پيشرفته
 

موضوعات :

  • ادبیات

  • کلمات کليدي :

  • دیانت
  • اندیشه دینی
  • شهادت
  • مبارزه
  • انتظار

  • محمدرضا جوادی یگانه

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   2035 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 7 : عزه در محاصره، جهان در اشغال

    آموزه‌ای برای زمانه نتوانستن‌ها
    نگاهي به نون و القلم جلال

    اشاره: در باب رابطه جلال آلاحمد با ديانت نظرات متناقضي طرح شدهاست. برخي با اتکا به پيشينه مذهبي جلال، خسي در ميقات، نامه وي به امام خميني و برخي جملات پراکنده ديگر (از جمله پاسخ وي به نقد جمالزاده بر "مدير مدرسه") دينداري وي را محرز دانسته و خواستهاند که از وي پيشوايي براي ادبيات ديني در ايران بسازند. در مقابل، به همان اندازه و حتي بيشتر، مي توان از رفتارهاي جلال و عقايد وي شاهد آورد که حداقل ارتباط را با دينداري نشان ميدهد. نحوه ازدواج او، رجحان يک گيلاس مشروب با رفقا بر پست گرفتن در دولت مصدق، سرخوردگي از سختگيري پدر و شورش بر او و عقايد او، رفتارهاي جنسي خلاف مذهبي ذکر شده در سنگي بر گوري، و اعلام مخالفت هاي علني با آموزههاي ديني که در برخي از متون وي از جمله نون و القلم (درباره انتظار) ذکر شده، شاهدي بر آن است.
    در اين متن، قصد آن است که از منظر انديشه ديني (و نه رفتار ديني) به جلال بنگريم و نشان دهيم که نظريه سياسي جلال (که در نونوالقلم بيان شده) عميقا بازتابي از ادبيات شيعي است و کمتر اثر ادبي را (پيش و پس از انقلاب) ميتوان يافت که اينهمه متاثر از دو آموزه انتظار فرج و شهادت باشد.


    جلال آلاحمد در معرکه آراء و کشاکش نظريهها زندگي مي کرد. دوراني که هر روز پرچم تازهاي بلند مي شد و راه تازهاي در فضاي سياسي پيش پا گذاشته مي شد. يک روز حزب توده به نمايندگي کمونيسم جهاني، اقبال پيدا ميکرد و جلال نيز در همان دوران به عنوان هوادار و فعال در حزب و در ارگان آن فعاليت مي کرد. تا آنکه ماجراي نفت شمال رخ نمود و همگان ديدند که شعارهاي ضديت با استعمار فقط تا آنجا مقبول است که پاي آمريکا در ميان است و وقتي شوروي طالب نفت شمال ايران مي شود، موازنه مثبت مطرح مي شود.
    دورهاي ديگر، نهضت ملي شدن صنعت نفت است و اقبال به مصدق به عنوان يک رهبر ملي. اما جلال پس از ماجراي نهم اسفند 31 (که کمرش در حمله تودهايها مووف شده بود) و نيز سهمخواهي هاي مليون و اختلافات در آن دوران، سياست به معناي قدرت را به کناري نهاد، تا آنجا که حتي ماجراي کودتا را چند روز بعد شنيد.
    اما ماجراي اصلي پس از کودتا، و زماني رخ داد که محمدرضا پهلوي، سرخوش از شکست رهبر کهنسال مقاومت و با پشتگرمي آمريکا، هر نوع مخالفتي را سرکوب ميکرد و استبداد تازهاي را بنا مي گذاشت. شاه جوان با استفاده از ساواک نوپا و بنياد کهن استبداد، دستاوردهاي مشروطيت را با قانون و بي قانون، بر باد ميداد. آنانکه دل در اعتلاي ايران داشتند، اکنون چه ميتوانستند بکنند جز مخالفت و مقاومت و نامهنگاري و مخالفتهاي برپايه قانون. و حکومت اين اندازه را هم مدارا نداشت و لذا مقاومتها به زندان منتهي ميشد و راههاي مخالفت قانوني به تدريج بسته مي شد.
    انديشه سياسي در ايران دهه چهل فقط انسداد سياسي را مي ديد و راه چارهاي نمي يافت. مبارزه مسلحانه راه حل انتهاي دهه بود و انقلاباسلامي متعلق به دهه بعد. در سالهاي پس از کودتا، راهي ديده نمي شد. «نونوالقلم» محصول اين دوران است. دوراني که مشت هاي آسمان کوب قوي واشده و همه علم هاي مبارزه سرنگون شده؛ برخي به اشتباهکاريهاي داخلي و برخي با دخالتها و وابستگيهاي خارجي.
    جلال البته مبارزه مسلحانه را نيز نمي پسندد. او بعدها در پاسخ به نامه يکي از شاگردانش (اصغر شيرازي) ميگويد که وضعيت فعلي به گونهاي است که چيزهايي را به شاگردانش ميآموزد و آنها وارد سياست ميشوند (و حکومت رفتارهاي آنها را تحمل نميکند و مبارزه آنها به زندان و اعدام ختم مي شود) و بعد جلال بايد جنازه آنها را تحويل بگيرد و او اين را نمي خواهد. يعني اين وضعيتي است که او طلب نمي کند. اين نه به معناي نفي شهادت است، بلکه ورود بيتامل در سياست را نمي پذيرد، رفتاري که بسياري از مبارزين دوران بعد داشتند.
    در هر حال، آن دوران، دوراني است که راه چارهاي ديده نمي شد و جلال از دل سنت و برآمده از نگاه ديني، چارهاي پيش پا مي گذارد: شهادت. راهي که انقلابيون در دهه پنجاه نيز به آن ميرسند. اما جلال در استيصال دوران پس از کودتا، آن را مييابد. خود او در مصاحبهاي درباره آن ميگويد: «من آنجا (در نون و القلم) بازگشتي به سنت خواستم بکنم و زمان حال را در سنت بياورم. و بعد من ميخواستم يک مسالهاي را در آنجا توضيح دهم: مساله شهادت را. ...مساله شهادت به نظر من مفهومش را از دست نداده است... و هنوز مسلط است. ما از وقتي که ول کرديم شهيدشدن را و قناعت کرديم به شهيدنمايي، کار خراب شد... البته مطلب زمينهاش بر تجربيات خصوصي زماننا هذاست... . عده اي بلند شدند رفتند هندوستون که برگردند و آزادي را براي ما سوغات بياورند... براي اين کتاب من يک دوره تفسير قرآن ديدهام، خيلي ساده.» (ارزيابي شتابزده، ص72). در سال چهل و سه هنوز آن راه را مي پسنديد: «اما براي نونوالقلم (من به سادگي بگم) هنوز ارزش بيشتري از خيلي کارهام قائلم» (همان، 94)
    جلال در نون و القلم ميگويد که چگونه ميتوان قدرت نداشت اما مبارزه کرد. اساس داستان برگرفته از جنبش نقطويه در دوران صفويه است اما قصد اصلي جلال، تعريضي به جنبش کمونيستي آن دوران و حزب توده (به تعبير جلال، «شکست اون دستگاه و زمان و حقه بازي ها») است که به وقت لزوم پااندازي اصحاب قدرت را هم ميکرد و به زبان داستان، زنان حرمسرا را براي دربار هند تحفه مي برد (که استعاره اي است از تلاش حزب توده براي واگذاري امتياز نفت شمال به دولت شوروي) اما در سطحي ديگر راهي است تازه براي مبارزه در ايران.
    نونوالقلم (که در سال 40 نوشته شده)، شرح سربرآوردن و افول قلندران است در يک حکومت پادشاهي. قلندران همه سرسپرده «شخص واحد» (تراب ترکش دوز) بودند. «آداب و اعتقادهاي اين قلندرها از اين قرار بود که مرکز عالم خلقت را «نقطه» ميدانستند و همهي تکليفهاي شرعي را از دوش مردم برداشته بودند و ميان خودشان به رمز و کنايه حرف ميزدند و حروف ابجد را مشکلگشاتر از هر طلسمي ميدانستند و به جاي «بسم الله» مي گفتند «استعين بنفسي» و به جاي «لاالهالاالله» مي گفتند «لاالهالمرکبالمبين» و خيال مي کردند اسم اعظم را گير آوردهاند و... گرچه شايد بوي کفر بدهد. اما خلاصه اعتقادشان اين بود که به جاي پرستيدن خدايي که در آسمان ها است و احتياجي به نماز و روزهي آدم هاي مافنگي ندارد و همهي دعا ثناها، بشر خاکي را بپرستيم تا شايد از اين راه يک خرده بيشتر بهش رسيده باشيم و احتياجاتش را يک کمي بيش تر برآورده باشيم.»
    کارگزاران حکومت براي رفع چشمزخم از پادشاه، تصميم ميگيرند پايتخت را رها کنند و به قلندران بسپارند و به «قشلاق همايوني» بروند. قلندران شهر خالي را تصرف ميکنند و در اين توهم که حکومت را شکست دادهاند، آداب تازه (و عادلانهاي) براي حکومت وضع ميکنند و البته در اين ميانه ناگريز از استفاده از زور هستند و همه روشهاي حکومتهاي ديگر را پيش ميگيرند. و بالاخره با ناراضي کردن مردم و اشراف و توطئه ستون پنجم دشمن در شهر، کاري از دست دستگاه توپريزي آنها نمي آيد و لشکر پادشاه (که با واگذاري بخشي از کشور به همسايه جنوبي، توپ هاي قدرتمندي در اختيار دارد) شهر را محاصره ميکند و قلندران چارهاي جز گريز به هند ندارند و براي تحفه به دربار هند، از ميان حرمسراي شاهي چند نفري را دستچين ميکنند و داستان قلندران پايان ميگيرد.
    اما شخصيت اصلي داستان، دو ميرزابنويس هستند به نامهاي ميرزا اسدالله و ميرزاعبدالزکي. اين دو در جريان يک اتفاق، با حسنآقا از بزرگان قلندريه مرتبط ميشوند و سپس به اجبار درگير در فعاليتهاي قلندران مي شوند و قضاوت را و ثبت و ضبط سلاح و آذوقه را برعهده ميگيرند. با فرار قلندران، ميرزا عبدالزکي هم با آنها ميرود، اما ميرزااسدالله (که به نوعي بيان کننده نظرات جلال است) ميماند و اين تمام ماجراست.
    ميرزا اسدالله هم در زمان ورود به حکومت قلندران و هم در هنگام فرار قلندران، نظرات خود را درباره ايده خود بيان ميکند و ما در اين متن، به اختصار آن را ميآوريم و البته فهم درست آن منوط به قرائت نونوالقلم است.
    وقتي «تراب کوي حق» از دو ميرزابنويس دعوت ميکند که آنها را «دست تنها نگذارند»، ميرزااسدالله به سختي ميپذيرد. او در مخالفت خود براي ورود به حکومت ميگويد: «من از آنهايي نيستم که هر کاري پيش دست شان آمد، ميکنند. براي من مبناي هر عملي ايمان است. اصول است. اول اعتقاد، بعد عمل. قصد قربت را که لابد شنيدهايد؟ اگر ديگران فقط آداب مذهبي را با قصد قربت بهجا مي آورند من در هرکاري بايد قصدم قربت باشد. در حالي که من اصلا نميدانم شماها چه به سر داريد. البته تکفيرتان نميکنم، اما بهتان مومن هم نيستم. در چنين وضعي از دست من چه کاري ساخته است؟» و ميگويد: «وقتي تو مرا به کاري دعوت ميکني که کم و کيفش برايم روشن نيست، ميخواهي دورانديشي هم نکنم؟ فرض کنيم که من ترسو؛ اما چه غرض از کاري که موفقيتش مشکوک است؟ جز يک خونريزي تازه؟ از همه اينها گذشته، گفتم که من مبناي ايمان شما را ندارم و تو بهتر از من ميداني که فقط در راه يک ايمان ميشود چشم بسته قدم گذاشت.»
    و ميگويد: «گيرم که اين حضرات بردند و به حکومت هم رسيدند، تازه بهنظر من هيچ اتفاق جدي نيفتاده. رقيبي رفته و رقيب ديگر جايش نشسته. ميدانيد، من در اصل با هر حکومتي مخالفم. چون لازمهي هر حکومتي، شدت عمل است و بعد قساوت و بعد مصادره و جلاد و حبس و تبعيد . دو هزار سال است که بشر به انتظار حکومت حکما خيال بافته. غافل از اين که حکيم نمي تواند حکومت بکند، سهل است، حتي نميتواند به سادگي حکم و قضاوت بکند. حکومت از روز ازل کار آدمهاي بيکله بوده . کار اراذل بوده که دور علم يک ماجراجو جمع شدهاند و سينه زدهاند تا لفت و ليس کنند . کار آدمهايي که ميتوانند وجدان و تخيل را بگذارند لاي دفتر شعر، و به ملاک غرايز حيواني حکم کنند، قصاص کنند، السن بالسن، تلافي، کيفر، خونريزي و حکومت. در حالي که کار اصلي دنيا در غياب حکومتها مي گذرد . در حضور حکومت، کار دنيا معوق ميماند. هر مشکلي از مشکلات بشري، اگر به کدخدامنشي حل نشد و به پادرمياني حکومت کشيد، زمينهي کينه ميشود براي نسلهاي بعدي.»
    و در پاسخ به اينکه «حرفهايت بوي نا گرفته و بوي وازدگي مي دهد»، ميگويد: «نجابت و واماندگي از دو مقوله مختلف است. آدم وامانده قدرت عمل ندارد . اما نجيب کسي است که قدرت عمل داشته باشد و کف نفس مي کند.»
    ميرزا اسدالله به دنبال معصوم ميگردد، و معتقد است: «قدرت حق در کلام شهداست. به همين دليل من تاريخ را از دريچهي چشم شهدا ميبينم. از دريچهي چشم مسيح و علي و حلاج و سهروردي. نه از روي نوشتهي زرنگار حکماي رسيده که انوشيروان آدمي را عادل نوشتهاند با آن همه سرب داغ که به گلوي مزدکيها ريخت.» جستجوي معصوم او را به امام زمان ميکشاند، اما «من از آنهايي نيستم که به انتظار  امام زمانند براي من هرکسي امام زمان خودش است. مهم اين است که هر آدمي به وظيفهي امامت زمان خودش عمل کند. بار امانت يعني همين.»  
    ميرزا اسدالله آرمانگرايي خود را چنين بيان مي کند: «اين وضع را من نساختهام . کسي هم که ساخته به ميل من نساخته. من از اصل اين دنيا را با اين وضع قبول ندارم، نه اين ور سکهاش را، نه آن ورش را. دنياي من آن قدر پست نيست که پشت و روي يک سکه جا بگيرد. دنياي من تا به حال، فقط در عالم خيال، واقعيت پيدا کرده. اين است که زندان و دوزخ و بهشت برايم فرقي نميکند. من هرجا باشم. و در هر حال، فقط به خيال خودم زندهام.» و ميگويد: «نفرت دارم. بدجوري هم دارم. من نفس نفرتم. نفس نفي وضع موجودم. و ناچار بايست نفس قيام هم باشم.»
    اما در نهايت و بعد از اين محاجه طولاني، تن را بدهکار ميداند: «اگر اين تن بدهکار نبود، بدهکار اين همه نعمتي که حرام ميکند، چه راحت ميشد کنار نشست و تماشاچي بود و خيال بافت و به شعر و عرفان پناه برد. اما حيف که جبران اين همه نعمت به سکون ممکن نيست. اين هوا، اين دوستي، اين دم، پسرم حميد، و قاليچهاي که حاشيهاش بافته شده؛ جبران هرکدام از اين نعمات را بايد به عمل کرد، نه به سکون. سکون و سکوت، جبران هيچ چيز را نمي کند. تو آقاسيد، طبعا اهل عملي و به دنبال ماجرا . خوشا به حالت! و تو حسنآقا ايمان داري. و چه بهتر از اين! اما من در حالي بايد عمل کنم که... با علم به اين که هيچ دردي از دردهاي روزگار را دوا نمي کنيم» و وارد جرياني مي شود که از ابتدا آن را شکستخورده ميداند و به کمک قلندران ميشتابد و روزي صد بار قضاوت ميکند، حکم مصادره اموال مردم را مي دهد و در نهايت فرمان تير هم مي دهد.
    در گفتگوي بعدي، وقتي همه قلندران آماده فرار هستند، ميرزا اسدالله ميماند و چنين استدلال مي کند: «من حالا ميفهمم که چرا کسي تن به شهادت ميدهد. چون بازي را مي بازد و فرار هم نمي تواند بکند. اين است که ميماند تا عواقب باخت را تحمل کند. وقتي کسي از چيزي يا جايي فرار مي کند، يعني ديگر تحمل وضع آن چيز يا آنجا را ندارد. و من مي خواهم داشتهباشم. براي من تازه اول امتحان است.» و در پاسخ قلندران که ميگويند «اين فرار هم يک نقشه است. آمادگي براي بعد است. يک نوع مقاومت است»، مي گويد: «نه فرار مقاومت نيست. خاليکردن ميدان است. کسي که فرار کرده از خودش سلب حيثيت ميکند. حتي در يک بازي يا بايد برد يا بايد باخت. صورت سوم ندارد. معاملهي بازار که نيست تا دلال وسطش را بگيرد. معاملهي حق و باطل است.
    نظريه شهادت از نظر ميرزااسدالله چنين است: «براي من موثرترين نوع مقاومت در مقابل ظلم، شهادت است. تا وقتي حکومت با ظلم است و از دست ما کاري برنميآيد، حق را فقط در خاطرهي شهدا ميشود زنده نگه داشت. درست است که شهادت دست ظلم را از جان و مال مردم کوتاه نمي کند، اما سلطهي ظلم را از روح مردم ميگيرد. مسلط به روح مردم خاطرهي شهدا است، و همين است بار امانت. مردم به سلطهي ظلم تن ميدهند، اما روح نميدهند. ميراث بشريت همين است. آن چه بيرون از دفتر گنديدهي تاريخ به نسلهاي بعدي ميرسد، همين است.»
    آنچه جلال به نسل خود ميآموزد، و تا آخر عمر خود بدان پايبند است و عمل هم ميکند، مبارزه است، آرمانگرايانه و بر اساس نفي وضع موجود و برگرفته از ايده انتظار. و در مبارزه، جز برد يا باخت راه سومي وجود ندارد و وقتي نميتوان در مقابل حکومت ظلم کاري کرد، تنها شيوه مبارزه، از جان گذشتن است و شهادت. جلال نمي گويد که اين ايده را چگونه يافتهاست و تنها مراجعه به قرآن و خواندن يک دوره تفسير را براي آن بيان ميکند، اما اين نگاه، که تماما در انقلاب اسلامي نيز توسط امام خميني بکار رفت، ايدهاي است برگرفته از عاشورا و نگاهي کاملا شيعي؛ شيعه انقلابي.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه