پيشرفته
 

موضوعات :

  • سینما

  • کلمات کليدي :


    سعید یوسفی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   1197 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    ما می‌توانستیم!

      مروری بر فیلم‌هایی که امسال می‌بینیم

    سعید یوسفی


     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    می روم سر قبر پدرم... روز اول که داشتم می‌رفتم جشنواره فیلم فجر، اگر کسی می‌پرسید: کجا؟ می‌گفتم: سر قبر پدرم! وقتی رسیدم به سالن برج میلاد هم اگر کسی می‌پرسید از کجا آمده اید؟ باز هم می‌گفتم: از سر قبر پدرم! عصبانی بودم، اما دروغ نمی‌گفتم. بهشت زهرا در مسیرم بود. گفتم بروم سر خاک پدرم فاتحه ای بخوانم و از آنجا بروم جشنواره. البته بنا نیست در این مجال کوتاه باقی مانده فیلمهای جشنواره را نقد کنم. چون قلم و مغزم دچار ازدحام و انسداد جریان نقد و حرف شده. ساعت هاست نوشته ام و می‌نویسم و هنوز احساس می‌کنم این مقدمات برای نوشتن و نقد کردن فیلمها کافی نیست. مثل ماجراهای انتخابات دهم شدیدا دچار خودسانسوری شده ام و... بگذریم. گفتم برای خالی نبودن عریضه و اینکه شام و ناهارهای جشنواره را حلال کنیم، مرور کوتاهی، خاطره گونه بر جشنواره امسال داشته باشیم( نقد فیلم، نه(

    البته روز  اول طبق همان قاعده قیف بود قیر نبود...کارت ورودی جشنواره به دستم نرسید. روز بعد و تا آخر هم هیچ وقت نرسید و با کارت یکی از بچه‌ها امسال را سرکردیم. روز دوم آن قدرپشت در ورودی معطل ماندم که «گشت ارشاد» هم تمام شد. البته با بازتاب فیلم در چهره مغموم و عصبانی یکی از دوستان که از سالن خارج شده و انگار داشت به  جنگ افراسیاب می‌رفت، می‌شد حدس زد چه فیلمی بوده. قاعدتا فیلم قوی ای بوده و دیدنی. فیلمی که می‌توانسته موتور نقد  نویسی خیلی‌ها را روشن کند و راه بیندازد. شاید هم برای از دست دادن همین فیلم بود که موتور ما یک نفر تا آخر جشنواره باطری خالی کرده بود و باید با هُل دادن روشن می‌شد.

    بالاخره موفق می‌شویم وارد برج میلاد شویم و یک راست برویم سراغ چای و شیرینی. از صحبت‌های «آقا» در نماز جمعه کلی انرژی و انگیزه گرفته ایم و حالمان ردیف است. جان می‌دهد تندتند چای خوردن و سیگار کشیدن. کاش می‌شد به عنوان یک ناظر بی طرف از سیاست و درایت فوق العاده آقا صحبت کرد و تعریف و تمجید! نگرانم فیلم‌های جشنواره دوباره حالم را خراب کند. رادیو اعلام می‌کند ماهواره «نوید» موفق شد کره زمین را یک دور بزند و دوباره از آسمان ایران  و تهران بگذرد. قدیم‌ها می‌گفتند مگر چه کار کرده ای، ماهواره که هوا نکرده ای؟! حالا می‌خواهم بخندم و فریاد بزنم: ماهواره هوا کرده ام. من ایرانی ماهواره هوا کرده ام! به کوری چشم مستشاران امریکایی که پدرم همیشه از آنها نفرت داشت(خدا بیامرز کارمند نیروی هوایی بود) حالا نه تنها هواپیماهای کشور زمین‌گیر نشده اند، که به مدار کره زمین ماهواره فرستاده ایم. همین مستشاران وقتی از ایران گورشان را گم کردند، به صدام گفتند تمام هواپیماهای نظامی و غیر نظامی ایران تا سه ماه دیگر زمینگیر می‌شوند و نمی‌توانند پرواز کنند. چون همافران ایرانی از پلاتین موتور پیکان هم سر در نمی‌آورند، چه رسد به موتور هواپیما. اینها به قول خودشان آفتابه نمی‌توانند بسازند. این بود که رژیم صدام وقتی به مرزهای ما حمله کرد خیالش کلا از بابت نیروی هوایی راحت بود. چه کسی باور می‌کرد روزی ایرانی‌ها نه تنها انواع هواپیماهای جنگی و بدون سرنشین را می‌سازند، بلکه جرات می‌کنند و به تکنولوژی فضایی فکر می‌کنند و... موفق هم بشوند. خاک بر سر سینمایی که نتواند این حرفها را بازتاب دهد و به جایش مدام مثلث عشقی و خیانت خانوادگی را در انواع و اقسام حالت‌های ممکن به تصویر بکشد! ماهواره هیچی، همین تونل توحید و نواب دروغ است؟! این برج میلاد دروغ است؟ شاید تجملی و بی خود باشد، اما دروغ که نیست! در صنعت نفت، از اسکله دریایی گرفته تا پالایشگاه، در صنعت سدسازی انواع و اقسام سدهای خاکی ای که نظیرش در جهان نبوده و نیست، در کشتی سازی زیردریایی و ناو جماران، در پزشکی و داروسازی سلولهای بنیادی و تولید فاکتور هفت، در تکنولوژی هسته ای ساختن سانتریفیوژ و  غنی سازی بالای بیست درصد، در صنعت برق و پلیمر و نانو تکنولوژی و.... حتی همین سمندخودمان! ماشاء اله سرگاز صدو بیست کیلومتر را پُر می‌کند و سرپیچ‌ها مثل شیر دور می‌زند و با این هیکل، مصرف ماشین من یکی زیر صدی-هفت در جاده است. بابا خدا را شکر! ما می‌خواستیم برای انقلاب و اسلام جان بدهیم و فداکاری کنیم، حالا در همین نظام با ماشین ساخت خودمان آمده ایم به جشنواره خودمان، زیر برج میلاد خودمان، رادیو اعلام می‌کند ماهواره «نوید» دور کره زمین را زده و بناست به امید خدا حدود یک ماه در مدار دوام بیاورد و لیوان لیوان چای ونسکافه و سینی سینی شیرینی مجانی! چرا آدم خدا را شکر نکند؟! آن هم یکی مثل حقیر که سالی دوازده ماه دنبال کار می‌گردم و نه بیمه و سنوات دارم، نه گذشته شغلی، حالا آینده شغلی پیشکش! شکر خدا کل اهل خانه مشکل چاقی هم داریم- از بس می‌خوریم! روزی سه ساعت هم میانگین کار نمی‌کنم و صبح تا شب مطالعه آزاد... از این حاشیه، منظورم این است که آدم بی دست و پایی چون حقیر_ وقتی فکر می‌کنم _خدایی دارم راحت زندگی می‌کنم و از زندگی راضی ام-اگر این جشنواره بگذارد! یعنی اینها که احتمالا ناراضی‌اند وضعشان از من هم خراب تر است؟! معذرت می‌خواهم، قصد توهین ندارم، رویم به دیوار، سوء تفاهم نشود،  اما ای خاک عالم بر... حالا ببین –ها! شیرینی جشنواره که این جور اعصابمان را خورد کرد، وای به حال فیلمها!

    چاره ای نیست. چند ورد و ذکر می‌خوانم و فوت می‌کنم و وارد سالن تاریک سینمایی می‌شوم. شکر خدا «پنجشنبه آخر ماه» فیلمی نیست که حال آدم را خراب کند. یک عده دختر و پسر دانشجو پارتی گرفته اند- خانه یکی از بچه‌ها و- نگو حواسشان نبوده امروز در این خا نه وعده ماهانه روضه خوانی بوده. بنده خبر ندارم، آیا پارتی گرفتن بین جوانهای دانشجو این قدر عادی و مرسوم شده؟! اما روضه‌های ماهانه از قدیم بین خیلی از خانواده‌ها مرسوم بوده. همچنین نمی‌دانم آیا مصرف مواد توهم زا باعث می‌شود آدم رفقای خودش را شبیه الاغ بامزه ببیند؟! از سن و سال ما گذشته این جور کنجکاوی ها، اما خدا به جوانهای این مردم رحم کند! فیلم بدی نیست. می‌خواهد با نشان دادن برخی از مضرات مواد مخدر و قباحت پارتی گرفتن‌های مختلط مخاطب را آگاه و نصیحت کند. فقط روحانی فیلم از فیلمنامه خیلی وقت‌ها زده بیرون و روی  اعصاب مخاطب شلنگ تخته می‌رود. بیشتر به یک روضه خوان معمولی شبیه است تا شاگرد مکتب امام جعفر صادق(ع). بعضی وقت‌ها کم مانده مخاطب دست‌های کارگردان و فیلمنامه نویس را در کادر تصویر ببیند که زورکی حاج آقا را هُل می‌دهند وسط پارتی و.. نمی‌گذارند ببینیم این پارتی چیست که این قدر حرفش را می‌زنند!؟

    فیلم بعدی «میگرن» است که میگرن بود. بعضی جاها طنزهای بین مادربزرگ و نوه فیلم قشنگ درآمده بود. فیلم در کل خوش ساخت است. طلاق، ناامنی، آرزوی مهاجرت به خارج و یک مشت از همین مزامین( البته مز... امین. «خرفت» نیستم می‌دانم «مضامین» درست است. اما این مز... امین است. هما مُز... امین) «میگرن» فیلمی است که باید دوباره دید. امیدوارم با همین چند کلمه بی انصافی نکرده باشم. برای همین می‌گویم نقد نباید کرد!

    «گیرنده» فیلمی بود  که خوب شروع شد و ... مُرد. حرام شد سوژه فیلم. تقصیر «سعید راد» هم نبود. بنده خدا خوب بازی کرده بود. فیلمنامه آن آخرها رفت توی دیوار و مغز سوژة بیچاره پاشید روی شیشه جلوی ماشین. من... هم نمی‌دانم چرا!

    «من و زیبا» داستان یک آدم توبه کار بود و یک اسب. یعنی درباره توبه و دعا و معنویات و مراسم عاشورا و... بود و یک اسب. اشاره هایی به زندگی یک خانواده مسیحی هم دا شت و زندگی یک اسب. مراسم شب عاشورا در یک روستای شمالی و تعزیه درآوردن با... یک اسب. اما نمی‌دانم مخاطب اصلی فیلم بالاخره مسلمانها بودند یا مسیحی‌ها یا...

    حیف فرصت نیست و بنا هم نیست که نقد کنیم. نه اینکه بگوییم فیلم خوب نبود! یک مشکل عجیبی داشت. اینکه پیام نهضت عاشورا چیست و... یا بهتر بگویم، چه نیست؟ اینکه همه اش شد سه نقطه. بگذریم.

    «مادر پاییزی» هم نتوانست روز اول حال ما را خراب کند. این بار یک بچه بیماری «اوتیزم» گرفته بود و افتاده بود وسط که آن از این طلاق بگیرد و با آن یک ازدواج کند و این با این یکی و یکی دیگر هم با یکی دیگر و یک... راننده تاکسی جوان که این وسط از من و شمای مخاطب حیران تر ماند! یک بی ربطی فوق العاده و خوشگل. ای به روح پدر فیثاغورث... خیرات که این همه رابطه در مثلثات کشف کرد و تکلیف این مثلث  عشقی را روشن نکرده مُرد!

    روز اول جشنواره برای ما به آخر رسید و ساعت دو نصفه شب است. با این فیلم‌های امروز که دیدیم، اگر برویم خانه گمان نمی‌کنم همت کنیم برگردیم. خوش انصاف‌ها سر کوه، برج میلاد ساخته‌اند! نمی‌شد  این برج را در آذری یا پاسگاه «نعمت آباد» علم کنند که هم به خانه ما نزدیک باشد، هم دود و دم و منواکسید‌کربن هوا، کلی از وزن برج و باروی‌شان را در فضا خنثی کند؟! (دو برابر این برج را فقط سرب داخل هوا بلند می‌کرد و نگه می‌داشت!) خلاصه می‌رویم دفتر مجله و تا کله صبح یک جشنواره هم آنجا بساط می‌کنیم. از حرفها‌ی بچه‌ها معلوم است فیلم اصلی امروز «گشت  ارشاد» بوده که ندیده‌ایم.

    «خرس» اولین فیلمی است که روز دوم خواب را از سر ما پراند. اینجا هم یک روحانی هست که همان روضه خوانش هم نیست. مارمولک، زیر نور ماه، طلا و مس... دارد برای خودش یک ژانر می‌شود-این روحانی‌هایی که بندگان خدا همه باید مورد خاص و غیرمعمول باشند. خلاصه یک رزمنده ایرانی بعد از سالها برگشته در فضایی دقیقا شبیه لهستان و چکسولاواکی و اروپای شرقی بعد از جنگ جهانی دوم؛ با این تفاوت که فقط مردم فارسی حرف می‌زنند.  داستان فیلم از اروپا پرت تر و هیچی به هیچی. پرویز پرستویی زنش با کس دیگری ازدواج کرده و دو بچه دارد. کاری می‌کند که شوهر جدید زن، زن و بچه اش را بکشد. این جور فیلمها را باید ژانر جدیدی در سینمای ایران تعریف کرد، تحت عنوان «افسردگی». می‌رویم جلسه نقد فیلم که اگر کارگردانش می‌خواست خودکشی کند با موبایل فیلم بگیریم. اما قضیه چیز دیگری است و اتفاقا آقای «معصومی» سرحال به نظر می‌رسد. اتفاقا ما هم سرحالیم؛ پس هیچی به هیچی. (احتمالا فیلم روی گیچ بازی بچه حزب الهی‌ها حساب کرده که شلوغ کنند و ... حالی به فیلم بدهند برای گیشه داخلی و جشنواره‌های خارجی، مثل «جدایی نادر..» که به نظر نگارنده اتفاقا یک فیلم معمولی و خوب بود و الکی الکی یک عده از این طرف به آن طرفی‌ها خط دادند که سیاسی و حاشیه دارش کنند و ادامه ماجرا. خاک بر سر آن سیاستی که کارش به «جدایی نادر..» و «یک حبه قند» بکشد! مگر سیاست قحط است؟! بدون این شانتاژ کاذب و بیخود «جدایی نادر..» فیلم گیشه داری نبود. گرچه جایزه‌های خارجی حقش بود. بگو اگر این چند کلمه را بعد از یک سال نمی‌گفتی، می‌مردی؟! آن همه داخل پرانتز! البته کلا بنده داخل پرانتز که می‌شوم نطقم باز می‌شود. نمی‌دانم چرا؟ شاید چون خیلی نویسنده باحالی هستم! شاید چون مستاجرم و این دو هلال باریک را با چهاردیواری خانه و آپارتمان عوضی می‌گیرم! شاید هم چون می‌ترسم. می‌ترسم یک روز داخل یکی از این پرانتزها، پرانتز دهنم را باز کنم و... خدا به پرانتز قبرمان رحم کند!)

    «روییدن در باد» داستان یک ایل بود و یک صحرای بزرگ و سرسبز. وسط صحرا یک باغ بزرگ و باشکوه بود و دیوارهای سر به فلک کشیده. داخل باغ شدم و دیدم وسط باغ قصر فوق العاده زیبایی از سنگ مرمر و خشت‌های نقره و طلا ساخته شده. آدمی شبیه یک شاهزاده شرقی به استقبالم آمد و مرا به داخل قصر دعوت کرد. هفت نفر داخل کوشک مرکزی قصر، بالای تخت هایی جواهرنشان نشسته بودند و به ترتیب سن تاج هایشان بزرگتر و زیباتر بود. شاهزاده اولی گفت  اینها هفت جد من هستند که همگی پادشاه بوده اند. تو با دیدن این هفت پادشاه... خجالت نمی‌کشی خر و پف می‌کنی؟! پاشو خودت را جمع و جور کن!

    «دوباره با هم» فیلمی بود که دوباره یک زن شوهردار متهم به خیانت شده بود و... این جور فیلم‌ها را باید تا آخر جشنواره نگه داشت و با هم یکجا به حسابشان رسید. پول درآوردن از گیشه این جور فیلم‌ها خوردن ندارد. نکات آموزنده داشت اما به چه قیمتی؟ نمی‌دانم بگویم مرد فیلم شخصیت خاکستری داشت یا خاک بر سر و مشمئزکننده؟!

    «بی خدا حافظی» فیلم بعدی بود که «صادقی» آن قدر آهنگ و آواز خواند و اجرا کرد که نگذاشت ببینیم قصه چه بود. گرچه صدای خوبی دارد و شعرهای قشنگی را هم انتخاب می‌کند.

    «ضد گلوله» حداقل یک روحانی خوب داشت. یک روحانی رزمنده محکم معمولی. یکی از همان هزاران طلبه ای که در جنگ شهید و اسیر و جانباز شدند. مهدی هاشمی قشنگ و روان بازی کرده بود. با همان طنز شیرین و متعادلش. نمی‌خواهم سرم را دوباره فرو کنم داخل پرانتز... فیلم خوبی بود.

    «رویای سینما» هم آخرین فیلم بود و ساعت دوازده نیمه شب و دیشب کم خوابی و اسم فیلم هم که رویای سینما... دو نوجوان یکی از خانواده فقیر و دیگری متمول با هم رقابت می‌کردند، بر سر به دست آوردن نقش اول یک فیلم. پادشاه دوم گفت آلبالو-گیلاس می‌خوری، یا می‌چینی می‌بری خانه؟ «خالقی» می‌گفت فیلم خوبی بوده. گفتم اگر من هم دیشب جیم می‌زدم و می‌رفتم طبقه پایین می‌خوابیدم، همین حرف را می‌زدم. اما... امشب هم برویم دفتر مجله تا فردا.

    روز سوم را با «پذیرایی ساده» شروع کردیم. کیک و شیرکاکائو. آن هم چون دیر شده بود، بیرون از دفتر مجله. اگر خانه بودیم چه صبحانه ای می‌خوردیم! ما هم زده به سرمان که شبها مجله می‌خوابیم! بیخود جوگیر شدیم، بنا نیست در جشنواره فیلم فجر، با آن سوابق درخشان، ماهواره هوا کنند.این جماعت سلولهای بنیادیشان مشکل دارد. با بودجه و امکانات فارابی سوار آپولوشان کنی و با کلی چلو-پلوی نوشابه  اضافه به مریخ بفرستی شان، به محض اینکه سه پایه دروبین شان را در خاک سرخ سیاره مریخ فرو کنند بساط مثلث عشقی علم می‌کنند و... جوری فیلم می‌سازند که آب از آب تکان نخورد. مگر روی سیاره زمین و وسط تهران جوری فیلم نمی‌سازند که انگار اینجا مریخ است؟! مثلا فورا شلنگ و آب پاش می‌آورند و حالا باران ببار... کی نبار. نمی‌دانم اینجا تهران است یا لندن و برلین که همیشه هوا ابری است و دم به ساعت باران می‌بارد؟ می‌ماند یک خورشت قورمه سبزی و شله زرد نذری که از جمله معدود نمادهای ایرانی هستند- در سینمای ایران. آن هم با اعتماد به نفسی که از این فیلمسازان سراغ داریم، بعید نیست موجودات فضایی هم عاشق عطر قرمه سبزی باشند- وقتی از جو کره زمین در حیاط منظومه شمسی می‌پیچد!

    «پذیرایی ساده» فیلم بدی نبود. پول مفت نفت و یارانه‌ها .. چرا که نه؟ چرا سینما گر ایرانی حق نداشته باشد سیاست‌های نفتی کشورش را نقد کند؟ چرا راه دور برویم- پول مفت نفت و برگذاری همین جشنواره. یارانه فارابی و حوزه هنری و شهرداری‌ها به خیلی از فیلم ها. فیلم‌های یارانه ای، سینمای یارانه ای، سیمرغ‌های یارانه ای و...حالا حالا از همین فضای فرهنگی و سینمایی خارج نمی‌شویم. چه اشکالی دارد «مانی حقیقی» منتقد سیاست نفتی و سیاست متکی به پول مفت نفت باشد؟ از فیلم خوشم آمد؛ تاثیر پول بر آدمهای مختلف و برخورد آدمها با پول‌های مختلف. از هزاران سال قبل تا قرن‌های اخیر که عده ای همین نظام فکری را نهادینه کردند و کاپیتالیسم را ایجاد کردند. زندگی در سایه قدرت پول. حتی همان سکانسی که یک معلم به تدریج در برابر قدرت پول تسلیم شد و جنازه دخترش را فروخت ...  اما پول مفت و خود کارگردان! از «مانی حقیقی» ممنونم که به من فهماندمقاله حریف فیلم نمی‌شود. چطور به او و آدمهایی مثل او می‌شود فهماند که درست است؛ با پول همه کار می‌توان کرد. یک معلم مذهبی هم ممکن است جنازه دخترش را به پول بفروشد. اما با پول می‌خواهی چه کنی؟ مگر همه کار نمی‌شود با پول کرد؟ چه کاری مهمتر از جنازه دخترت؟ این مردم گاهی از شدت فقر حاضر می‌شوند کلیه خود را بفروشند. ا ین یک واقعیت است. اما جنازه دختر؟! شاید خیلی‌ها حاضر شوند هدیه کنند. خیلی‌ها الان کارت دارند  که اگر مردند طبق آن پزشک قانونی مجاز باشد هرچه از جنازه آنها لازم بود بردارد. اما فروختن جنازه حساب دیگری دارد. اگر هم واقعی است تا به حال خیلی واقعی نشده. خود کارگردان تا نیمه‌های شب در آن سرمای کوهستان و زمستان، بین آن هم گرگ و سگ وحشی چرا از جنازه یک دختر بچه محافظت می‌کند؟ اگر می‌خواست این کار را کند، چرا از پدرش آن را خرید؟

    نه.. مقاله حریف فیلم نمی‌شود. فیلم «پذیرایی ساده» درست می‌گوید. اما نمی‌فهمد دروغ می‌گوید. ا مریکا درست می‌گوید، همه جهان دلار و سرمایه داری است اما دروغ می‌گوید چون در برابر جمهوری اسلامی هیچ غلطی نتوانست بکند. این سی و سه سال نتوانست، بعد از این که بیداری اسلامی شروع شده، دیگر بعید است. این مردم در هشت سال جنگ ثابت کردند جنازه فروش نیستند. خیلی از شهدا دوست داشتند مفقودالاثر شوند. سوژه به این قشنگی!  محک زدن مخاطب در برابر پول مفت! چرا در جلسه مطبوعاتی می‌گویی سوال نکنید این سوژه از کجا آمده؟ اگر می‌خواستی سوال نکنیم چرا فیلم ساختی! کدهای فیلم معلوم است چه می‌گوید، آن پلان هجوم موتورسوارها به ماشین حامل پول یعنی چه؟! خیال می‌کنی زرنگی؟ البته زرنگی. چون دور و برت را یک مشت آدم پخمه گرفته زرنگی. کاش فرصت فیلم ساختن داشتم که...

    مجری جلسه نگذاشت سوال کنم. عذرخواهی کرد که با این کارت نمی‌توانی. مودبانه گفت و حرف حساب هم می‌زد. مثل پلنگی که به یک بزغاله، پشت شیشه‌های اکواریم زل زده، ضربان قلبم دو برابر شده بود و می‌دیدم شکار چه راحت قصر در می‌رود. شکار فرصت را عرض می‌کنم،  نه خدای نکرده عوامل فیلم را. حالم از خودم به هم خورد. مبارز باید خونسرد و باهوش باشد. می‌شد بدون تریبون از داخل جلسه داد بزنم و اوضاع را دست بگیرم. اما نمی‌دانم چرا نتوانستم؟ شهدای ما جان دادند، جانبازهای ما ربع قرن است که روی تخت بیمارستان افتاده اند. توی خاک بر سر ده دقیقه از آبرویت نمی‌توانی بگذری! یک کارت به اسم خودت بعد از این همه سال نمی‌توانی بگیری، ادعای مبارزه فرهنگی می‌کنی؟

    آقای مانی حقیقی! تو می‌مانی یا نمی‌مانی نمی‌دانم. کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام. اگر «وجه ربک» اگر رنگ خدایی اگر بویی از حقیقت حقیقی ببری می‌مانی. و گرنه نه. یک قدم مانده بود در پلان قبرستان حقیقی شوی. یک قدم مانده بود «مانی» شوی. البته فیلم، فیلمی نیست که ... مخصوصا باید یک فکری به حال سوژه اصلی بکنی. از اول تا آخر باور پذیر نیست که دو شخصیت با چنان ویژگی هایی این همه پول مفت را بین مردم پخش و پلا کنند. دو شخصیت اصلی همان جوری که مبهم داستان را شروع میکنند، تا آخر مبهم می‌مانند. ضمن آنکه فیلم فراز و فرود چندانی ندارد. هیچ کدام از داستان‌های فرعی کمکی به داستان کلی فیلم نمی‌کند. فیلم خطی و یکنواخت شروع و تمام می‌شود. قتل قاطر پاشکسته برای پایان بندی.. بگذریم. فقط می‌خواستم بگویم خوب است. تو یکی از معدود آدمهایی هستی که تازه داشتی روشن فکر می‌شدی(برعکس خیلی‌ها که فقط ادا در می‌آورند!) درست است عوضی گرفته ای، ولی دنیا همین است. قدرت پول،  قدرت سیاسی و ماجراهای که پیرامون این دو شکل می‌گیرد. دلار نفتی در عربستان همین است. پول مفت و.. سه نقطه. از تو ممنونم که آن قدر حرف داشتی که در فیلمت خیلی از جاذبه‌های جنسی استفاده نکنی! «مهتاب کرامتی» را نیاوردی و با حذف دستهایش چپ و راست نمای نزدیک از صورتش بدهی. می‌فهمی که چه میگویم؟ خلاصه با فیلم تو فهمیدم مقاله حریف فیلم نمی‌شود. حتی ممکن است شیاطین کار ناتمام تو را د رجلسه مطبوعاتی بااین جنس مقاله‌ها کامل کنند. تو که می‌فهمی تقیه یعنی چه؟ البته تقیه از جنس خودت. بخر! جنازه دختر بچه معلم این مملکت را بخر! مردم را به جشن تولد خودت دعوت کن و فقط از دماغهایشان فیلم بگیر! قبول دارم... این دماغ‌ها کاملا واقعی است. هستند جوانهایی که تمام فکر وذ کر و آرزوهایشان مهاجرت و فرا ر است. جوانهایی که تمام عمر گم می‌شوند و دیگر نمی‌توانند به هیچ کجا احساس  تعلق کنند. تو نمی‌خواهی شهیدان را ببینی. اصلا مثل من نمی‌توانی. من و تو محکوم به این شب سرد و سوت و کور زمستانی در حاشیه یک قبرستانیم. من هم مثل تو عمری است .. ای بابا! نمی‌خواستم از این فیلم حرف بزنم. خواستم با یک کیک و شیرکاکائو بروم سراغ فیلم بعدی. اما تو یک چیزهایی پراندی، من هم یک چیزهایی. مبارز باید خونسرد و باهوش باشد. یک عمر است دنبال یک روشن فکر واقعی می‌گردم که مثل مرد بماند و حرف بزند! تو «مانی حقیق» هستی. نه «واقعی» . باید خونسرد باشم و منتظر بمانم.

    از شما مخاطبان عزیز عذرخواهی می‌کنم. «شور شیرین» فیلم بدی نبود، اما با این اوضاع که می‌بینید به  «زندگی خصوصی» برسیم، چه کنم؟ فقط سفارش می‌کنم «روزهای زندگی» را ببینید «قلاده‌های طلا» را که بدون سفارش هم احتمالا خواهید دید. «روزهای زندگی» یکی دو مشکل فیلمنامه ای و دکوپاژی دارد، اما اصل قضیه چیز دیگری است. یک سکانس دارد که با پذیرش قطعنامه بچه‌ها تفنگ شان را به زمین می‌اندازند. این سکانس را ده بار هم ببینید کم است. یا آن سکانسی که «فرخ نژاد» (رئیس و جراح بیمارستان صحرایی) ادرار رزمندگان مجروح را تمیز می‌کند. .. یا آن سکانس که جنازه یک شهید دست می‌اندازد روی شانه دکتر... الحمدلله علی عظیم رزیتی.. این همه واقعیت و حقیقت را وقتی ما نمی‌گوییم، از فلان کارگردان که خودش اعتراف میکند جرات حرف زدن و شعار دادن ندارد، چه توقعی داریم؟ چطور به آدم محترمی مثل «مانی حقیقی» بگویم به خاطر چیز دیگری است که قلبم می‌خواهد از حلقم بیرون بزند. وگرنه من و تو چه کار به هم داریم؟

    عذرخواهی می‌کنم از ادامه مقاله. یا نقد چیز دیگری است، یا حقیر نمی‌دانم چیست. یا می‌دانم و نمی‌توانم یا می‌توانم و.... «ما می‌توانیم»

    السلام علیک یا ثار اله.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه