پيشرفته
 

موضوعات :

  • تاریخ شفاهی
  • پرونده ها

  • کلمات کليدي :

  • سروش
  • بنی صدر
  • عبدالحمید دیالمه

  • هاشم یارحمیدی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   2494 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 4 : ده سال جلوتر از جامعه

    شرح آن یاری که او را یار نیست

     

    اشاره :

    مدتها دنبال مصاحبه با يارحميدي بوديم. خيليها مي گفتند نزديكترين دوست ديالمه بوده است. اما بعد از شهادت، كمترديده شده بود. توي بوتيكي در يكي از خيابانهاي بالاي شهر پيدايش كرديم. نمي دانم چه چيزي از ماديد كه برخلاف ذهنياتمان، مصاحبه را قبول كرد. چند روز بعد به خانه اش رفتيم، با اين شعرصحبت را شروع كرد.

    ما محرمان خلوت انسيم غم مخور          با يارآشنا سخن آشنا بگو

    و درجواب سؤال كليشه اي آخرمان كه پرسيديم شهيد ديالمه را در يك جمله توصيف كنيد گفت :

    من چه گويم يك رگم هوشيار نيست              شرح آن ياري كه او را يار نيست

          يك دهان خواهم به پهناي فلك                 تا بگويم وصف آن رشك ملك

     

    بسم الله الرحمن الرحيم

    1-   شرح آن ياري كه اورا يار نيست

     

     

     يك آشناي دور

    آشنايي من باديالمه، يك حالت خويشاوندي داشت، پسر دايي من مي‌شد پسر خاله شهيد ديالمه. من درآن حال وهواي سال53-52 معلم بودم. پسرداييم آقاي حسين هروي كه از تهران مي آمدند، درفرصت‌هاي مختلفي خدمت شهيد ديالمه مي‌رسيديم. البته اين ديدارها علي رغم ميل باطنيم بود چون ايشان يك چهره انقلابي بود و تشكيلاتي براي خودش داشت و وقتي به خانه اش مي‌رفتيم، آداب خاصي داشت، در قفل بود. وارد كه مي شديم، در دوم، در سوم، خيلي حساب شده كار مي‌كرد چون ساواك خيلي اذيتش كرده بود. همسايه ما ناهيدي معاون ساواك بود كه با ديالمه خيلي برخورد كرده بود و در همان سال 1356 درمنزلش ترور شد.

    حال خوش دوستي

    حسين آمده بودمشهد وما طبق معمول رفته بوديم پارك ملت ويكي دوساعت آنجابوديم. از پارك مستقيم رفتيم منزل ديالمه. با روي خوش ازما استفبال كرد و شيريني و چاي آورد. صحبت‌ها هم باز از انقلاب واطلاعيه جديد آقا بود. چاي را خورديم. بعد از ده دقيقه، آمد استكانهاي چاي را بردارد، وقتي خم شد، كنار گوشش گفتم : اين استكان را آب بكش. البته اهل نماز و روزه بودم، اما اشتباهاتي هم داشتم. خداحافظي كرديم وآمديم. فردا بعدازظهر، آريايي، آمد و گفت ديالمه كارت دارد. با هزار ترس و لرز و يا علي مدد رفتم. شروع كرد به صحبت كردن راجع به يكسري كتابهاي انتشارات نسل جوان قم. كتابهاي جامعي بود، گفت اين كتابها را بخواني بد نيست و يكي دو تاازكتابها را داد به من. همان روز كتابها را خواندم. كتاب دوم وسوم و روز اول و دوم و سوم. شايد شب سوم يا چهارم بود، رفتم حرم امام رضا واز خدا خواستم هدايتم كند. از حرم كه برگشتم يك حال بسيار خوشي داشتم كه با همه حالت‌هاي خوش قبل‌اش متفاوت بود.

    وحيد آقا

    بعد از آن ديگر شب‌ها هم خانه نمي‌ رفتم و با ديالمه بودم و خيلي زود با اومأنوس شدم. او هم خيلي زود اطمينان كردحتي اوايل خيلي دوستان مخالفت مي‌كردند و مي‌گفتند اين بابا معلوم نيست كه تا ديروز كجا بوده، حالا تو به او مسائل محرمانه را مي‌گويي؟! اما او ازمن دفاع مي‌كرد و من روز به روز بيشترشيفته اش مي شدم. حالا ديگر وحيد صدايش مي كردم.

     

    هنوز براي شما زود است

    هيكل من كمي درشت‌تر از بقيه بود. شده بودم محافظش و هركجا مي‌رفت، منهم مي رفتم و به مطالبي كه توي سخنرانيها مي گفت، گوش مي كردم. يك روز رفته بوديم خدمت آيت الله سيد عبدالله شيرازي،  دو سه تا طلبه ديگر هم نشسته بودند. آيت الله شيرازي يك كتابي به زبان عربي، دادند به وحيد آقا. يكي از طلبه ها، درخواست كتاب را از آقاي شيرازي كرد. ايشان گفتند : هنوز براي شما زود است، وقتش كه شد، كتاب را به شما هم خواهم داد.

    زود مي گرفت

    كتاب كه مي خواند، آنرا كامل نمي‌خواند، تورق مي‌كرد. ده دقيقه، يك ربع سر تيترهايش را نگاه مي‌كرد ومي‌گذاشت كناراما از كسي كه ده مرتبه آنرا خوانده بهتر مي فهميد و اشكالاتش را مي گفت. همه قضايا را زود مي‌گرفت. جامعه شناسي و مردم شناسيش هم عالي بود. مثلاً از اولين كساني بود كه درباره بني‌صدر موضع گرفت. يا همراه با شهيدموسوي قوچاني جزو اولين كساني بودكه نسبت به مجاهدين خلق موضع گرفت. يادم مي آيد خدمت يكي ازبزرگان انقلاب بوديم. درمورد بني صدربه وحيدآقا گفت : مطلب به اين داغي هم كه شما مي‌گوييد نيست. خودم شاهد بودم. يك سال و نيم بعد همين آقا از دست بني‌صدر اشك مي ريخت. يا ازاولين كساني بود كه در زماني كه سروش  عضوشوراي عالي انقلاب فرهنگي بود، با اومخالفت مي‌كرد.

    زندگي روستائي

    خانه كوچك و قديمي وحيد توي خيابان پاستور مشهد، پايگاه بچه‌هايي بود كه با او ارتباط داشتند. مي‌آمدند آنجا وبا ايشان جلساتي داشتند. جايي بود كه دلها آرام مي‌گرفت. يك ايستگاه صلواتي كه همه جمع مي‌شدند، تجديد قوا مي‌كردند و بعد به كارهايشان مي‌رسيدند. همه خرج را هم مي داد وهيچ كس توي آن خانه حق خرج كردن نداشت و اگر يك تومان خرج مي‌كردي پس مي‌داد. البته تنها فرزند پسر خانواده بود و از نظر مالي، تمكّن مالي خوبي داشت؛ اما نه لباس پوشيدنش به آن وضعيت مي‌خورد، نه خانه‌اش. مثل روستائيها ساده زندگي مي كرد.

    كلتها

    توي خانه خيابان پاستور، يكروز صدازد و يك كلت كوچك دادوتاكيد كرد هيچ كس حتي بچه هاي نزديك نبينند.حتي گفت اگريقين كردي كسي ديده، ازخانه بزن بيرون وجاسازيش كن و بعد كتمان كن. بعد از انقلاب هم يك كلت كاليبر 45 خيلي نو از تهران آورد مشهد و داد به من. البته اين غير از كلاشنيكفي بود كه روز هفت تيربه من داد.

    ما آماده ايم

    سخنراني هايش در دانشكده داروسازي وبيشترتوي دانشكده ادبيات بود. درگيري هم زياد مي‌شد، بچه هاي سازمان مجاهدين ، طرفداران ميثمي و گروه فرقان  جلسه سخنراني را به هم مي‌زدند كه اينها بعد از انقلاب هم ادامه داشت. همچنين ايشان اولين كسي بود كه در مشهد خانمها و آقايان رادر جلساتش جدا مي‌نشاند و حتي مورد نكوهش بعضي از علما كه سياسي بودند هم قرار مي گرفت كه حالا اول كاراست و هنوز زود است. اما مي‌گفت اول و آخر ندارد. كاري كه حرام است، از ابتدا بايد جلويش را گرفت. البته بودند كساني كه بي‌حجاب بودند وراحت سوالاتشان را مطرح مي كردند و ايشان هم جواب مي‌داد. آخر جلسات هم معمولاً به كتك كاري ختم مي‌شد.البته نمي‌گذاشتيم به ايشان برسند و فراريش مي داديم. با آن اندام لاغرش اهل اين حرفها نبود. زشتترين حرفي را هم كه من از او شنيدم، اين بود كه « چقدر خنگي ؟!» حتي توي يك از جلسات سخنراني نامه اي به ايشان دادند كه بمب گذاشته اند و تا 10 دقيقه ديگر منفجر مي شود. ديالمه گفت  مي‌گويد ما هستيم و آماده‌ايم. هركس مي‌خواهد برود بيرون. تعداد خيلي كمي رفتند و بمبي هم در كار نبود.

    حفظ آبروي مؤمن

    اوايل پيروزي انقلاب يك آقايي را پيگيري كرد كه موقت بازداشتش كنند. موقع بازداشت، منهم بودم. طرف بيست و چهار ساعت توي بازداشتگاه بود و فردا صبحش با قيد ضمانت آزاد شد.گذشت ... تا روزي دردانشكده ادبيات سخنراني داشت اما راهش ندادند. آمد جلوي دانشكده و سخنراني بسيار داغي كرد. وسط سخنراني، همان بنده خدا يكدفعه بلند شد ورو به جمعيت گفت : مردم دروغ مي‌گويد، اين مرا بازداشت كرده. شهيد ديالمه گفت : كسي كه شما را بازداشت كرده اين جاست. خودش توضيح مي‌دهد. اينرا كه گفت رفتم بالا. گفتم اگر اجازه بدهي علت بازداشتت را براي جمعيت توضيح بدهم. يكدفعه گفت : نه نه، هيچي نگو. رو به جمعيت گفتم : حفظ آبروي مومن از اوجب واجبات هست، من چيزي نمي‌گويم و آمدم پايين. جمعيت شروع كرد به پچ پچ. اماخدا رحم كرد به من. اگر مي‌گفت بگو، واقعاً حرفي براي گفتن نداشتم. خدا رحمتش كند. ايشان بعد شهيد شد.

    ليست حزب و ليست علما

    تهران بود. توي تلفن گفتم :شما كانديدا نمي‌شوي؟ گفت ديوانه‌اي ؟ حداقل 300 هزارتا رأي مي‌خواهد! گفتم چيزي نيست، مي‌آوري. گفت : حالا فكرش را مي‌كنم. بعد آمدم پيش آقاي جلالي مدير كل زندان‌هاي آنزمان. قضيه را گفتم. جلالي گفت :  چيزي نيست، من خودم شخصاً مي‌گويم صد خانوار به ايشان رأي بدهند!! حساب كن از هر خانوار سه نفر حق رأي داشته باشد! گفتم : مي‌شود سيصدتا، گفت اِ... راست مي‌گويي  كار سختي است!! بالاخره ايشان كانديداي دوره اول مجلس شد. حزب جمهوري اسلامي گفت ايشان را نمي‌نويسيم. علتش هم درگيري‌هايي بود كه با بني‌صدر داشت. گفتند اگر اينكار را بكنيم، بني‌صدر مي گويد حزب همه مخالفان مرا جمع كرده است. توي ليست حزبي‌ها شخص ديگري هم بود كه علما قبول نداشتند و اينها دنبال اين بودند كه تأييديه علما را هم داشته باشند. جلسه بستن ليستها، منزل ميرزا جواد آقاي تهراني بود. اختلاف افتاد سر دوتا اسم كه يكي مال حزب بود مي‌گفتند بايد خط بخورد و ديگري شهيد ديالمه كه بايد حتماً نوشته شود. هفت يا هشت جلسه برگزار شد. آقاي طبسي ، هاشمي نژاد ، نوقاني و ديگربزرگان شهر بودند. يادم است شهيدموسوي قوچاني هم بود. اما به نتيجه نرسيدند. روز آخر آقاي طبسي منقلب و ناراحت از جابلند شد و رو كرد به هاشمي نژاد، كه بلند شويد و ايشان بلند شدند و گفتند كه شما از فردا صبح با تمام قدرت كار خودتان را شروع كنيد و خداحافظي كردند و رفتند. يك ساعت بعد ليست علما تكميل شد و حزب هم ليست جداگانه اش را  داد و تبليغات شروع شد.

    انتخابات 30 هزار توماني

    براي تبليغات انتخاباتي، كاغذهاي كوچكي كه دست خط و امضاي علما را داشت چاپ كرديم. اما بچه ها براي شهيد ديالمه از جان گذشتگي مي كردند. جرثقيل خيلي بلندي توي خيابان تهران [امام رضا] بود. شايد پنجاه متر. شهيد جواد دورانديش، بسيار آدم متهورو بي‌باكي بود. رفت بالا و يك پرده آن بالا نصب كرد. مسئول مالي تبليغات هم من بودم. فيش‌هاي  15 توماني و 20 توماني و ... چاپ كرده بوديم و كمكهاي مردمي راجمع مي كرديم. و همه مخارجمان تا آخر فكر نمي كنم به سي هزار تومان رسيده باشد. كه در مقايسه با ديگرگروه‌ها و افراد هيچ بود. اما چون بچه ها عاشقانه كار مي كردند، نمودش از همه زيادتر بود. بچه‌ها شايد تا 48 ساعت نمي‌خوابيدند، و چيزي هم نمي‌گرفتند. روز رأي گيري من، نماينده سيار بودم. ساعت هفت صبح شروع كردم و چند حوزه را در مناطق مختلف شهر بازديد كردم. ساعت هشت و نيم زنگ زدم خانه و گفتم تبريك عرض مي‌كنم شما انتخاب شديد. گفت ديوانه!! هنوز كه تمام نشده. گفتم چرا تمام شد. مي‌گويندخداوند محبت مؤمن را در قلب مردم مي‌اندازد. توي يكي از ستادها پيرزن بي‌سوادي آمد. ليست پنج نفره علما را‌آورد و دست گذاشت روي اسم شهيد ديالمه و‌گفت فقط اين اسم را بنويس. بعد برگه را ‌نوشتند دادند دستش، صلوات ‌فرستاد وراي را انداخت داخل صندوق. درنتيجه هم آقاي عبدخدايي رأي اول را آورد و وحيد آقادوم.

    تهمتها

    در مشهد با شهيد ديالمه برخوردهاي زيادي شد و تهمتهاي فراواني به او زدند. مثلاً  مجاهدين خلق به او مي گفتند انجمن حجتيه!! و متاسفانه بعضي گروههاي انقلابي – اسلامي هم اين تعمت را تكرار كردند. حتي در جريان تحصن روزنامه انقلاب اسلامي [روزنامه بني صدر] همان روزنامه نوشت، جمعي منسوب به انجمن حجتيه اينكار را كرده اند.كه بعد انجمن حجتيه توسط مدير عامل وقتش، محمد علي عصار آنرا در روزنامه ها تكذيب كرد.

    بني صدر، ديالمه       بحث آزاد پيش همه

    شهيد ديالمه در مورد بني صدر مداركي جمع كرده بود. مثلاً مدارك سفرش به اسرائيل را كه  يكي از روزنامه هاي خارجي چاپ كرده بود. در مشهد هم هرجا بني صدر مي آمد، بچه ها مي رفتند و درخواست مناظره و بحث آزاد مي كردند و بني صدر هم طفره ميرفت. تا اينكه احتمال رياست جمهوري اش قوت گرفت. شهيد ديالمه به بچه ها گفت بياييد تهران. 20 - 30 نفر از بچه ها با قطاررفتيم تهران و تعدادي هم از تهران ملحق شدند. رفتيم دفتر روزنامه انقلاب اسلامي. بني‌صدر هم مي گفتند تهران نيست وبراي انتخابات توي شهرستان‌ها سخنراني مي‌كند تا اينكه  از سپاه به دستور ابوشريف آمدند وگفتند اگرظرف ده دقيقه  اينجا را ترك نكنيد، همه را مثل گوسفند به رگبار مي‌بنديم. بعد ما رفتيم قم و ديداري داشتيم با علما، سه تا از بچه‌ها را هم توي قم گرفتند كه با دستور بعضي مقامات بالاتر آزادشان كردند.

    38583

    به خاطر احتياط زيادش، شماره‌هاي تلفن را برعكس مي‌نوشت، ازمن شماره تلفن خواست. گفتم 38583. آمد بنويسد، ديد برعكسش با خودش يكي است، نگاهي كرد وگفت هيچ كارت به آدميزاد نمي‌خورد.  

    شيرينيها

    ايشان نه تنها دربرخورد با رفقا، حتي با دشمنان هم عصباني نمي‌شد. حتي وقتي مي خواست انتقاد كند با شوخي مي گفت. يكبارميوه گرفته بودم. با خنده گفت : ميوه فروشه بعد از اينكه ميوه ها را بهت داد، ماچت نكرد؟ گفتم چطور؟ گفت : « همه ميوه‌هايي كه مي‌خواسته دور بريزد داده به تو.» البته بعضي وقتها هم كه حالت شوخي يا خنده نداشت، مي فهميديم كه ناراحت است. يادم است. يكي از رفقارفته بود خواستگاري خواهر يكي ديگر از دوستان وتوي اين مرحله بودند كه جواب بدهند يا نه. ساعت يك و دونيمه شب بود. وحيد گفت : هاشم بلند شو، فلاني را ببين، ديوانه شده، يك شانه برداشته، هي آب مي زند و موها يش را شانه مي زند. موي كمي هم داشت بنده خدا ... خلاصه تا صبح كلي با همين موضوع گفتيم وخنديديم. البته ازدواج سر گرفت

    بيا تهران

    سوم يا چهارم تير بود. زنگ زد. گفت فردا صبح بيا تهران. من معلم بودم و امتحانات خرداد هنوز درحال برگزاري بود. گفتم عروسي يكي از اقوام است و من جاي برادرش هستم. گفت نه همين فردا بيا. فرداراه افتادم. رسيدم به خانه اشان. رفتم توي اتاقش. خنديد. گفتم خوب چكار داري؟ گفت : هيچي! دلم برايت تنگ شده بود، مي‌خواستم ببينمت. شب گفت هاشم يك غزل حافظ هست، اينرا برايم بنويس. روي ميز يك كاغذ تا شده بود. برداشتم، پشتش چيزي نوشته شده بود. كاغذ را باز كردم. گفتم اين چيه؟ هنوز نخوانده بودم. از جا پريد و كاغذ را از دستم چنگ زد. گفت هرچي كه هست. چكار داري دست مي‌زني؟ كاغذ تا كرد وگذاشت توي جيبش. فردا يك كلاشنيكف داد به من و گفت : مي‌خواهم شما و علي اصغرنژاد[از رفقاي نزديك شهيد ديالمه] را بعنوان محافظ به مجلس معرفي كنم.

    خبر شهادت

    هفت تير،  دو سه شب مانده بود به ماه محرم. آمديم مجلس، ساعت نزديك 2 بعد از ظهر بود. آخرين دستختش همين معرفي نامه من به عنوان محافظش بود به مجلس. برگشتيم خانه. يك كلاسي داشت. باهم رفتيم. دوباره برگشتيم. سر  خيابان يكدفعه گفت : آي موتوري.  تا آمدم اسلحه را بردارم، شروع كرد به خنديدن كه خاك بر سرت. تا اسلحه را برداري، كه مرا تكه تكه كرده اند. بعد رفتيم حزب، وتوي سالن نشستيم. كم كم شهيد بهشتي آمد و ديگران. يكي از دوستان،[حميد رضوي]  با ما بود و پشت حزب، منزل پدر بزرگش. جلسه كه شروع شد. گفت تا جلسه تمام بشود بيا برويم خانه مادربزرگم و برگرديم. جلوي خانه صداي انفجار آمد، از همان شب قبلش دلشوره عجيبي داشتم. حميد خنده كنان گفت صداي چي بود؟ گفتم حزب را منفجر كردند. وقتي آمديم، ساختمان حزب خوابيده بود. عجب شبي بود. يكي يكي اينها را مي‌آوردند. وحيد را هم آوردند و ما تشخيص داديم، شهيد شده. بعد رفتيم پزشكي قانوني. همان كاغذ راكه حالا خون آلود شده بود، از جيبش برداشتم. نامه اي بود كه يكي از خانمها برايش نوشته بود و خوابي را كه درباره اش ديده، نوشته بود. كه من در خواب ديدم، دستمال‌هاي سرخ رنگي از آسمان فرود مي آيد و خلاصه خبر شهادتش را داده بود. ومن لياقت همراهي تا پايان راه را نداشتم. ولي اميدوارم پس ازمرگ در جهان ديگر هم مؤيدم باشد.

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه