پيشرفته
 

موضوعات :

  • جشنواره عمار

  • کلمات کليدي :


    مطلب بعدي >   2193 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    خشم واره‌ای علیه جشنواره

    گزارش بچه‌های عمار از ایذه

    همزمان با برگزاری جشنواره فیلم عمار در تهران وسایر شهرستانها فیلمهای این جشنواره - به واقع مردمی – در ایذه نیز به نمایش در آمد. گذشته از استقبال کم سابقه مردم و محتوای فیلمها، این حرکت این پیام را برای مدیریت ناکارآمد فرهنگی‌مان داشت که نیروهای انقلاب اسلامی در کوچه پس کوچه‌های انقلاب منتظر ابلاغیه و بخشنامه‌های این مدیریت فشل و سست نمی‌مانند!

    و اینها یادداشتهای بچه‌هایی که در گیر و دار اکرانهای ایذه بوده‌اند.


    جمعه 9 دی ماه...تبلیغات!

    امین خدابخشی

    تبلیغاتی که بچه‌ها از سوم دی با پیامک و نقل سینه به سینه شروع کرده بودند با رسیدن و دیدن فیلم‌ها و مشخص شدن نام آنها بطور کامل‌تر و گسترده تری پیگیری شد.

    جمعه روز بصیرت، قبل از شروع نماز جمعه و هم بعد از راهپیمایی، مکان و زمان نمایش فیلم به نمازگزاران اعلام شد.

    شنبه 10 دی ماه...حمایت از عمار

    صبح شنبه برگه‌های تبلیغاتیA4  با مضمون دعوت به «حمایت از جشنواره عمار» نیز را شهر توزیع کردیم. مانده بود تزئینات داخلی،آماده کردن سازی سالن نمایش. این را هم بعد از بعد از نماز ظهر شروع کردیم. سالن که دویست صندلی داشت بعدا به دلیل استقبال بیش از انتظار مردم، صندلی‌های اضافه را هم به خود دید.

    تقسیم کار که شد بچه‌ها شروع کردند:

    یکی بنر نصب می‌کرد، یکی پوستر می‌چسباند، یکی A4 می‌زد، یکی  A3می زد یکی پرده  نمایش را  آویزان می‌کرد، یکی سیستم صوتی را امتحان می‌کرد، یکی کف سالن را تمیز می‌کرد، یکی عکس می‌گرفت و ... یکی هم از خستگی زیاد و گرسنگی روی صندلی افتاده بود. خلاصه، از مسجد جامع تا استادیوم، سینما، بیمارستان، هلال احمر، حافظ جنوبی، میدان ولایت، تپه شهدا، بهشت زهرا، سرقنات، گنجشگیر،میدان امام علی، میدان امام خمینی را تبلیغات دربرگرفت.

    «تیم شهید علی قاسم پور آماده مسابقه است» از مکتب ملکوتی جمع!

    «وحشت کفر از سردار سپاه خامنه ای!»

    شعر از محمد حسین جعفریان

    کاریکاتور فتنه!

    تبلیغ و معرفی کتاب و...

    همه و همه بر دیوار سالن به حمایت از عمار آمده بودند!

    ساعت تقریباً 16 بود که راه اندازی سالن تمام شده بود. دکور را که نگاه می‌کردی بیشتر از هر چیز تندیس عمار بود که خیلی زیبا و شکیل  به چشم می‌آمد.سجاد شریفی و اسماعیل نوروزی آماده اش کرده بودند.

     برای امتحان سیستم صوتی، کیفیت و کیفیت تصویر «آژانس شیشه ای» نمایش داده شد و ناهار رسید! ساعت 4بعد از ظهر! نفری یک ساندویچ!     یکی یکی، دوتا دوتا... وارد سالن نمایش می‌شوند و ساعت هفده و ده دقیقه.

    و مشغولیت قبل از شروع نمایش؟ گپ و گفت با مسئول برگزاری برنامه، نزدیک میزی‌که روی آن «از دیار حبیب» و « براده‌ها »، و مجله‌ای که عکس حاج احمد متوسلیان روی آن جلب توجه می‌کرد. هفده و سی نمایش آژانس قطع شد. قرآن تلاوت شد و سخنان جناب مجری که درباره جشنواره. چراغ‌ها خاموش شد. حالا این پرده‌ی نمایش بود که عرض اندام می‌کرد و  آنچه را به رخ می‌کشید:« دوپینگی‌ها». در بین نمایش اگر کسی به هر دلیلی از روی صندلی بر می‌خواست بلا فاصله دیگری می‌نشست. در گوشه کنار سالن افرادی به علت تکمیل ظرفیت، ایستاده فیلم را تماشا می‌کردند. «بی قرارگاه» مستند بعدی بود که به نمایش درآمد.

    به این می‌گویند جشنواره مردمی! شیخ فرج و بچه‌هایش، حاج‌آقا اکبریان و بچه‌های مسجد امام‌علی، محمد قربانی و بچه‌های مسجد اباالفضل، حسن اورکی وبچه‌های مسجد امام کاظم، مسجدی‌های باب الحوائج، مسجد صاحب الزمان گنجشگیر، صاحب الزمان حافظ جنوبی... فی الجمله همه آمده بودند.  حتی در و دیوار هم به کمک جشنواره عمار آمده بودند. از بس تبلیغات و پوستر را به نمایش می‌گذاشتند!

     

     میدان ولایت، سرما..و نبود پله ی 5متری!

    میلاد خادم زاده

     ساعت ده یازده جمعه شب بود، دیر شده بود، ولی هر جوری بود  بچه‌ها صاحب مغازه بنری را راضی کردند بیاد مغازه و طرح بنرها رو چاپ کنه. تا بنر آماده بشه ساعت از یک شب گذشته بود.

    از بین 3تا بنر مشکل، چسباندن یکی از بنرها بود، می‌گفتند که برای نصب باید پله ی 5متری بیارید!  رفتیم میدان ولایت، تابلو رو ورانداز کردیم، هوا خیلی سرد بود، دست و پنجه‌ها رو از کار انداخته بود، ولی مرتضی و حسن  هر شکلی بود از تابلو تبلیغاتی بالا رفتند و دو گوشه بالای بنر رو صاف و خوب چسبوندند.

    حالا مونده بودیم چطور گوشه‌ها ی پایین  بنر رو ثابت کنیم. پایین بنر چون جا پا نداشت سخت تر بود. سیم اتصال هم تموم شده بود. توی اون سرما نمیدونستیم چیکار کنیم. با هزار زحمت و این ور و اون ور کردن نیم متر سیم پیدا کردیم. موتور روی دو جک، مرتضی روی موتور، حمید هم با پاهاش روی شونه‌های مرتضی سوار شد، منم موتور رو گرفته بودم که در نره. سه متر ازسطح زمین فاصله گرفته بودیم. بالاخره اون گوشه هم زده شد. تصویر خوبی از بی بضاعتی و نبود امکانت بود. جشنواره هم به خوبی  و با همدلی بچه‌ها تموم شد.

     

     مسئولیت چسباندن پوستر!

    محمد جمشیدی

     قرار بر این  بود: نمایش فیلم‌های  جشنواره عمار در ایذه و هر یک از بچه‌ها هم مشغول کاری. عده ای مشغول چسباندن کاریکاتور و نوشته‌هایی در بورد، چند نفر هم صندلی‌ها را مرتب و پرده را صاف می‌کردند. ما هم مسئولیت چسباندن پوستر در یکی از خیابانها را داشتیم. فردا وقتی برای سر زدن به سالن نمایش فیلم آمدم، دیوار‌ها پر از پوستر و کاریکاتور بود. در گوشه سالن یکی از بچه‌ها کتاب‌های کار فرهنگی را توزیع می‌کرد. داخل سالن مردم منتظرند تا فیلم به نمایش گذاشته شود. کلیپ نمایش داده می‌شود و مردم ساکت به آن نگاه می‌کنند.

     

     مساجد، خواربارفروشی ها، تعمیرگاه ها... محل تبلیغات جشنواره عمار

    مازیار زمزم

     جشنواره ی فیلم‌های عمار بین بچه‌های مسجد هیاهوی زیادی راه انداخته بود و من اصلا نمیدانستم که اصل این جشنواره به چه چیزی ربط دارد. بچه‌ها از روزهای قبل برای تبلیغ شروع به کار کردند، هر جا که فکرش را بکنید: مساجد، مصلی، خواربار فروشی ها، تعمیرگاه ها، داخل ماشین‌ها و من همچنان در این فکر که چرا بچه‌ها دست به چنین کاری می‌زنند؟! مگر چه چیزی در این فیلم‌ها نهفته که بچه‌ها تلاش میکنند تا مردم شهرستان به این جشنواره بیایند؟! قرار بود جشنواره در کانون شهید مطهری برگزار شود و

    هر کس مشغول کاری: حبیب و محسن مسئول کارهای کامپیوتری بودند، فرشاد و مسعود  با ماشین بلند گو دار در شهر اعلام می‌کردند.

    خلاصه یک هم بستگی بین بچه‌ها وجود داشت. ساعت 17:30 نمایش فیلم شروع شد و سالن شلوغ.  حتی تعدادی صندلی خالی پیدا نکردند. فیلم‌ها را دیدم و تازه متوجه شدم که چرا بچه‌ها خودشان را به آب و آتش میزدند؛ هشیار و بیدار کردن مردم و به همین دلیل اگر اسم این جشنواره را «بصیرت» می‌گذاشتند هم پر بیراه نبود.

     

     پیک جشنواره!

    حمید نوروزی

    شده بود پیک جشنواره!

    خسته از موتورسواری روزانه، ساعت یازده دوازده شب رفته بود که بخوابد،  دقایقی بعد برگشت!

    گفتم چیه چرا نخوابیدی! مگه فردا پست نداری!؟ سرباز هم بود و 4 تا 7 صبح پست داشت، «خواب تو چشام نمیاد!» این را گفت و مشغول کپی و برش تراکتها و بروشورها شد.

    این چند روز جشنواره به معنی واقعی کلمه بچه‌ها خواب و خوراک نداشتند،  فقط 6 یا 7 ساعت خواب آن هم در سه شبانه روز!  فکر و ذکر بچه‌ها شده بود کار جشنواره!

     

     خشم واره ای علیه جشنواره

    سی سال از انقلاب مردمی می‌گذرد و سی جشنواره، آن هم در دهه فجر و نه مردمی  که علی الاغلب نامردمی!‌ و عاقبت این قبیل کارها هم خشم واره ای علیه هرچه جشنواره است! خشم واره‌ای که تولیدش همین مردم و توزیعش نیز ، و مخاطب و بیننده‌اش که بی شک در دل همین مردم بود. مردمی که هم شمال داشت هم جنوب ، هم شرق داشت و هم غرب، مردمی که مرکز امورش و مرکز قلبش انقلاب است و صد البته هیچ صدایی (آمریکا ) و هیچ شبکه ای (بی بی سی ) تبلیغاتش را نمی‌کرد و بیلبوردی آن را نشان نمی‌داد. بدتر از همه صدای خودمان و سیمای خودمان! جشنواره‌ای راه افتاده که تولید و توزیع و بیلبورد و سینمایش مردمی هستند که می‌خوا هند دیده و صدایشان شنیده شود . جشنواره‌ای که به مخاطبش توهین نمی‌کند و ادا در نمی‌آورد و مخاطبش را به عام و خاص تقسیم نمی‌کند، یعنی جشنواره‌ای به نام عمار.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه