پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعرهای دفاع مقدس

  • کلمات کليدي :

  • سوژه اعتراض
  • تحریک مخاطبان
  • مبانی عینی‌گرا و جزءنگر
  • موتیفهای جامعه شناسانه

  • حمیدرضا شکارسری

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • گزارش زنده از مرگ

  • مطلب بعدي >   2051 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 7 : عزه در محاصره، جهان در اشغال

    شاداب در اوج فرسایش

    سال هاي مياني و پاياني جنگ فرا رسيده است. جنگ ذاتا فرساينده حالا فرسايشي هم شده است. پس از فروکش کردن هيجان روزها، ماهها و حتي سالهاي نخستين، چشمهايمان که پيش از اين تيز و خشمآلود، تنها به سنگرهاي روبرو براق شده بودند، کم کم خسته و پرگلايه همين سو، دوروبر خويش را مي پايند. اينک ملاحظات بازدارنده روزهاي نخستين جنگ هم، کمرنگ تر شده اند.
    پس کم کم” نخلستانها د رخيابان” مي رويند و به يادمان مي آورند که ”مولا ويلا نداشت” پس اعتراض مي کنيم.
    گذشته از اين، بعضي از ما شاعران متوجه سوژه هاي تکراري و يا پرداختهاي تکراري در شعر جنگ مي شويم وبه درستي تشخيص مي دهيم که يکي از راههاي نجات” شعر جنگ” سوژه اعتراض هم مي تواند باشد. مگر نه اينکه ما شيعه ايم  و از دغدغه هاي شيعه، عدالت؟ پس...
    پس اعتراض چون شاخه اي قطور از تنه شعر دفاع مقدس بيرون  مي زند و به زودي بر بيشتر درخت، سايه مي گستراند.
    “عليرضا قزوه” از گروه شاعران شيعي است که از پيشگامان موج شعر معترض دفاع مقدس محسوب مي شود. پس ازاين، شعر او غالبا در قوالبي کلاسيک چون غزل، دوبيتي، و رباعي، با فاصله گيري آشکار از بياني حماسي، دردمند و عاطفي است. سوگوار است و پر سوز و گداز. آنچنان که نام بخش حاوي غزلهاي خود را در نخستين مجموعه شعرش ”غزل هاي داغداري” مي گذارد و نام بخش دوبيتي ها را ”دوبيتي هاي دلتنگي”، فاصله گيري او از بيان حماسي زمينه لازم براي پرداخت زباني نرم و صميمي ونزديک به بيان روزمره را فراهم مي کند.
    “آه مي کشم تورا، با تمام انتظار
    پرشکوفه کن مرا، اي کرامت بهار
    دررهت به انتظار، صف به صف نشسته اند
    کارواني از شهيد، کارواني از بهار”
    و گاه بعضي از ابياتش بر زبان ها مي افتد، بس که نزديک است به آهنگ طبيعي کلام:
    “خوشا آنانکه جانان مي شناسند
    طريق عشق و ايمان مي شناسند
    بسي گفتيم و گفتند از شهيدان
    شهيدان را شهيدان مي شناسند”
    در اين روزگار، اعتراض، تنها رگه هايي گم وگور در ميان امواج ابيات غمگنانه غزلهاست و غالبا رويکرد آن به خود شاعرانه اوست. اعتراضي در جهت تحريک و تحريص غير مستقيم مخاطب براي پيوستن به خيل  رزمندگان و شهدا:
    “در سوگ گلهاي پرپر، گفتيم و بسيار گفتيم
    امروز مي بينيم اما، مضمون گلها غريب است...
    از سنگهاي بيابان، خاموش ماندن عجب نيست
    ازما که هم کيش موجيم، اينگونه ماندن عجيب است”
    و يا در مثنوي معروف” شرمساري” با ابياتي از اين دست که صريح ترين اعتراضات “ قزوه” در قوالب کلاسيک به شمار مي آيند:
    “هلا! دين فروشان دنيا پرست
    سکوت شما پشت ما را شکست
    چرا ره نبستيد بر دشنه ها؟
    نداديد آبي به لب تشنه ها
    نرفتيد گامي به فرمان عشق
    نبرديد راهي به ميدان عشق
    اگر داغ دين بر جبين مي زنيد
    چرا دشنه بر پشت دين مي زنيد؟”
    علي رغم اين تلاشها ”قزوه” در ميان شاعران دفاع مقدس هنوز هم چهره مشخص و متمايزي ندارد. اين چهره از سال 1366 و با شعر مشهور” مولا ويلا نداشت” به تشخص و تمايز مي رسد. با اين شعر” قزوه” راه صدساله را در يک شب طي مي کند:
    “بيا به آفتابي نهج البلاغه برگرديم
    چرا نهج البلاغه را جدي نمي گيريم
    مولا ويلا نداشت
    معاويه کاخ سبز داشت
    پيامبر به شکمش سنگ مي بست
    امام سيب زميني مي خورد
    البته به شما برنخورد”
    اين شعر و به دنبال آن و شعرهايي چون”در روزگار قحطي وجدان”، ”از نخلستان تا خيابان”، “زبان سرخ” ، “منظومه از خاک تا ماه” و آثاري از اين دست، در واقع پيشنهادات تازه اي پيش روي شعر وشاعران دفاع مقدس گذاشت. زبان بهره مند از اسلوب گفتار، لحن طنزآلود با زهرخندي هميشگي، بياني عيني گرا و جزءنگر و مدرن و البته صراحتي آغشته باشگردهاي نه چندان پيچيده زباني که جامعه شعري زمان خود را شگفت زده کرد.
    او با اين اسلوب جديد شعري، از سويي خطاب به بيان نخ نما، تکراري و مبتذل شعر دفاع مقدس در آن زمان، اعتراض علني خود را اعلام کرد و از سويي ديگر به شعر معترض دفاع مقدس وجهه اي سياسي- اجتماعي بخشيد.
    “قزوه” در “مولا ويلا نداشت” با نگاهي تيزبين، خودي وغيرخودي، مقامات مسئول و مردم عادي،مسلمان نمايان وطني واجنبي، زن و مرد و پير و جوان را به باد انتقاد مي گيرد. هيچ کس از زير تيغ تيز انتقاد او جان سالم به در نمي برد. اصلا شعر با نقد هنرمند ايراني دوره جنگ به خصوص شاعران آغاز مي شود:
    “ گفتم: چيزي بخوان/ گفت: شرمنده ام/يک سال است چيزي نگفته ام/ گفتم: براي عاطفه اي که در ما مرده است/ رحم الله من يقرء الفاتحه مع الصلواة!”
    و به تدريج نگاه خود را متوجه ديگر اقشار جامعه ي جنگ زده ي ايران مي کند. جامعه ي جنگ زده اي که گاه اصلا نمي داند جنگ را با چه جيمي مي نويسند:
    “شاپورخان اما عاشق فيلمهاي سرخپوستي است/ و اين را از افتخاراتش مي داند/ که در آمريکا، همبرگر را درست تلفظ مي کرده است/ شاپور خان به مشتري هايش سيگار وينستون تعارف مي کند/ ومطمئن است که قيمت سکه و طلا/ پايين نمي آيد/ او فکر مي کند هنوز هم خرمشهر/ دست عراقي هاست/  و چقدر خوشحال است که پسرش را معاف کرده است”
    هميشه در شعر ”قزوه” رد پاي روشن المانهاي ديني و اجتماعي و سياسي که کم کم به موتيفهاي معناشناسانه اي تبديل شده اند، آشکارا به چشم مي آيد. حضور همين موتيفهاي معنا شناسانه به کليت آثار او انسجام و هويت مشخص و متمايز مي بخشد. حضور المانهايي که به تدريج در روند تکاملي شعر يک شاعر به موتيفهاي معنا شناسانه تبديل مي شود، درک فضاي کلي شعر او را تسريع و تسهيل مي کند. همين سرعت و سهولت، گاه به اشتباه با بيان سطحي و شعاري اشتباه گرفته مي شود. اتهامي که به اين سري از اشعار ”قزوه” وارد مي شود و البته در فرازهاي معدودي مصداق مي يابد. اما شاعري چون ”قزوه” را، آن هم در شرايط حساس و پيچيده سياسي واجتماعي سال هاي پاياني جنگ، چه باک اگر هر از چندگاهي شعر را قرباني اعتقاد خود کند؟!
    “من چاپلوس نيستم/ تملق نمي گويم/ اما قدر امام را مي دانم/ بياييد قدر مردم را  بدانيم/ مثل مولا با مردم همدردي کنيم/ بياييد امام را اذيت نکنيم/ بياييد امام را نصيحت نکنيم.”
    البته گفتني است که “عليرضا قزوه” در سرودن اين سري از شعرها بدون ترديد به شعر بلند ”اسماعيل” سروده “ رضا براهني” نظر داشته است و از آن تاثير پذيرفته است. شعر بلندي که فقدان انسجام و حشو و اضافات فراوان، باعث اطناب خسته کننده آن شده است و به همين دليل تکنيک هاي بياني تازه آن که البته ريشه در اسلوب بياني” طاهره صفارزاده” دارد، بين کوهي از سطرهاي معمولي گم مي شود. اما “قزوه” در ساختاري تازه و بهره مند از انسجامي معنا شناختي، در واقع پيشنهادات تازه” براهني” را به نفع و نام خود مصادره مي کند.
    پيشنهادات”براهني” البته غالبا نثر عريان است، حال آنکه ”قزوه” اين عرياني را با صنايعي لفظي و يامعنوي مي  پوشاند و زبان را مي آرايد:
    “کامبيز خان دوست دارد پسرش را آلفرد صدا کند
    آلفرد فکر مي کند
    از دماغ فيل افتاده است
    براي همين است مي خواهد به هندوستان پناهنده شود!”
    به اين ترتيب ”قزوه” حتي اگر شعار مي دهد، لااقل در خيلي از اوقات، زيبا شعار مي دهد!


    “مولا ويلا نداشت” شعرمهمي در تاريخ شعر معاصر ايران است زيرا به عنوان نقطه عطفي مسير شعر پس از خود را حداقل در حوزه جنگ و دفاع مقدس تغيير داده است. بعد از اين شعر جرات کرديم چه در فرم و چه در محتوا به حوزه هايي وارد شويم که تا پيش از آن تابووار بکر و دست نيافتني به نظر مي رسيد. اين شعرعمليات خط شکنانه اي بود که با ايثار و شجاعت ”عليرضا قزوه” به ثمر نشست.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه