پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


مهدی خالقی

ديگر مطالب اين نويسنده :

  • درد انسان را بیدار نگاه می دارد

  • دوست دارم شعرم معترض باشد

  • در متن حاشیه نشینها

  • فرهیختگان مؤثر نیستند

  • عاشق دشت آزادگان

  • موبایل؛ شهردار؛ مسجد!

  • نمي‌خواستيم فقط پامنبري باشيم

  • در دست بررسی است...

  • مطلب بعدي >   1459 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    زندگی به سبک سینما

      نگاهی به مسأله سبک زندگی در سینمای ایران
    محمد مهدی خالقی

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    سبک زندگی اسلامی، قدمتی به اندازه تاریخ اسلام دارد. پیامبر گرامی اسلام به امر خداوند ازهمان بدو رسالت درپی تغییراتی بنیادین درشیوه زندگی فردی و اجتماعی مردم بود. اما این تغییرات، ناگهانی و درزمان کوتاه به انجام نرسید. پس از وفات پیامبر، ائمه اطهار درطول بیش ازدویست سال، سبک زندگی یک مسلمان واقعی را بطور دائم و مستمر، دربطن تعالیم شیعه و با نگاه به قرآن و سنت پیامبر و دریافت‌های الهی خود اصلاح و تبیین کردند. این مقاله سعی دارد، مروری بر موارد نقض سبک زندگی اسلامی درفیلم‌های جشنواره فجر1390 داشته باشد.

    پارچه سیاه باخال‌های رنگی
    سیاه نمایی تم آشنائیست که سینمای روشنفکری ایران، همراه با برنامه ای جهانی و با هدف خدشه دار کردن وجهه مردمی انقلاب اسلامی، درهمه سالهای پس ازانقلاب دنبال کرده است. ازاجاره نشین‌ها که ایران اسلامی را به بنایی درحال فرو ریختن تشبیه می‌کرد، تا آثار سیاه دهه هفتاد و فیلم‌های امروزسینمای ایران.
    درجشنواره فجر 1390 هم بخش مهمی ازفیلم ها، فضایی سیاه و نا امید کننده داشتند. این درحالی است که رهبر انقلاب یکی ازاستراتژی‌های نظام را توجه به امید و آینده روشن و درخشان تعیین کرده‌اند و سخنرانی نوروزی ایشان درحرم امام رضا(ع) سراسر امید و شور و نشاط بود، بخش زیادی ازفیلم هایی که با بودجه بیت المال و نهاد‌های با ادعای پیروی ازولایت ساخته می‌شوند، فضایی سیاه، دلگیر و پریشان کننده دارند. آمین خواهیم گفت فیلم بدون قصه سامان سالور، یک کارمند راه آهن را که به دلیل عشقی شکست خورده، به واگن‌های سوخته بین راهی پناه آورده، بعنوان شخصیت اصلی انتخاب کرده است. درشروع فیلم، گروهی عجیب و غریب جنازه ای را که درخارج ازکشور فوت کرده برای دفن به یک روستای دورافتاده می‌آورند. خرده داستان‌های دیگر قصه هم، به گونه ایست که فضایی ازیأس و نا امیدی را با خود می‌آورد. ازتمهیدات مهم اینگونه فیلم‌ها برای القای حس نا امیدی، نورپردازی کم فروغ و تاریک است. «پله آخر»، فیلمی تاریک، سیاه و بی هدف با چند نکته مختصر است که نه تنها توانایی تبدیل شدن به یک فیلم بلند را ندارد که درصورت ساخته شدن به شکل فیلم کوتاه هم خسته کننده بود. فیلم دیگری که دراین دسته می‌توان به آن اشاره کرد،« خود زنی» است. کاوری که سال گذشته، فیلم خوب « نفوذی» همراه با مهدی فیوضی ساخته بود، دست به تقلیدی ناشیانه از فیلم‌های سایه روشن نوآرمی زند. ازطرف دیگر فیلم سعی کرده ازنظر سبک به فیلم‌های کیمیایی نزدیک شود. یک کولاژ ناشیانه ازموضوعات مختلف که قصة نداشتة فیلم توانایی بهم چسباندن این اجزای ازهم گسیخته را ندارد. تنها نکته مثبت فیلم تیتراژ خوب و نورپردازی سکانس اصلی قبرستان است. درنقطه مقابل آثار سیاه نما، فیلمی قرار دارد که ازطرف دیگرِ بامِ سفید نمایی افتاده است.  « تهران 1500»، انیمیشن بلند بهرام عظیمی، ایران را درسال 1500، کشوری فوق پیشرفته با ماشین‌های پرنده و دانشگاه آزاد درکره ماه تصویر می‌کند. دراین زمان تهران شهری با ساختمان‌های بلندتر ازبرج میلاد و دریاچه ای درمیان است. فیلم البته فانتزی خوبی دارد و ازقدیم گفته‌اند آرزو برجوانان عیب نیست، اما ازنظر محتوا آیا غایت ایران اسلامی درچشم انداز 1500، رسیدن به پیشرفتهایی غرب خواسته و اوج گرفتن در تکنولوژی وارداتی، بدون توجه به اخلاق، انسانیت و سایر تعالیم اسلام است؟
    ژانر خیانت
    خیانت به اشکال مختلفش، ازخیانت‌های اخلاقی درچهارچوب خانواده و خارج ازآن، تا خیانت‌های اقتصادی و ... مهمترین دستمایه بخش مهمی از فیلم‌های امسال است. « برف روی کاج‌ها » یکی ازفیلم‌های برگزیده جشنوارة فیلمی که به مناسبت پیروزی انقلاب اسلامی برگزار می‌شود، هسته مرکزی قصه اش را براساس خیانت شکل می‌دهد. علی پزشک میانسال بیش ازیک سال است با نسیم، شاگرد کلاس پیانو همسرش رؤیا رابطه دارد. او حالا با نسیم به انگلستان رفته است. سنگینی این خیانتِ درچهارچوب خانواده، باعث می‌شود رؤیا هم به فکر رابطه با نریمان، جوان فیروزه تراش!! همسایه روبرویی بیفتد. در « یکی می‌خواد باهات حرف بزنه » هم هسته مرکزی و انگیزش اصلی قصه مردی است که براثر خیانت او خانواده ازهم پاشیده است. البته درانتهای قصه متوجه می‌شویم که کل مسأله خیالبافی‌های همسر بوده و همه چیز سرکاری بوده است. اینهم ازآن کارهاست که دریک فیلم نود دقیقه ای هر خباثتی به خرج دهی و بعد در2 دقیقه آخر و برای بستن دهان اداره نظارت و ارزشیابی با یک گره گشایی اشکی همه چیز را ختم به خیر کنی. مشابه این مضمون را سال پیش درفیلم« اینجابدون من » دیده بودیم. در « من همسرش هستم » خیانت زن به شوهرش به این شکل توجیه می‌شود که او به شوهر سابقش که سالهاست ازهم طلاق گرفته اند، دوباره علاقه مند می‌شود. تقدم حس و علاقه برشرع مسأله ای پذیرفته شده و جاافتاده درسینمای روشنفکری ایران است. اما درباره مسأله خیانت « یک روز دیگر» فیلمی متفاوت است. درمیان داستانک‌های فیلم و چند نفر مهاجری که درفرانسه زندگی می‌کنند، دو مورد درباره خیانت است و هردو مربوط به شهروندان فرانسوی و درحقیقت اروپایی. این موضوع ازطرفی دقیق دیدن ارتباطات جهانی است و ازطرف دیگر این درس رابه سینمای ما می‌دهد که درهر محیطی باید پدیده‌های همان بستر را شناخت و آنرا مورد استفاده قرار داد. درهمین فیلم پدیده تنهایی که جزو مقولات دنیای مدرن است، به خوبی تبیین می‌شود. « یک روز دیگر»  این سؤال را مقابل سینمای ایران قرار می‌دهد که آیا خیانت پدیده امروز جامعه ایران اسلامی است؟ و ایران امروز کدام پدیده‌های نامکشوف را برای سینمای ایران دارد؟
    مخملباف درون، مخملباف برون
    یک از مفاهیمی که مخملباف را به مدل امروزی اش تبدیل کرد، « جنسیت » بود. « شبهای زاینده رود » و « نوبت عاشقی » سکس پنهان آثار مخملباف بودند و « جنسیت »و « فلسفه» و « فریاد مورچه ها»، سکس آشکار آثار او و اولی بسیار خطرناکتر ازدومی. البته مخملباف بالاخره آنچه دردرون داشت را درفیلم‌های آخرش بیرون ریخت و هم خودش را راحت کرد و هم مخاطبینش را. سینمای امروز ایران مخملبافک‌های زیادی دردرون دارد که خود را پشت سکس پنهان آثارشان مخفی کرده اند. « زندگی خصوصی»، فیلم مورد علاقه مسؤولان سینمایی شاخصه این آثار است. ابراهیم انصار حزب‌اللهی قدیم که حالا سردبیر یکی ازروزنامه‌های زنجیره‌ای دوره اصلاحات است، با دختر خبرنگاری رابطه پیدا می‌کند و درنهایت، پریسای حامله را می‌کشد. دراین قصه، 20 درصد انصار حزب الله و روزنامه و اصلاحات و تجدید نظر طلبی و دین و اخلاق و ... است و 80 درصد، روایت با آب و تابِ عشق بازی این ابراهیمِ درگلستان!! دیالوگ‌های شرم آور، نورپردازی و کرشمه‌ها و نگاههای شهوانی و صحنه خاموش شدن چراغ خانه پس ازآن، نشان دهنده عقده‌های فرو خفته سالیان است که با سطحی‌نگری متولیان فرهنگی به بازار آمده است.  « پنهان» مجموعه‌ای ازحسرت‌های جنسی بین شخصیت‌هاست. معمار با یلدا، یلدا با یک پسر دیگر، دکتر همسایه با یلدا، دوست یلدا ریحانه با پسری دیگر. فیلم مجموعه‌ای ازروابط نا مشخص جنسی است، بدون شخصیت پردازی و قصه پردازی و با نگاه‌های حسرت بار که تعریفی جز تحریک غرائض حیوانی ندارد. همچنین « پنهان » می‌تواند خود را بعنوان فیلمی که عشق را درسینمای ایران به سن دبستان آورد، مطرح کند. دختر دبستانی فیلم عاشق پسر دبستانی همسایه دیگر می‌شود و موش همسترش!! را به او هدیه می‌دهد. « دوباره باهم»  با وجود ساختار ضعیف، به دلیل هنجار شکنی بی پروایش قابل تأمل است. فیلم عملاً یک اثر آموزشی برای رابطه برقرار کردن با زنان شوهر‌دار است. این فیلم هم البته سعی دارد خود را مخالف اینگونه بی اخلاقی‌ها نشان دهد. اما درعمل بیشتر زمان فیلم سعی سلیمی دربه دام انداختن مریم است. جالب اینکه کارگردان خود به فضای فیلمش آگاه است و لوکیشن را به منطقه آزاد قشم منتقل می‌کند. این وضعیت بیشتر قصة « برف روی کاج‌ها» را ازآنجایی که نریمان وارد قصه می‌شود، دربرمی گیرد. این نریمانِ فیروزه تراش مارا بیاد جمله معروف یکی ازنمایندگان مجلس می‌اندازد که گفته بود : «اسم ایران چون مؤنث است، باعث سرشکستگی ما دردنیاست، اگر دست من باشد اسم ایران را می‌گذارم نریمان که هم نر است و هم با ایمان!!» نریمانِ فیروزه تراشِ عاشق موسیقی، با ماشین قراضه اش دریکی ازمناطق بالای شهر زندگی می‌کند. بالاخره این خانه بالای شهر است یعنی خانه دکتر یا پایین شهر و خانه نریمان؟ اگر بالای شهر است و نریمان پولدار، پس چرا ماشینش قراضه است! اصلاً کارگران فیروزه تراش پولدارند یا فقیر. خلاصه این حکایت عاشق شدن پسر فقیراست بر دختری ثروتمند و مطرب و زیبا روی که چشمی اشک و چشمی خون دارد. بیا و تماشا کن !!


     غیرت محکوم
    مبارزه بی امان با غیرت و مردانگی و حراست ازحریم خانواده دربرابر چشم‌ها و اراده‌های هرزه سالهاست دردستور کار سینمای روشنفکری غرب زده این کشور قرار گرفته است. به نظر من سؤال اصلی درباره فیلم « خرس»  اینست که چرا عباس برای حراست ازحریم خانواده و همسر مورد علاقه اش محکوم است؟ یعنی اگر تو با همسرطلاق گرفتة یک رزمنده ازدواج کنی، باید هرزمان که او اراده کرد و آمد، همسرت را تقدیم اش کنی و فاتحه زندگی و فرزندانت را بخوانی؟! شخصیت خرس یک رزمنده تازه برگشته است – نمی‌دانم اگر رزمنده نبود، چه خللی به قصه وارد می‌شد – اما محتوای فیلم درست عکس یکی ازمفاهیم بنیادین جنگ یعنی دفاع ازناموس است. اینجا برخلاف جنگ، معادله جنگ – ناموس بصورت عکس و درمقابل هم تعریف می‌شود. طبیعی است که دراین معادله غلط نتیجه یا محکوم شدن غیرت است و یا جنگ! برای درک بهتر این مفهوم، توجه به سکانس انتهایی  « برف روی کاج ها» راهگشاست. رؤیا با جوان فیروزه تراش به کنسرت می‌رود. دربازگشت علی نادم و پشیمان به خانه بازگشته است. رؤیا کنارش می‌آید، به او نگاه می‌کند و یکی ازفلسفی ترین جملات سینمای جهان را برزبان می‌آورد : « خواستم بهت بگم من با یه آقایی آشنا شدم، کنسرت رفتم، وقتی اومد دنبالم دست و پامو گم کرده بودم و یه حسی داشتم که سالها نداشتم»!!
    تحریف
    تمسخر دین و اعتقادات مردمی، تحریف احکام و تعالیم دین، مساوی انگاشتن دین با خرافه، جهل و تعصب و ... همه مفاهیمی است که عبدالرضا کاهانی درآثارش ازجمله « بی خود و بی جهت» طرح می‌کند. الهه و فرهاد درشروع زندگی مشترکشان که با مشکلات مالی و خانه اجاره ای همراه است، با سختگیری‌ها و برخورد بد مادر چادری و متعصب الهه مواجه می‌شوند. ازطرف دیگر خانواده مژگان و محسن، دوست فرهاد که بی قید و ولنگار اما انسان دوست و مهربان هستند، درتقابل با مادر الهه، باعث محکوم شدن دین و اعتقادات دینی می‌شوند. درنگاه آقای کاهانی دین و ارزش‌های معنوی، مانند همان وسایل اضافه ایست که هردو خانواده به شرش گیر کرده اند. درچند جای فیلم به الهه می‌گویند اینهمه وسایل را برای چی می‌خواهی؟ یعنی دینِ به اندازه، فردی، عرفی و سکولار بدرد می‌خورد و دین اجتماعی که دنبال امور اجتماعی و سیاسی و مثلاً نوعی ازکار خیریه مثل مادر الهه باشد، باید ازخانه بیرون ریخته شود. در « برف روی کاج‌ها» هم درست با زنی مثل مادر الهه مواجهیم. زن صاحب خانه، چادری و مذهبی و معتقد اما متعصب و اهل تهمت و بدبینی است و بدون دلیل درنبود دکتر، به رؤیا گمان بد دارد. « نارنجی‌ها» هم مثل همه آثار قبلی مهرجویی، نگاهی همراه با بدبینی به دین دارد. زباله هایی که حامد بعنوان یک عکاس مدرن و با فداکاریِ پوشیدن لباس سوپوری جمع می‌کند، استعاره ای برای سنتها و باورهای جامعه ایست که هنوز گرفتار سنتهای زائد است. البته به دلیل سفارشی بودن و یا به دلیل تحولات مهم پس ازفتنه درکشور و جهان، آقای مهرجویی نگاهی برخلاف اصغر فرهادی دارد، او ماندن و سعی درجهت پالایش جامعه و دورانداختن ارزش‌ها را به رفتنی با ابهام و بدون پشتوانه ترجیح می‌دهد. البته قطعاً صداقت مهرجویی، به تزویر فرهادی ترجیه دارد. فرهادی در «جدایی نادراز سیمین» دم از رفتن می‌زد اما با افتخار اعلام کرد که باز می‌گردد تا دوباره از سوبسیدهای این سینمای کثیف حکومتی!!! استفاده کند. یزدی‌ها مثلی دارند شیرین « نون اینجا، آب اینجا، کجا بعز اینجا؟!»
    کاروسرمایه کدام ایرانی

    شخصیت‌های سینمایی چه شغلی دارند؟ این شغل‌ها چند درصد ازکل مشاغل را دربرمی گیرد؟
    بیشتر مشاغل شخصیت‌های سینمای ایران شغل‌های باکلاس و دهان پرکن و تر وتمیز است. پزشک، نویسنده، خبرنگار، مدیر یقه سفید، حاجی بازاری، موسیقی دان، معمار، هنرمند و...
    در « گیرنده» که قرار است فیلمی مردمی و اجتماعی باشد بازهم با مشاغل کلیشه ای مواجهیم. یک مطرب، یک خبرنگار و یک دانشجو ویک کارخانه دار زالو صفت. رؤیای سینما شخصیتی دارد که هرچند بطور عام کلیشه نیست اما درتصویر کردن شخصیت یک روحانی کلیشه است. درسینمای ایران روحانی‌ها یا لمپن و ساده اند؛ یا روشنفکر و اهل تسامح. روحانی فیلم بااینکه دم ازتفکر آوینی می‌زند، اما زندگی و رفتار و حتی نوع حجاب دخترش خیلی سانتی مانتال و گل و بلبلی است. - منکر وجود روحانیان اینگونه نیستم، اما همه روحانی‌ها اینطور نیستند و زیّ طلبگی مؤلفه‌های آشنا و عمومی دیگری دارد. -  « زندگی خصوصی» هم حول مشاغلی تکراری دورمی زند. سردبیر یک روزنامه عاشق خانم نویسنده ای رمانتیک و زیبارو می‌شود. درکنار این دونفرچند یقه سفید جدید و قدیم هم پرسه می‌زنند. البته دراین فیلم شغل فنی سردار جنگ مقداری متفاوت است. یک معلم موسیقی و یک دکتر شخصیت‌های اصلی  برف روی کاج‌ها هستند. شغل جوان فیروزه تراش هم به دلیل ناهمگونی با فضا و خلق الساعه بودنِ یک فکر فانتزی، بدون تحقیق و کاربرد است و بیشتر شبیه به یک مضحکه. مثلاً اگر نریمان مسافرکش یا کارمند یا مغازه دار و ... بود، چه تفاوتی درقصه اتفاق می‌افتاد؟  « نارنجی ها» ، « دوباره باهم» و چند فیلم دیگرهم مشاغلی مشابه دارند.
    لوکیشن شیر، کره، خرافات!
    ازدیگرمواردی که درمورد نگاه اجتماعی سینمای ایران به سبک زندگی قابل بررسی است، نگاه سینما به روستا و روستائی است. این نگاه برگرفته ازچند منشأ است. نشناختن روستا -که دلیل اصلیش ندیدن روستا ست - ، تعمیم دادن اطلاعات قدیمی ازروستائیان به زمان حال، داشتن پیش فرض‌های غلط درباره روستائیان مثل خرافات، جهل، بی سوادی، تعصب، میل به مهاجرت و...، عدم ساخته شدن آثار مناسب پایین دستی مثل برنامه‌های تلویزیونی و مستندهای فاخر درباره روستا و ... مضحک ترین فیلم این گروه « یه عاشقانه ساده» اثر سامان مقدم است. فیلم بین زمان حال و گذشته سرگردان است. من تا لحظاتی ازفیلم نفهمیده بودم که این یک روستای زمان حال است و بعد ازوارد شدن ماشین فهمیدم. فضا و آدم‌های به اصطلاح روستایی، به شدت انتزاعی و منفک ازقصه هستند. درست این حس به تماشاگر القا می‌شود که مردم روستا، عده ای هنرپیشه باکلاس هستند که ازتهران با ماشین‌های گرانقیمت به محل تصویر برداری آمده‌اند و مشغول انجام چند دیالوگ و حرکاتی دیکته شده هستند. لهجه‌های تهرانی، قیافه‌های شهری و اتو کشیده و قصه ای که اگر درشهر ساخته شده بود، هیچ تفاوتی نمی‌کرد، جز اینکه چون قرار است قصه جهالت و تعصب را نقد کند، لوکیشن حتماً باید روستا باشد!!  « پرواز بادبادک‌ها» البته ازنظر فضاسازی و ایجاد حس روستا مؤفق است چون دریک روستای واقعی ساخته شده است. اما نگاه کارگردان به زندگی روستائیان سطحی و کلیشه ای است. علی قوی تن به روستائیها به چشم عده ای عقده ای، عقب مانده و خرافاتی نگاه می‌کند که معلم برای نجات دادن آنها تلاش می‌کند. درصورتی که امروز روستاها حتی با ده سال گذشته شان تفاوت بسیار دارند. ورود امکانات مختلف مثل تلفن، اینترنت، پست، خانه بهداشت، گسترش مدارس، گسترش مکانیزاسیون کشاورزی، حضور رسانه‌ها درقالب تلویزیون و ماهواره، گسترش راههای روستایی که به ارتباطات کمک می‌کند، بهبود معیشت روستائیان و ... مسائلی است که زندگی روستایی را بسیار متفاوت با گذشته کرده است. البته ما منکر وجود تعصبات و خرافات درروستا نیستیم، اما مگراین مسائل درشهرها وجود ندارد؟ حتی مگر این مسائل درطبقات مرفه و روشنفکران و تحصیل کرده‌ها وجود ندارد؟
    جشنواره امسال یک فیلم متفاوت روستایی هم داشت. « یک پذیرایی ساده» اثر مانی حقیقی فیلمی استعاری برای نقد هدفمندی یارانه هاست. کاوه و لیلی با ماشینی گرانقیمت که پر ازکیسه‌های پول است، به منطقه ای دورافتاده و مرزی می‌آیند و شروع به توزیع پول میان روستائیان می‌کنند و ازاین کار عکس و فیلم می‌گیرند. انتهای فیلم معلوم می‌شود این پول متعلق به مادر کاوه است که نیت کرده آنرا بین مردم منطقه خود تقسیم کند. روستائیانی که با این دونفر برخورد می‌کنند، هریک واکنش‌های مختلفی دربرابر اینکار انجام می‌دهند. چند نفر قبول نمی‌کنند، چند نفر طمع می‌کنند، یکی پولها را می‌دزدد، یک نفر دیگر اصلاً ارزش پول را نمی‌فهمد. همه حرف فیلم اینست که پول سهم ما – ثروتمندان -  را بزور به کسانی که قدرش را نمی‌دانند ندهید.
    مهاجران
    یکی ازمهمترین دستمایه‌های موضوعی سینمای روشنفکری ایران، مهاجرت است. جذب نخبگان شرق حالا بیش ازهرزمان، استراتژی غربِ شکست خورده و ورشکسته برای خیز مجدد تاریخی است . در « پل چوبی» همه شخصیت‌های اصلی، عده ای ازتحصیل کردگان دانشگاهی هستند که یا مهاجرند و یا درآرزوی مهاجرت. حتی استاد آنها هم مهاجرت کرده و حالا درامارات! تدریس می‌کند. در« میگرن» مردِ یکی ازسه خانواده فیلم برای مهاجرت به اروپا، راهی ترکیه می‌شود. در « پنهان» اینبار زن خانواده است که برای تحصیل به پاریس رفته و مرد و دخترش را تنها گذاشته است. جز این نگاه که مهاجرت به اروپا و آمریکا را ترویج می‌کند، چند فیلم دیگر هستند که نگاهشان به مهاجرت یا نتیجه قصه شان همراه با پیرنگ بازگشت است. در« خوابم میاد» ، دختر فقیر شکلات فروش، مهاجر سرخورده و فقیری است که بازگشته و تصمیم به ماندن دارد. « یک سطر واقعیت» نگاهی منفی به مهاجرت دارد. فیلم به نقد سطحی فضای فرهنگی و مطبوعاتی کشور می‌پردازد، و ماجرای مهاجرت شخصیت‌هایش را به فضایی پلیسی می‌کشاند. درست شبیه این تم را درفیلم بغض هم می‌بینیم. اینبار قصه از ایران شروع نمی‌شود. شخصیت‌ها درترکیه تلاش برای مهاجرت دارند که درگیر ماجرایی جنایی می‌شوند و رها می‌شوند. نارنجی‌ها دراین بین فیلم متفاوتی است. قصه فیلم بسیار شبیه جدایی نادر ازسیمین است اما فضا و نتیجه گیری بسیار متفاوت است. درنارنجی‌ها خبری ازفضای سیاه و سنگین و یأس آور جدایی نیست. فیلم مفرح و شادی آور و تا حدودی فانتزی است. درنهایت هم لیلی حاتمیِ مهاجر برخلاف جدایی نادر ازسیمین تصمیم به ماندن می‌گیرد. خیلی‌ها این فیلم را جواب فیلم اصغر فرهادی می‌دانستند. اما به نظر این فیلم نوعی عقب نشینی تاکتیکی است که رفتن را قبول ندارد و توصیه اش ماندن و زدودن بیشتر، بهتر و باجدیت تر سنت‌ها و ارزشها یا همان زباله هاست. و درنهایت تنها فیلمی که با دیدنش ازمهاجرت پشیمان می‌شوی، یک روز دیگر است. فیلم به شکلی واقعی به گوشه ای ازوضعیت مهاجرین ملیت‌های مختلف درپاریس می‌پردازد.
    خانواده
    بیشتر مناسبات اجتماعی دردل خانواده شکل می‌گیرند. تغییر سنتها و آداب و رسوم دینی مردم که درطول چند صد سال شکل گرفته، گرچه کاری مشکل است، اما اگر محقق شود، مناسبات اجتماعی را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد.
    پدریا مادر بایک فرزند
    واقعیت اینست که بیشتر سینماگران ما خانواده ایرانی را ناقص می‌بینند. بخش مهمی ازخانواده هایی که درسینمای ایران تصویر می‌شود، تک والدینی هستند و یا به دلیل اختلافات مطروحه درقصه‌ها درحال فروپاشی هستند. این موضوع ممکن است تا حدّی جزو مشکلات طبقات مرفه بالانشین تهران باشد، اما تعمیم دادنش به کل کشور ازطریق سینما، ظلمی است که به نظام خانواده درایران می‌شود. درکنار این، مسأله تک فرزندی که به معنی رشد منفی جمعیت است، درسینمای ایران به وفور دیده می‌شود.
    « میگرن» برش هایی اززندگی سه خانواده است که دریک مجموعه آپارتمانی زندگی می‌کنند.
    خانواده اول : یک زن تنها که کارش تدریس و ترجمه زبان انگلیسی است، با دخترش توکا. او هفت سال است طلاق گرفته و صاحب خانه جوابش کرده است.
    خانواده دوم : مادر و مادر بزرگ با پسرجوانشان حسن. کارآنها سبزی پاک کردن برای همسایه هاست و حسن که سنش بالا رفته و ازدواج نکرده ، زنهای هرجایی را  به خانه می‌آورد.
    خانواده سوم : آرش همسرو تنها فرزندش را رها می‌کند و برای کار به ترکیه می‌رود.
    تنها خانواده کامل و البته تک فرزند، سومی است که درحال فروپاشیدن است و دو خانواده دیگر ناقص و فروپاشیده اند. دراین بین تنها جوان درمعرض تشکیل خانواده یعنی حسن، آنقدر دمدمی مزاج و ناقص العقل است که توانایی تشکیل خانواده را ندارد. در« بی‌تابی بیتا» با دو خانواده مواجهیم. مادر و دختری تنها و همسایه شان که خانواده ای با دختر یکی یک دانه و فراری است. مادر خانوادة اول قصد ازدواج با بقال سرکوچه را دارد که بیتا هم ازخانه فرار می‌کند و پس ازماجراهایی اجباراً به خانه بازمی گردد. « نارنجی‌ها» حکایت خانواده ای تک فرزند و درحال فروپاشی است که البته درنهایت پایان خوشی دارد. درباره تک فرزندی و بچه دار شدن درسنین بالا – پس ازعشق و حال‌های جوانی و برای بقای نسل - « زندگی خصوصی»  و « زندگی خصوصی خانم و آقای میم» قابل توجه است. درهردو خانواده هایی را می‌بینیم با مشکلات زیاد و یک فرزند! این فضا درحالی است که حتی روانشناسان غربی تک فرزندی را ازنظر تربیت و فضای روحی و روانی چه برای فرزند اول و چه برای والدین مضر می‌دانند. ازنظر جمعیتی و آینده نگری هم، تولد یک نفر ازدو نفر به معنی پیر شدن و رشد منفی جمعیت است. رهبر انقلاب دردیدار مسؤولان نظام 16 مرداد 1390 فرمودند : « من معتقدم كه كشور ما با امكاناتى كه داريم، ميتواند صد و پنجاه ميليون نفر جمعيت داشته باشد. من معتقد به كثرت جمعيتم. هر اقدام و تدبيرى كه ميخواهد براى متوقف كردن رشد جمعيت انجام بگيرد، بعد از صد و پنجاه ميليون انجام بگيرد»
    نقطه‌های سفید
    اما دو فیلم شاخص این دوره، « قلاده‌های طلا» و  « روزهای زندگی» هرکدام نوعی ازسبک زندگی اجتماعی را باتکیه برخرد جمعی مردم انقلابی ایران به نمایش می‌گذارند. قلاده‌های طلا روند شکل گیری و مقابله جمعی مردم با فتنه داخلی و خارجی را به شکلی مستند گونه روایت می‌کند. اجزای این حضور مردمی گستره ای ازرهبر انقلاب تا وزارت اطلاعات ونیروی انتظامی و بچه‌های پایگاه بسیج و دانشجوها و عموم مردم را دربرمی گیرد. فیلم همچنین اعتقادی به شکاف بین طبقات اجتماعی ندارد و مردمی را که با شبهه افکنی فتنه گران به صحنه آمدند و روند ریزششان را به رسمیت می‌شناسد. درنظر کارگردان قلاده ها، فقط سیاه‌های روسیاهی که دشمنیشان محرز است، ازپیکره این اجتماع با هویت و آرمان گرا جدا هستند.« روزهای زندگی»  هم فارغ ازسوژه دفاع مقدسی جذابش، سبک یک زندگی جهادی و خانواده ای جهاد گر را دردل جنگ تصویر می‌کند. دکتر امیر علی علوی رئیس یک بیمارستان صحرایی که همسرش لیلی اورا تنها نگذاشته است. به نظر من یکی ازبهترین سکانس‌های فیلم، خلوت کوتاه این خانواده کوچک، پشت بیمارستان است. درشرایطی سخت، تضاد این محیط امن خانوادگی، زیر گلوله‌ها و آسمان و رابطه ای زیبا، عاشقانه و معنوی، ذیل آرمانی مشترک و مفهوم یک زندگی آرمانی که خیلی‌ها هنوز بدنبالش هستند، غافل ازاینکه بهترین نمونه‌های این نوع زندگی، درانقلاب و دفاع مقدس وجود داشت. به نظر من ارزش تبیین درست رابطه یک زن و شوهر درسخت ترین شرایط جنگی با حفظ صمیمیت و علاقه متقابل، مهمترین ویژگی « روزهای زندگی» و بسیار ارزشمند تر ازبوجود آوردن یک فضای باور پذیر دفاع مقدسی است.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه