پيشرفته
 

موضوعات :

  • جشنواره عمار

  • کلمات کليدي :


    مطلب بعدي >   1073 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    بوفه داران در پوست خود نمی‌گنجیدند!

    حاشیه نگاری‌هایی از اکران فیلم‌های جشنواره در تبریز


     

    رونقی عجیب دارد استعمال واژه‌ی «عمار» این روزها. همین هم باعث شد تا بعضی‌ها فکر کنند که «جشنواره‌ی فیلم عمار» هم بخشی از یک پروژه‌ی سیاسی است برای یارگیری در انتخابات مجلس. تماس می‌گرفتند که این عمار با آن عمار چه ارتباطی دارد؟! این تردید، از آن ناشی می‌شد که گویا در فضای گفتمانی حزب‌الله، کار فرهنگی و هنری، بیشتر یک کالای تزئینی است تا یک راهبرد. فرهنگ هم همواره در ذیل سیاست تعریف شده و کسی باور نمی‌کند که می‌شود یک کار خالص فرهنگی انجام داد و به سیاست ـ به معنای عرفی‌اش ـ پیوند نخورد.

    شاید یکی از دلایل کم‌محلی ارزشی‌ها به جشنواره‌ی فیلم عمار در بعضی مناطق، سیاست‌زدگی فضای جبهه‌ی انقلاب ـ بویژه در آستانه‌ی انتخابات مجلس ـ باشد. این روزها هر حرف و حرکتی، لزوماً باید طعم انتخاباتی داشته باشد، وگرنه شنیده نمی‌شود!

    امام به ما آموخته که غصه‌ «قلت عدد» را نخوریم. امتحانات پایان ترم دانشگاه‌ها، دست‌ و بال‌ تعدادی از دوستان را برای حضور فعال در تدارکات و پشتیبانی و تبلیغات جشنواره بست. اما، همین عده‌ کم هم نشان دادند که ظرفیت کار به جای چندین نفر را دارند. اندکی جدیت و کمی همت، گره‌گشاست همواره.

    امکانات سینما کفاف پخش فیلم را نمی‌کرد! کم رونقی سینماهای شهر، باعث شده که مدیران سینما نیز انگیزه ای برای تجهیز و مهیا ساختن امکانات نداشته باشند. روز اول، برای همین با کمی تاخیر شروع کردیم. بچه ها، حتی مجبور شدند از ابتکارات خاصی بهره بگیرند تا سینما را برای نمایش آماده کنند! سیستم صوتی، مطابق معمول، مشکل داشت. هدفمندسازی یارانه‌های سوخت، سینما را در دل سرمای دی ماه تبریز، کمی تا قسمتی سرد کرده بود.

    معاون پرورشی آموزش و پرورش استان، که انصافاً توی باغ است و رصد می‌کند رویدادهای جبهه‌ی فرهنگی را، تماس گرفت که با مدیران آموزش و پرورش استان جلسه داریم و اسم تعدادی از مستندهای جشنواره را آورد که می‌خواهیم برای اینها نمایش بدهیم. جور کم‌کاری بعضی‌های دیگر را کشید.

    دانش‌آموزان، که این روزها ذائقه‌شان حسابی با فیلم و سریال‌های تلویزیون خودمان و دیگر مهمانان ناخوانده‌، جور شده و مزه‌ی دهانشان عوض شده، «شکار جاسوس» را به تماشا نشستند تا اسطوره‌ای هم‌زبان و هم‌قد با خودشان را بشناسند. از کجا معلوم که همین‌ها، «بهنام محمدی‌»های آینده نباشند.

    در این روز، بوفه سینما هم حسابی رونق گرفت و بوفه داران از اینکه این همه تماشاگر را در سینما می‌دیدند در پوست خود نمی‌گنجیدند! مدت هاست که سینما و بوفه هایش، تجمع تماشاگران را ندیده... قابل توجه فیلمسازان پر سر و صدایی که عینک دودی شان را از چشم درنمی آورند؛ آقایان! سینما سوت و کور است... مردم به سینمای شما بی اعتنا شده اند. فیلم مردم را بسازید!

    خانم میانسالی وارد سالن شد و چند قدمی را این ور و آن ور رفت و برگشت و بعد رفت سراغ یکی از خانم‌های تماشاگر. از او پرسید: «جشنواره، پذیرایی هم دارد؟» وقتی دید همه فکرشان مشغول فیلم است و دست اندرکاران هم رنگ و رو پریده اند، فهمید که این جشنواره کاملاً «مردمی» است و خبری از پذیرایی و... نیست. بلند شد و رفت. کاش فکری برای پذیرایی می‌کردیم؛ مثلاً کیک و «ساندیس» تعارف جماعت می‌کردیم!

    مدیر کل ارشاد استان، روز آخر به سینما آمد و ساعتی را به تماشای فیلم نشست. موقع رفتن هم دعوت کرد که در نوبت‌های بعدی، از سینمای تحت مدیریت ارشاد استان استفاده کنیم تا کیفیت کار بهتر باشد. پیشنهادی هم داشت؛ گفت که ما می‌توانیم برای فیلم ها، جلسات نقد و اکران مجدد برگزار کنیم. قرار شد پیگیری کنیم که اینگونه بشود. ای کاش، روز اول می‌آمد!

    از مساجد هم درخواست‌هایی رسید برای اکران فیلم ها. چند نفری هم آمدند و پیگیری کردند و چند تا فیلم بردند. بعضی از بچه‌های دانشگاه هم که در خماری امتحان و... فرو نرفته بودند، همت کردند و در بعضی دانشگاه‌ها اقدام به اکران کردند. دانشگاه هنر اسلامی تبریز از آن جمله بود. بچه‌های پای کار و فعالی دارد این دانشگاه. «رهایی اورامان» به افتخار دانشجویان کُرد دانشگاه هنر به همراه «دوپینگی ها» و چند فیلم دیگر، به نمایش درآمد.

    روز آخر که جمع بساط می‌کردیم، تازه یاد بعضی‌ها افتاده بود که جشنواره ای بوده! می‌گفت: «پس این پیامک‌ها را شما می‌فرستادید؟ ای دل غافل؛ من  فکر کردم از این پیامک‌های سر کاری است»! این هم از آن حرفها بود واقعاً. این بنده خدا در شش روزی که پیامک دریافت می‌کرد، یک بار هم به خود نگفته بود که بروم ببینم اینها چه می‌گویند! روز آخر هم داشت از مقابل سینما عبور می‌کرد که رفقایش را دید و به هوای سلام و علیک ایستاد و...

    و اینها یعنی اینکه این مائیم که باید به خود تکانی بدهیم.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه