پيشرفته
 

موضوعات :

  • اندیشه
  • هنر متعهد

  • کلمات کليدي :

  • هنر دینی
  • جوادی آملی
  • جبهه هنر انقلاب اسلامی

  • آیت الله جوادی آملی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • زره‌‌باف شهر ما

  • مطلب بعدي >   1206 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 16 : لطیفه غیبی و کالبدهای عاریه

    وهم و خیال از بهترین نعمتهای الهی هستند

    تأملاتی از آیت‌الله جوادی آملی پیرامون هنر اسلامی

    آیت‌ا... جوادی آملی از جمله عالمانی است كه هر از چندی به حوزة نظریه‌پردازی پیرامون هنر اسلامی ورود می‌كند و نكات قابل تأملی نیز فراروی می‌نهد.
    امید است با توجه به خلاء جد‌ّی كه در این زمینه وجود دارد حضرت ایشان و دیگر حكما و فضلای حوزه‌های علمیه با احساس مسئولیت بیشتر به ورود جزئی‌تر و كاربردی‌تر در حوزة هنر اسلامی و هنر انقلاب اسلامی اهتمام كنند. آنچه می‌خوانید خلاصه‌ای از بیانات ایشان در جمع اعضای شورای مركزی هیئت هنرمندان مسلمان است.

    هنر اسلامی با هنر غیر اسلامی، خیلی فرق دارد. هنر اسلامی آن است كه از جای بالا می‌آید و راه تنزلش هم تا سطح طبیعت و حس، مستقیم است و دست مخاطبان خود، اعم از بینندگان و شنوندگان و خوانندگان و اینها را می‌گیرد، دوباره در همین صراط مستقیم به بالا می‌برد، بدون اینكه در این آمدن یا رفتن، انحراف و اختلافی یا تخلفی پدید بیاید.
    آن‌ كه عاقلانه می‌اندیشد، حكیمانه می‌اندیشد ولی توان آن را ندارد كه آن معقول خود را متخیل كند، حكیم هست، اما هنرمند نیست.
    یعنی مطالب را خوب می‌فهمد، اما این نیروهای مادون او، مانند قدرت تخیل او، قدرت توهم او، قدرت تجسیم او تحت رهبری او نیستند. او یك امام بی‌امت است. یعنی یك وزیری است كه زیر مجموعه او تحت امر او نیستند. یك مدیر كلی است كه قدرت اداره ندارد. برای اینكه خیال او به یك سمت می‌رود، و‌هم او به یك سمت می‌رود، حس او یك سمت می‌رود، دستورهای او به سمت دیگر می‌رود. فقط او مطلب را خوب می‌فهمد. این فقط می‌تواند معلم خوبی باشد، در سطح خواص. این حكمت دارد ولی هنر ندارد. گاهی ممكن است كسی قدرت تخیل قوی، توهم قوی، قدرت تجسیمی قوی داشته باشد.
    نقاش قوی، نویسنده زبردست، گوینده ماهر، نوازنده ماهر، همه اینها باشد، اما آنچه كه از دست و كار او می‌ریزد یا از زبان او شنیده می‌شود، مایه‌ای جز از مرحله خیال و وهم ندارد. آن تخیلات است كه ریزش می‌كند و این شخص می‌نگارد؛ گاهی هم ممكن است دهها صفحه چیز بنگارد، همه‌اش مهمل. بنوازد، اما همه‌اش مهمل. مبدأ و آن اتاق فرمانش خیال است یا وهم است. از وهم و خیال كاری ساخته نیست، فقط می‌تواند كودكان را یا بزرگسالان را راضی كند. اما اینكه دست كسی را بگیرد و از تپه ماهورهای خیال و وهم بالا ببرد به قله عقل و اوج عقل برساند، آن هنر را ندارد. این هنر اسلامی نیست. پس آن قسم اول، اصلا‌ً هنر نبود، این قسم دوم، هنر است اما هنر اسلامی نیست. قسم سوم كه هنر اسلامی است آن است كه انسان در قله، مطالب را مستدل بفهمد، یعنی مثل یك حكیم بتواند برهان اقامه كند.
    مثل یك متكلم بتواند دلیل اقامه كند بر حقانیت مطلب؛ در جهان‌بینی الهی، او صاحب فتواست. می‌تواند ثابت كند توحید الهی را، نقش خدا را در جهان. سهم وحی و نبوت و رسالت و فرشته‌ها و اینها را می‌تواند با برهان تبیین كند و چون عقل او عقل هنرمند است و عقل خشك نیست، به امامت و رهبری و مدیریت دستگاه درون می‌پردازد. قوه وهم را تعدیل می‌كند، نه تعطیل! وهم هم از بهترین نعمتهای خداست، چه اینكه قوه خیال هم بهترین نعمتهای خداست. این نعمتها را اگر كسی حق‌شناسی كند، آن‌گاه لذت می‌برد. اینها را تعدیل می‌كند بدون تعطیل. وهم را كه عهده‌دار ادراك مفاهیم جزئی است، تعدیل می‌كند، نه تعطیل! خیال را كه عهده‌دار صورتگری و صورت‌پردازی است، نه مفهوم، آن را تعدیل می‌كند، نه تعطیل. قوه متخیله را هم كه میاندار این صحنه است، تعدیل می‌كند، نه تعطیل!
    چون ما یك وهم داریم كه مفاهیم جزئی را ادراك می‌كند، مثل دوستی زید با عمر، دشمنی فلان با فلان... این مفهوم دوستی و دشمنی یا مفهوم صدر و ذیل یا مفهوم كینه و علاقه، این مفاهیم را قوه واهمه درك می‌كند، اما این صورت را كه مثلاً یك جایی رفتیم، آن باغ، آن خانه، آن محفل، آن صحنه، همه اینها وقتی ما از اینجا رفتیم در این محفظه می‌ماند، نگهبان اینها قوه خیال است. قوه خیال نگهبان صورت است، نه مفهوم، قوه واهمه نگهبان مفهوم است نه صورت! غیر از قوه خیال و قوه واهمه، یك نیروی متخیله‌ای در این هسته مركزی هست كه الی ماشاءا... فعال مایشاء است. این آن است كه مواد خام می‌گیرد، حالا یا از عقل می‌گیرد یا از حس، قوه متخیله این وسط نشسته یك بخشی از مفهوم را می‌گیرد یك بخشی از قوه خیال می‌گیرد و می‌سازد!
    این هم از نعمتهای خداست. همه شعر‌ا كه توانسته‌اند تشبیهات خوب داشته باشند، كار قوه متخیله است، كار قوه خیال نیست. قوه خیال مخزن است، نه صنعتگر! هر چه از بیرون آمد این حفظ می‌كند. اما این مواد خام را بگیرد و دوخت و دوز بكند، كار قوه متخلیه است. این هم از بهترین نعمتهای خداست. اگر آن عقل هنرمند بود و حكیمانه اینها را راهنمایی كرد، این قوه متخیله را هم مثل قوه واهمه و قوه خیال تعدیل می‌كند، نه تعطیل!
    آن‌گاه یك نماز جماعتی در شبستان جان او به امامت عقل خوانده می‌شود! عقل خوب می‌فهمد. واهمه، معانی جزئیه را به امامت عقل تكبیر می‌بندد، قوه متخیله هم به امامت عقل صورتگری می‌كند، قوه خیال هم به رهبری عقل نگهبانی می‌كند. خیال یك نگهبان خوبی است. میراث فرهنگی را خوب حفظ می‌كند، كم و زیاد نمی‌كند و در درون او یك سلسله نماز جماعتهایی برپا می‌شود. یك اقتدایی یك امامتی یك امتی، عادلانه! آن وقت یك چنین شخصی اگر بخواهد بنگارد، حرفش پیام دارد، اگر بخواهد سخن بگوید، حرفش پیام دارد، بخواهد به صورت فیلم و تئاتر و نمایش خودنمایی كند، بگردد یا بگرداند، پیام دارد! این نشستن او، حرف زدن او، دیدن او آموزنده است. بعضیها را شما می‌بینید وقتی به‌طور عادی با او برخورد كردید، چیزی از او یاد نگرفتید، اما بعضیها هستند كه وقتی برخورد كردید، طرز حرف زدن آنها، نشستن آنها، برخورد آنها، قدم به قدم معلم است.
    س‍ِر‌ّش این است كه این در درون خود همیشه نماز جماعت می‌خواند، یعنی تمام نیروهای او وضو گرفته‌اند و طاهر شده‌اند به امامت عقل نماز می‌خوانند. خیال‌پرداز هم نیست و چیزهایی هم نمی‌خواند كه این استعدادها را اشباع كند. بالاخره استعداد درك ما و استعداد ضبط ما محدود است، ما اگر چیزهای غیر مستدل، غیر علمی، فقط بافته‌های خیال، بافته‌های وهم، اینها را دادیم به این دستگاه، دیگر پر می‌شود.
    بزرگانی مثل مرحوم بو‌علی‌سینا و امثال ذلك، اینها گفته‌اند ما قصه اصلاً نمی‌خوانیم، چرا؟ برای اینكه قصه‌ای كه از وهم نشئت گرفته، نه از عقل تنزل كرده باشد، غیر سودمند است. الان ما ده صفحه كتاب خواندیم،‌ این را در ذهن سپردیم، ذهن هم كه دیگر قدرتش نامتناهی نیست، خسته می‌شود، ما با یك سلسله غذاهای غیر سودمند و بلكه زیانبار آن را پر كرده‌ایم.
    آن وقت آن كسی كه عادت كرده حرفهای غیر مستدل بشنود، حرفهای غیر برهانی هم می‌گوید. لذا گفته‌اند، حرف را تا آدم نتواند برهانی كند، نه بگوید و نه بشنود!
    هنر اسلامی آن است كه آن هنرمند همواره یك نماز جماعتی به امامت عقل برگزار كند، همه تكبیره‌الاحرام را ببندند و در پیروی عقل، ركوع و سجود داشته باشند! آن‌گاه خیال او می‌شود خیال منزه، وهم او می‌شود وهم منزه، متخیله او كه در وسط هست، می‌شود منزه! آن‌گاه از آن عاقله به واهمه و متخیله و قوه خیال تنزل می‌كند؛ دستور از امام به امت می‌رسد، از امت كه به اعضاء و جوارح رسید؛ این نوشته‌های او، گفته‌های او، نواخته‌های او، ساخته‌های او، پرداخته‌های او و امثال اینها همه‌شان پیام دارد! آن‌گاه هم نوسال استفاده می‌كند و تا مرحله خیال می‌رود؛ منتها خیالی كه جزء امت عقل است و هم مخاطبان حكیم و متكلم صاحب‌نظر و بلكه صاحب‌بصر! آنها هم می‌توانند بشنوند و به همراه این بالا بروند، آنچه كه از عقل آمده است، مخاطب را عاقل می‌كند.
    «از رحمت آمدند و به رحمت روند باز»
    این می‌شود هنر اسلامی!
    مطلب چهارم آن است كه درك این مطلب ممكن است برنامه‌های دراز‌مدت بخواهد، مقدور همه نباشد. انسان دو راه دارد، یا خودش باید این موارد اولیه را كه مواد الهامی است از متون الهی استنباط كند، یا گوش بدهد به حرف كسی كه عمری در این راه كار كرده است.
    بالاخره یا خودمان باید این اصول اساسی و ارزشی دین را بدانیم، یا گوش بدهیم به حرف كسانی كه نظیر امام، علامه طباطبایی (رضوان‌الله علیهما) كه عمری در این جهت كار كرده‌اند! آن‌گاه می‌شود هنر اسلامی! بعد مخاطب را در همین راهی كه خود‌ِ هنرمند آمده، می‌برد.
    آن صحنه‌ای كه پیام نداشته باشد یك لاشه نمایشی است و لاشه، بدبوست! خب، آنهایی كه اهل آن شامه هستند، بو می‌كشند، می‌بینند كه این سریال، بدبوست، این جشنواره بدبوست، این نمایش بدبوست، آن یكی معطر است، خوش‌بوست، چون پیام دارد، با یك اخلاصی تهیه شده است، با یك صفایی تهیه شده است، با یك هدایتی تأمین شده است.
    بخش پایانی عرضم آن است كه هنرمندان به بعضی از امور مبتلایند، چه اینكه دیگران هم به امور دیگر مبتلایند. هر كس را در این عالم به بعضی از امور مبتلا می‌كنند، مبتلا یعنی ممتحن، یعنی می‌آزمایند. برای اینكه هنرمندان عزیز از این ابتلا یعنی امتحان الهی پیروزمندانه به در آیند، به یك چیزی سعی بكنند دل ببندند و محبوبشان باشد كه هم جاذبه‌اش بیشتر است، هم ماندگار است، هم معطر! این داستان لیلی و مجنون را خیلیها به نظم و نثر، به فارسی و عربی ذكر كرده‌اند، چون جزء بهترین داستانهای عشقبازی است. نظامی گنجوی، قصه لیلی و مجنون را كه بازگو می‌كند، می‌گوید: لیلی در آخر عمرش بیمار شد، مادرش به‌عنوان وصی بر بالینش حاضر شد. او به مادرش گفت: وصیت مرا به مجنون برسان، به او بگو اگر خواستی عاشق شوی و مهر بورزی، به كسی علاقه پیدا كن كه با یك تب از پا در نیاید، با یك بیماری همه جمالش نریزد! «آنكه نمرده است و نمیرد خداست».
    اگر چنانچه انسان این راه را طی بكند، نه خود را مفت از دست می‌دهد و نه چیزهای مفت به دست آورده را تعقیب می‌كند. به چیزی دل می‌بندد كه او را به خودش جذب می‌كند. عمده آن است كه ما این زمام دل را به چه كسی بسپاریم! هرگز یك كسی كه به دنبال شاهد و شمع حركت می‌كند، لذت یك عارف را نمی‌برد.
    آنچه را كه ما می‌فهمیم سایه چیزی است كه عرفا می‌یابند و آنچه را هم كه عرفا می‌یابند عكس رخ اوست كه جلوه كرده است.
    «این‌همه عكس می و رنگ مخالف كه نمود یك فروغ رخ ساقی است كه در جام افتاد»
    حالا اگر یك پری‌وشی كنار استخری بگذرد، گوشه‌ای از عكس او در این استخر شفاف بیفتد، یك كسی كه این عكس را ببیند، چقدر لذت می‌برد؟ فاصله این، با خود او چقدر است؟ آن بزرگان، نظیر حافظ و امثال حافظ گفته‌اند:
    «این‌همه عكس می و رنگ مخالف كه نمود» تازه «یك فروغ رخ ساقی است كه در جام افتاد» حالا خود او چقدر لذیذ باشد؛ در فرازهای دعای ماه مبارك رمضان مشخص است كه «اللهم انی اسئلك من جمالك باجمله و كل جمالك جمیل، اللهم انی اسئلك بجمالك كله».
    این در پایان دعای عرفه حضرت سید‌الشهداء (سلام‌ا... علیه) هم هست كه خدایا... «ما و‌ُج‍ُد‌ُ م‍ُن‌ً ف‍َق‍َد‌ُك‌ و‍ُ ما ف‍َق‍َد‌ُ م‍ُن‌ً و‌ُج‍ُد‌ُك» كسی كه تو را نیافت چه گیر او آمد و كسی كه تو را یافت چه گم كرده است؟
    خب، برای اینكه به دام آن شاهد و شمع و مسائل دیگر نیفتیم، چاره‌ای نداریم. حالا دین را هم یا از راه چشمه بودن یا از راه كانال به چشمه باز كردن، یافته باشیم، به هر حال باید به یك سمتی حركت كنیم كه برای ما جاذبه داشته باشد! آن‌گاه مصون می‌مانیم، وگرنه این دوران نشاط، یك پاییز زودرسی دارد و این پاییز زودرس به آن نشاط كاذب خاتمه می‌گیرد، و دردش و افسوسش برای همیشه می‌ماند!

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره