پيشرفته
 

موضوعات :

  • جهان اسلام و بیداری اسلامی

  • کلمات کليدي :


    محمد حسین نیکزاد

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   375 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    ابوذر قفقاز

    داستان عجیب  «خمینی چی » در آذربایجان

    محمدحسين نيكزاد


    مقدمه اول:

     خوب ياد دارم كه چندين مدت پيش تلويزيون حوالي نيمه شب بود كه مستندي نشان مي‌داد در باب احوالات جوان مسلمان اوكرايني الاصل ساكن انگليس و شاغل در يكي از پست‌هاي خوب بانكي انگلستان. جواني بود با ريش‌هاي متداول جوانان شيعه و خوش سيما با يك ژاكت رنگي و شلوار جين. همسرشان هم ظاهراً انگليسي بودند و آن طور كه در مستند هويدا بود اهل چادر آن هم چادر به سبك خواهران شيعه‌ي خودمان.

    از گذشته‌اش كه تعريف مي‌كرد نكاتي را مي‌شد از لا به لاي صحبت‌هايش بيرون كشيد كه عجيب بود و قابل تامل‌: از پدر و مادري كاتوليك الاصل زاده شده بود و بسيار مسيحي! كه به مرور زمان و با گذشت سن نسبت به دين خود دچار شك و ترديد مي‌شود و به نوعي دور دين را خط مي‌كشد تا اين كه در دوران دانشجوئي با دوستان مسلماني آشنا مي‌شود و در همين ايام است كه خواب عجيبي مي‌بيند. اوست كه در خواب شبيه مسلمانان سجده كرده آن هم در مقابل كوهي كه بالاي آن گويا درختي افروخته وجود دارد و ندائي عجيب او را نهيب مي‌زند كه چرا من را قبول نداري! ( و شايد به عبارتي من را فراموش كردي‌) و به من توجه نداري(نقل به مضمون)

    بعد از مدتي به تدريج به اسلام نزديك مي‌شود و علاقه‌مند به يك دختر مسلمان سنتي! مي شود كه آن طور كه او تعريف مي‌كند آن زمان از ظاهر آن دختر نمي شد به مسلمان بودن آن پي برد!(همان دختر چادر به سر فعلي) و آن دختر دستورات اسلامي به خصوص دستورات بهداشتي و احكام را برايش بازگو مي‌كند و كم‌كم زمينه آماده مي‌شود تا هر دو با هم به سفر حج مي‌روند و بعد از آن آن طور كه خودش روايت كرده بود :« يك مسلمان واقعي شده بود»...(نقل به مضمون)

    مقدمه دوم:

     ما معمولاً از جمله كساني هستيم كه چندان سفر نكرده‌ايم و دور و اطرافمان را نديده‌ايم و بنابراين‌ هيچ گاه مصداق واقعي «سيرو في الارض» نبوده‌ايم  و نيستيم.چندي پيش بزرگواري از قول «نادر طالب‌زاده» نقل مي‌كرد كه ايشان در برنامه‌ي «نيمروز» در پايان برنامه به جوان‌تر‌ها در قالب توصيه گفته‌اند برويد و كشورهاي اطرافتان را ببينيد :تركيه و پاكستان و ... كه شما چه عزت و چه شرايط خوبي داريد و معناي واقعي ‌«انقلاب اسلامي» را درك كنيد...

    مقدمه سوم:

    اكثر ما انسان‌ها وقتي چيزي را داشته باشيم و در آن و كنار آن به دنيا بيائيم_چون ماهي متولد شده در دل آب_قدرش را نمی‌دانيم و آن طور كه بايد دركش نمي‌كنيم چون از دوران تولد «طلا» و سنگ ‌را يك جا و كنار هم ديده‌ايم! و هر دو ظاهراً سفت هستند فقط يكي طلائي رنگ است و ديگري سفيد يا خاكستري يا رنگ ديگر! «خميني‌چي» صدايش مي‌كردند! آن‌هائي كه بيشتر از او بدشان مي‌آمد. حاج آقا ترك بود با چهره‌اي مهربان و صورتي دلنشين همراه با محاسني كه ما را به ياد شيعيان مي‌اندازد.

    مذهبي بود و محل رجوع مذهبي‌هاي «آذربايجان شوروي» كه امروز گويا «جمهوري» آذربايجان مي‌نامندش (كه نمي‌دانم «جمهوري» بودنش را از كجا مي‌شود فهميد؟!)

     علي الخصوي مردم شهر معروف «نارداران»‌. شهري كه با اين كه چند كيلومتر با باكو و سواحل مملو از فسادش فاصله ندارد اما قرن‌ها مركز تجمع ارادتمندان به ابا عبد الله‌الحسين (ع) و شيعيان مذهبي بوده، جائي كه شايد بتوان آن را با جرئت «قم آذربايجان» ناميد.

    پيرمرد شده بود رهبر «اسلامگرايان آذربايجان» آن هم زماني كه تمام تحرك‌هاي مذهبي‌ها توسط سران k.g.b شوروي رصد و سركوب مي‌شد به جز قمه زني!  سال‌ها زندان و درد و شكنجه (جسمي و روحي) نصيبي بود كه دولت‌هاي شوروي و جمهوري آذربايجان برايش به ارمغان آورده بودند!

    «حاج علي اكرام علي اف» عاشق امام شده بود! ...هنوز هم رحل چوبي سحر انگيز و عجيبش را مي‌تواني از لا به لاي ضريح حرم امام (ره) ببيني! كسي كه گويا هيچگاه امام را از نزديك ملاقات نكرد، هر چند كه بعدها نائب عزيزش امام خامنه‌اي او را با تعبير:«دوست من حاج علی اکرام» ! ياد كرد و چه تعبير سنگيني!

    «‌حاج علی اکرام انسان فوق العاده‌ای بود که بخش اعظم عمر خویش را در زندان‌ها و تحت شکنجه‌های سنگین سپری نمود»  تعبيري است كه حضرت آيت الله مكارم درباره‌ي ايشان به كار برده‌اند و هر چند كه در زلزله‌ي رودبار براي نجات مردم آسيب ديده شتابان به ايران آمد و همچنين كسي بود كه قبل از همه‌ي ما آويني را شناخت و در خاطراتش سال‌ها قبل اين چنين نوشت‌: «مرد عجیبی بود بسیار معنوی و جذاب. او به هیج هنرمند و هنرشناسي شبیه نبود. مرد خدا بود و پر از نور و معرفت. خبر شهادت او ـ دو سال بعد ـ ما را بسیار متاثر کرد. در هفتمین روز شهادتش به یاد او و همه شهیدان ایران مراسمی در نارداران برگزار کردیم.»

    اما بسياري از ما حتي اسم او را نشنيده‌ايم و چه بسيار از اين «قهرمانان»! كه اين گونه بر سر حقشان جفا كرده و مي‌كنيم و خواهيم كرد!

    خاطرات حاج علي اكرام كافي است براي اين كه تمام ما را شرمنده كند، زماني كه آيت الله شريعتمداري‌ها با تكيه بر لباس روحاني و مذهبي براي خودشان دار و دسته‌ي حزبي-قوميتي راه انداخته بودند بصيرت اين پيرمرد ترك آذربايجاني همه را به تعجب مي‌اندازد آن جا كه سال‌ها قبل از رحلتش اين چنين نوشت‌:« ...مدتی بعد قبوض وجوه از دفتر امام به وسیله آقای قضایی به دستمان رسید.

    ما قبوض را زیارت کردیم (و) بوسیدیم. چرا که از محضر امام آمده بود...».

    شايد «محمد رضا معماري» در برنامه‌ي راز مدت‌ها قبل خطاب به طالب زاده آن چه را كه شايسته‌ي «ابوذر قفقاز» (تعبيري كه آقاي عبد الحسين شهيدي ارسباران نويسنده‌ي كتابي به همين نام در مورد ايشان به كار برده‌اند) بود گفته‌اند، محمد رضا معماري اين چنين مي‌گويد: « ما خیلی در دوران ستم شاهی زندان کشیده زیاد داشتیم اما من کسی را ندیدم که 28 سال در زندان مستمراً حضور داشته باشد.

     ایشان 23 سال در زمان کمونیست‌ها و 5 سال هم در زمان بعد از استقلال در جهت دفاع از تشیع در زندان به سر بردند و شکنجه‌های عجیبی شدند. پیرمرد فوق العاده نورانی و قدرتمندی که انسان از وجود چنین کسانی برای دفاع از تشیع احساس غرور می‌کند...

     من این را بگویم که با افتخار دست ایشان را بوسیدم. ایشان اجازه نمی‌داد، از ضعف چشم‌هایشان استفاده کردم، چون چشم‌هایشان خیلی کم می‌بیند، دیابت هم دارد، در زندان هم داروهایشان را نمی‌گذاشتند به ایشان برسد و وضعیتشان بدتر شد.

    یک نکته جالب این است که در سنگ قبر بسیاری از قبرها آرم جمهوری اسلامی و تصویر ضریح مطهر حضرت امام رضا (ع) است.

     من این را آنجا از حاج علی سوال کردم. ایشان گفتند که ما می‌خواستیم اگر تاریخی گذشت و کسی از اینجا عبور کرد بداند که ما شیفته جمهوری اسلامی بودیم. و علاقه عجیب مردم آذربایجان به زیارت حضرت امام رضا (ع) یکی از مسائلی بود که برای من خیلی جالب بود...

    نکته بعدی علاقه‌ای بود که اینها به شهید باکری داشتند. و حتی وقتی مقام معظم رهبری به آنجا تشریف برده بودند یک قالی‌ای که عکس شهید باکری را رویش بافته بودند هدیه کرده بودند، خیلی عجیب شیفته شخصیت شهید باکری بودند. در حقیقت یک فضای معنوی عجیبی دارند، چیزی شبیه سال 57 انقلاب خودمان.»

    و شايد درك اين ايمان زماني برايمان سهل‌تر گردد كه اين جملات پاياني را از قول فردي كه با ايشان آشنا بوده اين طور برايتان روايت كنم: منصور حقيقت پور: «به یاد دارم روزی این مرد بزرگ می‌فرمود «در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ما در شوروی سابق موفق شدیم با یک رادیو دو موج اخبار جبهه‌های نبرد را دریافت کنیم، یک روز صدای ایران اعلام کرد رزمندگان ایران نیاز به پتو و وسایل گرم کننده دارند، ما احساس کردیم که سرما رزمندگان اسلام را رنج می‌دهد،آن شب وقتی در رختخواب قرار گرفتم، قلبم راضی نشد‌، من در جای گرم بخوابم و رزمندگان اسلام در شرایط سرد باشند وسایل رختخواب را جمع کردم که روی فرش بخوابم روی فرش نیز دلم راضی نشد ناچاراً فرش را کنار زدم صورت خود را بر روی سنگ سرد کف منزل گذاشتم که با رزمندگان شما قدری همراه باشم.»

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه