدي >   2265 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 4 : ده سال جلوتر از جامعه

    موبایل؛ شهردار؛ مسجد!

    گزارشی از یک فعالیت سیاسی ـ هنری


    محمدمهدی خالقی

    آن سالي كه آقا سال پاسخگويي  اعلام كردند، گروهي از بچه هاي طلبه و دانشجو، با اجازه امام جماعت، چند تا از مسؤولان شهر را براي جلسات پاسخگويي مسؤولان دعوت كردند. يادم مي آيد كه پيگيريهاي آن جلسات چند ماهي طول كشيد و البته با كمكهاي ما، شهردار،‌ مديركل ارشاد و رئيس دادگستري در جلسات شركت كردند و مردم آزاد و راحت و بدون نگراني،‌ مشكلاتشان را مطرح كردند و جواب گرفتند. هنوزهم اگر فرشهاي مسجد را كنار بزنيد، آثار رنگ پرده هاي جلسات را كه پس از كنار زدن فرشها نوشتند،‌ مي بينيد.

    ***

     آقا، نوروز بعد از سال پاسخگويي گفتند همه سالها سال پاسخگويي است.

    ***

    با چند نفر از بچه هاي مسجد دور هم جمع شديم. يكي دونفر مثل من كه طلبه و معمم هستم و چندتا بچه هاي پاي كارديگر. مي خواستيم آن كاررا در سالهاي بعد هم ادامه دهيم. شروع به برنامه ريزي كرديم. به اين نتيجه رسيديم كه جلسات ما بايد بيشتر كاركرد محلي داشته باشد، تا بتواند ارتباط مردم محل را با مسؤولان محلي بيشتر كند و مسؤولان راهم درجريان مشكلات محله قرار دهد. جمع تصميم گرفت شهردار منطقه را براي جلسه اول دعوت كند. نامه اي ازطرف مسجد و با امضاي امام جماعت خطاب به شهرداري منطقه نوشتيم و شهردارمنطقه را دعوت كرديم. بردن نامه به من محول شد. توي شهرداري وقتي عنوان نامه و امضاي پاي نامه را ديدند، اول كمي تعجب كردند و بعد نامه را ثبت كردند. نامه را از دبيرخانه گرفتم و خودم رساندم به شهردار.

    ***

    روزهاي بعد پيگيري تلفني و حضوري نامه يكي از مهمترين كارهاي ما بود. اينكار آنقدر ادامه پيدا كرد تا آقاي شهردار موافقتش را با حضور در مسجد اعلام كرد. ماهم شروع كرديم به تبليغات براي مراسم. تعدادي پرده و پوستر كه در جاهاي پر رفت و آمد محله نصب شدو تراكتهايي كه موقع نماز بين مردم محله توزيع شد. تبليغات پيام كوتاه هم بوسيله بچه هاي گروه طرح قرمز انجام شد. يك پرده را هم نگه داشتيم براي روزقبل از مراسم كه جلوي مسجد نصب شود. تا امكان كنده شدنش پايين بيايد.

    ***

    روز قبل از مراسم، درحال نصب تنها پرده باقيمانده بوديم كه چند ماشين از شهرداري منطقه سرو كله شان پيدا شد. از ماشينها پايين پريدند و افتادند به جان كوچه هاي اطراف و پياده روي جلوي مسجد. همه جارا تميز جارو زدند. جدولها را رنگ كردند. درختچه هاي درب و داغان اين چند سال اخير باغچه جلوي مسجد را هرس كردند. گلهاي جديد كاشتند، پوسترهاي قديمي روي ديوارها را كندند و طنابها و نخهاي روي درختهاي جلوي مسجد را كندند. بعد هم سد معبر كبابي كنار مسجد را كه چند ماه بود پيگيرش بوديم و به نتيجه نمي رسيديم، چند دقيقه اي جمع كردند و همه جا شد دسته گل. اما مأمورهاي شهرداري نديدند كه يكي ازبچه ها با گوشي موبايل جديدش، همه كارهايشان را فيلم برداري كرد.

    ***

    بچه ها چند روز كار كرده بودندو سؤالات خوبي درباره وظايف شهرداري و اختياراتش طرح كرده بودند. سؤالات بچه ها كلانتر و سؤالات مردم محله جزئي ترو محلي تر مطرح مي شد و شهردار هم كه آدم خوبي بود،‌ با حوصله به سؤالات پاسخ مي داد و او و معاونانش وعده پيگيري مسائل را مي دادند. يك ساعت از جلسه گذشته بود. مجري تقاضا كرد كه شهردار محترم و معاونان، كمي از جلوي ديوار كنار بروند و استراحت كنند، تا فيلمي به نمايش درآيد. بچه ها چراغها را خاموش كردند. توجه همه به ديوار جلب شد. با شروع فيلم لبخندها و اظهار تعجبهاي شهردار ومعاونان شروع شد. مردم هم فقط نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. بچه ها قطعات كارهاي ديروز گروه ضربت شهرداري را كوتاه كرده بودندو با يك موسيقي طنز آميز بهم متصل كرده بودند. فيلم كه تمام شد، من بلند شدم :

    «آقاي شهردار، تا حالا شايد جاهاي زيادي را براي بازديد رفته باشيد. و شايد مثل ايندفعه هميشه گولتان زده باشند و...» وهمينطور مسلسل وار صحبت كردم. و در آخر گفتم. كاش شما زودتر به مسجد ما مي آمديد و كاش بيشتر از اين بيائيد. شهردار با اينكه گوشهايش سرخ شده بود، اما صبر كرد و گوش داد و قول داد مسأله را پيگيري كند. موقع رفتن، يكي ا زمعاونان جلو آمد و با من روبوسي كرد وگفت :« حاج آقا، اين مسجد عجب بچه هاي خوبي دارد و ما نمي دانستيم.»

    (براساس خاطرات سید مهدی موسوی واعظ)

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه