پيشرفته
 

موضوعات :

  • علوم انسانی

  • کلمات کليدي :


    مرضیه فروزنده

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • سيستم اقتصاد يك روستا

  • در جستجوی خواجه نصیر قرن پانزدهم...

  • مطلب بعدي >   1266 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    كشت نهال در زمين اجاره‌اي

    تاملاتی درحاشیه‌‌ی طرح بومی‌سازی دانشگاه‌ها

    مرضيه فروزنده

     

     

     

     

     

     

     

     

     


    برخلاف تصور عامه، دانشگاه به هیچ وجه محل و مجالی برای پر کردنِ توشه‌ای "فردی"(یعنی مستقل) و "آفاقی"(یعنی همه جا به یک شکل)، به نامِ "علم" و "تخصص علمی ویژه" که بتوان بعد از فراغت از تحصیل، بلافاصله با این توشه، به هرجایی رفت و "برای خود، کسی شد"، نیست!

    و برخلاف تصور عمده دانش آموزان سال بالایی و دانشجویان سال پایینی، دانشگاه و دوران دانشجویی، به خودیِ خود، چندان هم محلِ فیل هوا کردن و اختراع و اکتشاف و نام نیک از خود به جا گذاری و... هم نیست.

    پس دانشگاه مجال و محل چیست؟! مجالی است برای پتانسیل سازی، "بسترسازی"، کشف و یا ایجادِ فرصت‌هایی برای سالیانِ بعد. کشف و پرورش حوزه‌های علاقه و توانمندی، کشف و ارتباط‌گیری و اعتمادسازی دوجانبه با  پاتوق‌های  مربوطه و... خلاصه  زمان "کاشتِ بذر ونشاء" است؛ بذرهایی که تازه از بعد از لیسانس دوره‌ی "داشت"و مراقبت و پرورش‌شان آغاز می‌شود و تا "برداشتِ توشه" هنوز خیلی راه دارد. 

    دانشگاه، به طور عمده، محلی است برای "جستجو" ؛ جستجوی "مسیر آینده"، جستجوی نقش‌های احتمالی آینده، درست به سان کودکی که در بازی‌هایش، هر روز خود را  در قالب مشاغل یکی از مادر و پدر و عموها و خاله‌ها و اطرافیان، تصویر می‌کند، روزی معلم می‌شود، مثل مامان؛ روزی پلیس می‌شود، مثل پسرخاله، روزی پزشک می‌شود مثل ... ؛ بسته به اینکه در محیط اطراف کدام نقش‌ها را بیشتر دیده، و به صاحبان آن نقش‌ها نزدیکتر شده باشد. (این توصیف از جستجوی کودک  را از آرچر وام گرفتم تا مطلبم "علمی" قلمداد شود).

    دانشجو نیز اینچنین است؛ آنچه در این4-5-8 سال می‌گذارند و آنچه که می‌آموزد، اولاً، داشته‌ای "بالقوه" است، یعنی نوعی "دست گرمی" و تمرین که محصول‌اش را باید بعدترها برداشت کرد؛ (بزرگترین همایش فکری یا تجمع سیاسی یا اختراع علمی هم که در دانشگاه و به همت یک تیم دانشجویی برگزار می‌شود، کلان‌ترین اثرِ فوریِ اجتماعی آن خبری می‌شود و 3-4دقیقه بیست و سی را به خود اختصاص می‌دهد!) تجربه ایست برای خودِ برگزارکنندگان، تا کار یاد بگیرند، تا روی پای خود ایستادن یاد بگیرند تا "فکر کردن" و "تعمق" و  "حل مسئله" یاد بگیرند، تا فردا روزی، رها از فضای ایزوله و "گلخانه‌ای" دانشگاه، نیروهای کارآمد و آبدیده و مخلصِ جامعه شوند.

    و ثانیا، به شدت، رنگ پذیرِ از محیط است. و بحث من روی همین نکته‌ی ثانی است. درست مثل کودکی که وصفش گذشت،  نقش‌هایی که دانشجو، و تیم دانشجویی تجربه می‌کنند، و گزینه‌هایی که برای تصمیم درمورد آینده‌شان در اختیار دارند، به شدت بسته به آن است که مثلا سر کلاس کدام "استاد" بنشینند و تدریس، اخلاق یا تئوری‌هاش را بپذیرند؛ و او نیز، سوالات و ایده‌ها و مثلا سخت‌کوشی آنها را بپسندد و پروژه‌ای مثلاً تعریف، لیاقتی اثبات و علاقه‌ای جلب شود و ارتباطاتی شکل بگیرد و آشنایی‌هایی با نهادها و مراکزی و...و از این رهگذر، "بستری" برای زندگی و شغل  و خدمات و نقش‌های اجتماعی فردای فارغ التحصیلی. ایضاً به همین ترتیب است بسترسازی برای نقش‌های فرهنگی و سیاسی و فوق برنامه‌ای.

    و به لحاظِ همین خصلتِ ثانیِ رشدهای دانشجویی ست که این رشدها و این بذرها و نشاءها، خارج از محیطِ کذا، به دور از استاد و شرکت و پاتوق و از همه مهمتر و بدون جمع‌های رفاقتیِ عمیقی که ویژه‌ی این سنین و خاصِّ محیط پرنشاط و بی‌رنگ و ریای دانشگاه و مخصوص زندگی صمیمی و نزدیک خوابگاهند؛  چندان رمقی برای باردهی ندارد.

    و نهایتا نیز به همین دلیل است که باید اعتراف کرد: نهالِ یک درختِ 40-50 ساله را در زمینِ اجاره‌ایِ 4 ساله کاشتن، بزرگترین خطا و خسران است!

    و از این رو است که بسیاری، بعد از افتادن – ناخواسته یا ناخوداگاه- به چنین خطایی، برای پیشگیری از "خسران"، تصمیم به خریدِ آن زمینِ اجاره‌ای می‌گیرند. [و با چه هزینه‌ای؟!] ماندن در شهرهای محلِ تحصیل، بعد از تحصیل؛ پیامدِ کاملاً طبیعی و عاقلانه‌ی نوعِ رشدِ دانشگاهی است.

    (بدیهی است که این ماندن، چنان که گذشت، برای پیش گیری از خسران است؛ و نه صرفاً به دلایل علقه‌های عاطفی یا رفاه  طلبی، یا... چند سال قبل، دکتر نایبی در معایبِ تحصیل در خارج از کشور می‌گفت که کسی هم که برمی‌گردد عملاً خدمت خاصی ازش برنمی‌آید؛ چون "راه و چاه‌های اینجا" را یاد نگرفته، کارنابلد است و ناآشنا با قوت‌ها و ضعف‌ها و نیازها و پتانسیل‌های بومی و... وضعیت دانشجویِ غیربومی نیز اینچنین است: او سال‌های استراتژیکِ "اجتماعی شدن"ِ خود را به دور از ساختارهای علمی-صنعتی-فرهنگی-سیاسیِ شهرِ خود گذرانده است. بازگشتن، یعنی از صفر شروع کردنِ هرآنچه گذشت، و حتی این بار بدون فضای حاصلخیز دانشگاه و استادان و هم قطاران؛ و در سنینی که برای "شروع"، چندان مناسب نیست. و به این ترتیب، عملاً عمر دانشجوییِ این نیرو به هدر رفته و در شهر خود نیز نمی‌تواند به اندازه‌ی واقعی قابلیت‌هایش، برای جامعه ثمردهی داشته باشد.)

    و پیامدِ این ماندن‌ها، صد البته که برآشفتنِ ترکیبِ جمعیتیِ کشور، به ترتیبی که در این سرزمینِ –بحمدالله- پهناورِ عزیزِ ما، اجتماعاتِ نیروی پرانگیزه‌ی خوش‌فکرِ خلاقِ راهِ خویش یافته‌ی جوان، فقط در نقاطی باشد که از دیرباز صاحبِ دانشگاهی "فرصت ساز" که می‌تواند آینده‌ی دانشجویش را به طریقی رقم بزند. و البته که این یعنی تشدیدِ رشدِ نامتوازن! و این پیامد، زمانی به سمتِ فاجعه می‌رود که توجه کنیم به این واقعیت که – باتقریبِ خوبی- یک چنین دانشگاه‌هایی تنها در پایتخت وجود دارند!

    پیامد دیگرِ مسئله نیز انقطاع‌های خانوادگی است که به این واسطه رخ می‌دهند. و این، یعنی فرو ریختن یک از اساسی‌ترین و اصیل‌ترین سنگرهای مقاومت در برابر سبک زندگی تحمیل شده از غرب. این "ماندن"ها اغلب با ازدواج در شهر جدید، تثبیت می‌شود؛ و خانواده‌ی جدیدی شکل می‌گیرد ، به دور از پیوندهای فامیلی که عرصه‌ی طبیعیِ رشد اجتماعی کودک باشد، و منقطع از یکی دو نسل قبلی، که ضامنِ انتقالِ تعلقات فرهنگی به نسل آینده‌اند. و این یعنی نسلِ آینده‌ی کشور را به لجاظ فرهنگی و شخصیتی، "آسیب پذیر" بار آوردن؛ کجا؟! دقیقا در همان نقطه ای که گفته شد به دلیل تمرکز نیروی جوان، باید لوکوموتیوِ قوی و سریعِ حرکتِ پیش رونده ی کشور باشد. و در بعضی موارد هم بدون ازدواج ادامه می‌یابد. و البته این حکایتِ "مدرن زدگیِ اجباریِ سبک زندگی"، در موردِ ماندن‌های مجردی، به مراتب شدیدتر است.

    پر واضح است که این مشکل، ریشه در بی عدالتیِ آموزشیِ کشور دارد. یعنی توزیع ناهمگنِ امکانات آموزشی و پژوهشی در گستره‌ی وسیع میهن عزیزمان. حال آنکه عدالت اسلامیِ ما(نامه‌ی امام علی به مالک اشتر) حکم می‌کند که امکان رشد برای دورترین نقاط از مرکز و نزدیکترین نقاط به یک اندازه فراهم باشد؛ حال که به هر دلیل، این امکانات را نتوانسته ایم به اقصا نقاط مرز پرگهرمان برسانیم، دست کم مانع از دسترسیِ هم وطنان به مرکز، نباید شد. لذا راه حل این مسئله، به هیچ وجه، "بومی سازی" نیست.

    بسیاری متفکرین برآنند که از علل کمتر، یا کندترتوسعه یافتگیِ شرق، وسعتِ سرزمینی، و نامساعد بودن جاده‌ها و خلاصه "کمبود و دشواری سفر و ارتباطات بین شهری بوده؛ با این فرض، می‌توان پدیده‌ی "دانشجوی غیربومی" را نه یک تهدید(چنانکه گذشت)، بلکه یک "فرصت" برای تعادلِ رشدِ کشور دانست. اگر سازوکاری برای ارتباط‌گیریِ توأمانِ دانشجویان غیربومی، با فضاها و نهادها و متولیانِ صنعتی- علمی- فرهنگی- سیاسیِ شهرهای خود فراهم کنیم.

    این سازوکارها می‌تواند شامل موارد زیر باشد: "جا انداختن صورت مسئله" (مثل همین مرقومه‌ی حاضر) و "تعریف مأموریت مشخص" برای دانشجوی غیربومی مورد نظر، (مثلا مأموریتِ شناسایی نیازها و پتانسیلهای شهر خود، در زمینه ی مورد علاقه و تخصص وی)، و استفاده ی عینی از گزارشهای وی، و مکانیزمهای تشویقی (البته مهمترین تشویق برای دانشجو، آن است که ببیند که تلاشش، منتج به نتیجه ای مثبت ولو کوچک، برای کشورش شده است... باید با تعریف مناسبِ مأموریتها برحسبِ نیازهای کشور،ترتیبی داد که این نتیجه را ببیند) و مکانیزمهای حمایتی (مانند معرفیِ صحیحِ دانشجو، به نهادهای مربوطه در شهرِ خود، جهتِ همکاری و همراهی هرچه بیشتر...) و سازوکارهایی که به اندازه‌ی کافی، پذیرای خلاقیتِ دانشجو در برقراری ارتباط‌ها و همکاری‌هایی مفید، میان شهر خود و پاتوقِ مربوطه باشد؛ و نهایتا سازوکارهایی برای هم فکری و انتقال تجارب و فیدبک و... مانند نشست‌های سالانه یا فصلیِ دانشجویان غیر بومی، هم در شهرهای محلِ زندگیِ این دانشجویان، و هم در شهرهای محل تحصیل ایشان.

    نقطه ی مناسبِ آغازِ این سازوکارها، می‌تواند با "تشکّل‌های دانشجویی" باشد؛ چنان که بعضا نمونه‌هایی خودجوش، در برخی از این مجموعه‌ها دیده شده است. این احتمالا به دلیلِ ماهیتِ دانشجویی و پویای آنهاست ؛ و به دلیل اینکه کمتر گرفتار بروکراسی و بیشتر مستعدِ نوآوری‌های سیستمی‌اند؛ و در کل، وسطِ میدان و خط مقدم‌اند و نه محبوس در ستادهای فرماندهی!

    فراموش نکنیم: انقلاب اسلامی زمانی انقلاب اسلامی شد، که پایگاه‌های رژیم سلطنتی، در دورترین و کوچکترین روستاها نیز توسطِ مردمِ آگاهِ انقلابی تسخیر شد. در سراسرِ پهنه‌ی ایران، شهر و روستایی نمی‌توان یافت که در مهمترین بحران کشور، یعنی جنگ تحمیلی هشت ساله، خود را کنار کشیده و کار را به پایتخت واگذار کرده و شهید نداده باشد... به همین ترتیب، برای تحقق پیشرفت و عدالت نیز، نیازمند خیزشِ تمامی ایرانیم.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه