پيشرفته
 

موضوعات :

  • جبهه فرهنگی

  • کلمات کليدي :


    سیده اعظم حسینی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • جای خالی آموزش و حمایت

  • مطلب بعدي >   1191 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    فرصت هایی که از دست می‌روند

    سیر تدوین دا به روایت مولف

    آغاز کار

    مصاحبه‌های دا از سال 80 و پس از شکل گیری واحد زنان دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری شروع شد. کتاب هایی مثل نامه‌های فهیمه، حکایت آنان که بقا را در بلا دیدند، مهتاب خین و ... قبلاً وجود داشت اما قرار بود کارهای جدی‌تری انجام شود

    چند اسم به عنوان راوی خاطره مطرح بودند که من شروع کردم به تست کردنشان تا ببینم خاطراتشان به درد تالیف کتاب می‌خورد یا نه. خانم زهرا حسینی یکی از این اسامی بود که قبلاً چند نفر با او حرف زده بودند اما او انجام این کار را نپذیرفته بود. چون من خرمشهر را خوب می‌شناختم، ایشان نظرش جلب شد و البته به سختی قبول کرد تا برای گرفتن خاطرات نزدش بروم.

    نسخه اولیه

    در سی ساعت اول مصاحبه، ایشان به سوال‌های من جوابهای مطبوعاتی می‌داد؛ یعنی توصیف‌های کلی به همراه تحلیل خودش. براساس همین سی ساعت، خاطرات کل زندگی ایشان در طول شش ماه تدوین شد و در 300 صفحه آماده چاپ شد.

    آقای کمری نقدهایی بر محصول کار من کرد که من قبول نمی‌کردم. بعداً کارشناس دیگری هم حرفهای ایشان را تأیید کرد و گفت ماجرا قابلیت مانور بیشتری دارد و اگر راوی بیشتر از این جواب نداده، چون شما به عنوان مصاحبه گر ارتباط خوبی با او برقرار نکرده‌اید. این‌ها باعث شد من نقدها را بپذیرم و مجدداً سراغ خانم حسینی بروم. اما خانم حسینی شروع دوباره مصاحبه‌ها را نپذیرفت و من هم حاضر نشدم کتاب با وضع آن وقتش چاپ شود، چون دیگر توقعم از کار، بالا رفته بود. به همین دلیل کار یک سال متوقف شد.

    شروع دوباره

    بعد یک سال تصمیم گرفتم تدوین کتاب را از مدل خطی تبدیل به یک حالت مرکب کنم و از الگوی سیال ذهن بهره ببرم، تا جاهای خالی کتاب خودش را نشان ندهد. اما با توجه به اهمیت استناد داشتن خاطرات، می‌دیدم ساختمان کتاب هنوز مصالح و موادی کم دارد. سال 84 بود که از خانم حسینی خواستم اقلاً به بخشی از سؤالاتم جواب بدهد. ایشان پذیرفت و من گفتم شاید قابلیت داشته باشد کار را بیش از این جلو ببرم. برای همین از مهم‌ها شروع کردم و کم‌کم جلو رفتم و مدام بدنه متنم را بر اساس اطلاعات جدید، از نو بازسازی می‌کردم.

    با گرفتن جوابهای جدید دوباره به مدل اول (خطی) برگشتم. خانم حسینی هم حاضر شد برای مصاحبه‌ها از خانه بیرون بیاید. توی خانه جلوی بقیه راحت نبود. سال 85 مصاحبه‌ها در دفتر ادبیات و هنر مقاومت ادامه پیدا کرد. طی نزدیک به یک سال که حدود پنج ماه مفیدش کار می‌کردیم، ایشان معمولاً از 11 صبح تا 8 شب می‌آمد و مصاحبه می‌داد. دیگر رسیده بودیم به این مرحله که با تکمیل جزئیات شخصی و استخراج احساسات ایشان در هر ماجرا، نثر کتاب را تقویت کنیم.

    مصائب استناد

    همه مطالب ناظر به یک موضوع، دفعتاً به یاد ایشان نمی‌آمد بلکه کلیات، ذره ذره تبدیل به جزئیات می‌شدند. ایشان زمان خیلی از واقعه‌ها را براساس وقایع شاخص تعیین می‌کرد (مثلاً فلان اتفاق مال قبل شهادت پدرم بود) یا من براساس مدارک بیرونی که درباره خرمشهر وجود داشت، زمان دقیق ماجراها را می‌فهمیدم.

    گاهی پیدا کردن تاریخ‌ها باید براساس تطبیق عکسها و ظواهر شهر و اطلاعات سپاه و ... انجام می‌شد. برای یافتن تاریخ یک خاطره، دنبال عکسی بودیم که آن روز گرفته شده بود. کلی آرشیو مجله ارتش جستجو کردم و باز هم موفق نشدم تاریخ عکاسی آن عکس را به دست بیاورم.

    برای کسب اطلاعاتی که در مصاحبه به کار می‌آید، آن قدر از جنگ در خرمشهر بویژه وضعیت زنان شهر مطلع شده بودم که دیگر اطلاعاتم بیش از آن چه برای کتاب دا به درد می‌خورد، شده است. این دقت‌ها باعث شده که الآن هیچ اشکال تاریخی و نظامی ای به کتاب وارد نیست.

    بعد از تدوین هر بخش، دوباره اطلاعات اصلی خانم حسینی را به خودش می‌دادم تا کم و زیادش را اصلاح کند. در مرتبه سوم دیگر ضبط نمی‌کردم بلکه به دقت و ایجاز می‌پرسیدم و می‌نوشتم. در این مرحله می‌گذاشت جملاتش را قطع کنم تا عناصر جزیی هر رخداد را در بیاورم. این روند یک سال طول کشید.

    تدوین ونشر

     با وجود وقایعی که به لحاظ مضمون تکراری بودند و تکرار مستندات می‌توانست خسته کننده باشد، جمع بین استناد و جذابیت سخت بود.

    می‌خواستم جزییات خروج او از خرمشهر را هم دربیاورم که دفتر گفت بس است و بدهید چاپ کنیم. برای همین بخش‌های بعدی را از متن تدوین اولیه، کپی کردم. تند شدن ریتم کتاب بعد از خرمشهر، دلیلش همین است.

    طراحی و حروفچینی یک سال طول کشید. بعد از غلبه بر تردیدهایی که وجود داشت که آیا این چنین کتاب حجیمی مخاطب دارد یا نه، نهایتاً کتاب در شهریور 87 چاپ شد و در چهارم آبان رونمایی شد.

    هشدار آخر

    خیلی از کسانی که مثل خانم زهرا حسینی در جنگ بوده‌اند دیگر نمی‌توانند خاطراتشان را بگویند. خانم ایران ترابی وقتی خاطراتی را که برای من گفته، دوباره از من می‌شنود، در بعضی از موارد می‌گوید این را من گفته ام؟ خانم محمودی که هشت سال هدایای مردم را به رزمندگان می‌داده است، الآن آن قدر پیر است که تقریباً هیچی یادش نیست... . فرصتها دارد از دست می‌رود.

     

    (برگرفته از سخنان سیده اعظم حسینی در کارگاه تدوین کتاب واحد تاریخ شفاهی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی)

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه