پيشرفته
 

موضوعات :

  • جبهه فرهنگی

  • کلمات کليدي :


    پروانه رامیان

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • صدورآدامس، واردات کفش پاپا نوئل

  • مطلب بعدي >   1120 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    براي «نورالدين‌ها» جوابي نداريم!

    پروانه رامیان


    کمی آب خوردم و همه نگهبان‌ها را جلو بردم. در مسیر رحیم باغبان را دیدم. صدایم زد: « آقا سید!» بله را گفتم و متوجه بودم که بین بچه‌ها زمزمه‌ی عقب‌نشینی هست. رحیم گفت: «منو با یکی از بچه‌ها بفرست عقب!»

    - آقا رحیم امکان نداره! ما حالا تو فکر برگشتن نیستیم. به فکر گرفتن خطیم!

    رحیم حرف خودش را می‌زد و اصرار می‌کرد او را با یکی عقب بفرستم. گفتم: مگه چی شده؟!

    - به پام گلوله خورده.

    کو؟!

    نشانم داد و من درست همان‌جا که تیر خورده بود یک لگد نثارش کردم، دادش بلند‌تر شد!

    حال هردومان گرفته بود. رحیم بدجوری درد می‌کشید. گفت:«اصلا همین‌جا منو بکش!» حقیقت این بود که در آن وضع بحرانی من هم می‌توانستم به عقب برگردم و نظر فرماندهی همین بود اما فکر می‌کردیم رو به جلو بدوم شاید گره این کانال لعنتی باز شود.

    بعد از این حرف‌ها دیگر کسی لب باز نکرد تا از عقب‌نشینی حرف بزند. به بچه‌ها گفتم:«همه‌تون بیاین جلو! هرچی موشک و آر‌پی‌جی و مهمات دارین با خودتون بردارین شاید تونستیم جلو رو بزنیم و خطو بگیریم!» زیر آتش شدید توپخانه به سوی کانال دویدم.

     

    آرپی جی زن‌ها از کانال خارج شدند و از دوسوی کانال دشمن را هدف گرفتند. یکی از بسیجی‌ها را دیدم که پسر کوچک اندام و کم‌سن و سالی بود و به بچه‌ها موشک آرچی جی می‌رساند. تیربارچی عراقی او را دید و زد. جلوی چشمان ناباور ما حدود هفده هجده گلوله به بدن او خورد! صحنه درست مثل بعضی فیلم‌های سینمایی بود؛ گلوله به بدن نحیفش می‌خوردند و او با هر گلوله تکانی می‌خورد اما زمین نمی‌ا‌فتاد. موشک‌های آرپی جی را هم دستش گرفته بود و زمین نمی‌انداخت! تیربار عراقی دست بردار نبود. بچه‌ها صحنه را می‌دیدند. محمد نصرتی تاب نیاورد، بلند شد تا تیربار عراقی را بزند اما او را هم زدند.مطمئن بودم هر دو به شهادت رسیدند...

     

    سید نورالدین! نامی که با شنیدنش خنده و گریه توام به سراغت می‌آید. رزمنده‌ی شانزده ساله‌ی آذری شوخ طبع و خوش بیانی که به قول خودش وقتی در جبهه لب به سخن می‌گشود در همان دقایق اولیه، صدای خنده‌ی جمع بلند می‌شد. کسی که گاها در جایی که باید گریه کند هم می‌خندید! و همین خنده‌ها روحیه ی مقاومت رزمنده‌ها را تقویت می‌کرد.

    مجروحیت‌های جنگی سید نورالدین بیش از بیست بار او را به اتاق عمل کشاند! از سوختن در آتش عقبه‌ی آر‌پی‌جی خودی و بیرون ریختن روده‌ها و افتادن از کوه و قفل شدن فک بگیر تا از دست دادن سلامت یک چشم و مواردی دیگری که در اینجا نمی‌گنجد و باید در خود کتاب خواند. با مطالعه‌ي بعضي صفحات گمان مي‌شود نورالدین با این زخم‌هایی  که دارد زنده از اتاق عمل بیرون ‌نخواهد آمد اما کتاب هفتصد صفحه‌ای «نورالدین پسر ایران» و تصاویر میان سالی نورالدین شاهدیست بر زنده بودن این دلاور آذربایجانی.

    سید نورالدین هیچ وقت دوره‌ی درمانش را در بیمارستان و حتی خانه تکمیل نمی‌کرد! زخمش درمان شده نشده راهی جبهه می‌شد و معتقد بود زخم‌هایش با حضور در جبهه و جمع با صفای رزمندگان بهبود می‌یابد و فی الواقع هم همینطور می‌شد!

    البته گاهی اوقات در روز‌های سرد جبهه، فکش به خاطر اثابت ترکش - که یادگار سال‌های اول حضورش در جبهه بود- قفل می‌شد و مجبور می‌شد به مدت چند روز و حتی دو هفته ، فقط با مایعات تغذیه کند ولی چون کمبود نفرات جبهه را با تمام وجود لمس کرده بود با همان وضع هم حاضر به ترک جبهه نمی‌شد. البته بعدها برای مشکل فکش چاره‌ای اندیشید. دو تا از دندان‌هایش را کشید تا در دوران قفل بودن فکش بتواند غذا بخورد!

    در میان صفحات کتاب‌، خاطرات مربوط به شب‌های عملیات و حضور خدا و عنایاتش بر رزمندگان، چیز دیگرست! مثلا آن‌جایی که سید نورالدین نقل می‌کنند: «در یک لحظه بلم وسط آبراه شروع کرد به چرخیدن دور خودش. نفس از سینه بالا نمی‌آمد! قایق گشتی عراقی با نور افکن روشن به سمت ما پیش می‌آمد و ما وسط آبراه متحیر مانده بودیم. یک لحظه فکر کردم دیگر همه چیز تمام شده، آه در گلویم گلوله شد. هیچ راه گریزی نبود. قایق عراقی نزدیک تر می‌شد و ما مستاصل. در آخرین ثانیه‌ها توانستیم بلم را از وسط به کنار آبراه بکشیم، حال غریبی بود، غریب و بی‌نظیر. انگار تمام ذره‌های وجودم با خدا به نجوا نشسته بودند که «‌خدایا این نور و این دشمن را کور کن» به وضوح صدای صحبت عراقی‌ها را می‌شنیدم. قایق به ما رسید. سرم را پایین انداختم و بلافاصله روشنایی نورافکن را که از رویم رد شد‌؛ حس کردم. حتی بدنه‌ی قایق به بلم ما خورد اما ما بدون هیچ عکس‌العملی همچنان آرام نشستیم. قایق در کمال ناباوری حتی زیر نورافکن متوجه بلم ما نشد و از کنار ما گذشت. وقتی سرم را بالا گرفتم و دور شدنشان را دیدم دلم از شوق می‌لرزید. زبانم به حرف آمد که «‌ای آللاه‌، سن نه بویوک آللاه‌سان! نه کریم آللاه سان»

    نورالدين پسر ايران  كتابيست كه قطعا ارزش خواندن دارد و درد ما تازه  بعد از خواندن كتاب شروع مي‌شود. رزمندگان و شهدا در دوران هشت سال دفاع مقدس به نوعي  سبك زندگي اسلامي را در جبهه‌ها تصوير كردند و وظيفه‌ي ما بود كه سبك زندگي اسلامي را از جبهه‌ها به جامعه‌مان بكشيم ولي افسوس كه هنوز هم با گذشت سال‌ها سبك زندگيمان غربيست  و اندر خم  كوچه اول مانده‌ايم و براي نورالدين‌ها در اين دنيا جوابي نداريم چه رسد به آن دنيا!

    و در پايان به قول سرکار خانم سپهری نویسنده  کتاب، نورالدین رزمنده‌ای است که شادابی و جوانی‌اش را به مناطق جنگی برد و با زخم‌های ماندگار به شهر بازگشت؛ هنوز اثرات گازهای شیمیایی، عذاب غیرقابل درک فک ترکش خورده و ترشح لاعلاج اشک و عفونت از چشم نورالدین عافی ادامه دارد و این علاوه بر زخم‌هایی‌ست که خاطره شهادت هر رفیق بر جان او باقی گذاشته است.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه