پيشرفته
 

موضوعات :

  • سینما

  • کلمات کليدي :


    محمد رضا طاهري

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • مستضعفین قانع

  • عدالت اسکروچی

  • مطلب بعدي >   1244 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    زباله‌های عینی و ذهنی در سینمای ایران

    مروری بر سوژه‌های شبه روشنفکری  در سینمای ایران

    محمد‌رضا طاهری


     

     

     

     

     

     

     

    سينماي ضد جنگ دو ويژگي اصلي دارد، يكي تمييز ندادن ميان جبهه حق و جبهه باطل و دوم متمركز شدن بر تلفات و هزينه‌هاي جنگ. بر همين اساس «ملكه» فيلمي ضد جنگ است. اين فيلم تمييزي ميان جبهه حق از باطل نمي‌دهد و عمدتاً بر مسأله كشتن و كشته شدن متمركز مي‌شود.

    رزمندگان اين فيلم تقريباً فاقد هويت هستند، ارزش‌ها و آرمان‌ها كمرنگ است. مفهوم شهادت كمرنگ مي‌شود و مفهوم مرگ و رنج‌هاي آن پررنگ مي‌شود. تمثيل زنبور عسل هم كارساز نيست و همچون وصله ناجوري به فيلم تحميل مي‌شود: زنبور عسل اگر نيش بزند مي‌ميرد و فقط ملكه است كه اگر نيش بزند نمي‌ميرد. كارگردان از جنگ موضوع كشتن و كشته شدن را انتزاع مي‌كند، كه البته اين از ويژگي‌هاي مهم فيلم ضد جنگ است، اما اگر قرار باشد چيزي از «جنگ ما» و يا به تعبير درست‌تر «دفاع ما» انتزاع شود، مسأله حق و باطل است، چرا كه «الفتنه اشد من القتل». مسأله حتي اين هم نيست كه «اگر نكشي كشته مي‌شوي»، بلكه اگر به حق نكشي به ناحق كشته مي‌شوي. ملكه به لحاظ تكنيكي موفقيت‌هايي دارد، اما توفيقات آن در بهره‌مندي از گنجينه عظيم دفاع مقدس ناچيز است. اگر كارگردان تأمل بيشتري در آيات جهاد مي‌داشت و مفهوم قرآني «احدي الحسنيين» را بهتر درك مي‌كرد، پيوند بصري و معنايي زيباتر و درست‌تري ميان «بالا رفتن»، «عروج»، «شهادت» و «ديدگاه الهي» و «اخلاق جنگ» برقرار مي‌كرد، بدون آنكه در دام احساس‌گرايي گرفتار ‌شود. در اين صورت ما شاهد اتفاقي خوب در سينماي دفاع مقدس بوديم.

    جشنواره سي‌ام بار ديگر نشان داد كه سينماي شبه روشنفكري ما عقيم و يتيم شده است و همچون اسب عصاري بر گرد مضمون كليشه‌اي و مكرر در مكرر شك و خيانت شوهر به زن يا زن به شوهر مي‌گردد. عقيم بودن سينماي شبه روشنفكري فقط در توليد مضمون نو نيست، بلكه پرداخت نو و خلاقانه‌اي هم از مضامين كليشه‌اي ندارد. اما در خصوص يتيم شدن سينماي شبه روشنفكري مي‌توان فصلي مشبع سخن راند. جاي آن است كه پژوهش جداگانه‌اي درباره نحوه بازنمايي پدر و مادر در سينماي شبه روشنفكري انجام شود تا روشن شود آبشخور اين يتيمي كجاست و تكيه بر كدام باد دارد.

    «برف ‌روي كاج‌ها» و «زندگي خصوصي آقا و خانم ميم» هر دو در اين عقيمي و يتيمي شريك هستند. برف‌روي كاج‌ها ماجراي خيانت شوهر به زن را به تصوير مي‌كشد و سعي مي‌كند تا سرماي زندگي اين زوج عقيم را به زور رنگ يا به تعبير دقيق‌تر بي‌رنگي به تماشاگر تحميل كند. تماشاگر هيچگاه نمي‌فهمد كه چرا زن يعني شخصيت اصلي ماجرا قبل از اينكه به ماجراي خيانت پي ببرد، سرد و افسرده است و كوك ناساز زندگي‌اش ريشه در كجا دارد. آيا نبود گرماي عشق و محبت است كه آنان را به اين سرما كشانده است؟ آيا «بالانشيني حاجي» علت آن است يا به دليل «قامت بي‌اندام و ناساز سنت» است كه در زندگي‌اش فضولي مي‌كند و بر آن حاكم و ناظر است؟ يا شايد هم ريشه در ناامني دارد؟ در حقيقت همه اين شعارها در فيلم داده مي‌شود، اما به نظر مي‌رسد مسأله اصلي «درد بي‌دردي» باشد، دردي كه تنها يك علاج دارد و البته اين علاج مي‌تواند گرماي لازم را براي اين زندگي سرد فراهم سازد.

    حكايت عجيبي است كه خصوصي‌ترين مسائل به عمومي ‌ترين دغدغه سينماي شبه‌روشنفكري تبديل شده است. اگر كارگردان «زندگي خصوصي آقا و خانم ميم» گمان مي‌كند فيلمي در نقد روابط آزاد مرد و زن و سبك مدرن زندگي ساخته است، بي‌گمان به خطا رفته است. اگر به ديده خطاپوش به فيلم بنگريم، حداكثر اين پيام را مي‌دهد كه مرد نبايد سوء ظن به همسرش داشته باشد، هر چند كه در جلسات خصوصي با مردان حضور داشته باشد و روابط آزادي با مردان داشته باشد و لذا «بايد شيطانش را مهار كند.» اما نمي‌توان خطاهاي فيلم را ناديده گرفت. خطاهايي كه اگر به سهو باشد نقض غرض مي‌كند و اگر به عمد باشد، گونه‌اي خيانت مي‌شود. (البته از آن نوع خيانت‌هايي كه بر خلاف خيانت زوجين به همديگر هيچ اهميتي براي سينماي شبه‌روشنفكري ما ندارد) اولين و ساده‌ترين خطاي فيلم، عنوان فيلم است. چرا بايد زندگي خصوصي را در پرده سينما به تماشاي عموم گذاشت؟ بهره‌گيري از جذابيت‌هاي جنسي در اين فيلم از همان عنوان فيلم آغاز مي‌شود و تا پايان ادامه مي‌يابد. تفصيل بيشتر اين مطلب خلاف اخلاق و عفاف است و اين نكته را كارگردان در ذهن داشته باشد كه بدون رعايت عفاف نمي‌توان عفاف را ترويج كرد. خطاي بزرگ‌تر فيلم اين است كه بيان نمي‌كند كه چه ايرادي در سبك مدرن زندگي زن وجود دارد. تنها چيزي كه در فيلم بيان مي‌شود يكي احساس ناخوشايند زن است كه نمي‌تواند نگاه مردان را تحمل كند و دوم عصبيت مرد است كه او هم نمي‌تواند نگاه و توجه و ارتباط مردان را با همسرش تحمل كند. اما اشكال كار كجاست؟ شايد كسي بگويد (و با توجه به سياق فيلم درست مي‌گويد) كه ايراد و اشكال اصلي در ته‌نشست‌ها و رسوبات تفكر سنتي و ديني است كه اگر از ميان برود، هم احساس ناخوشايند زن و هم عصبيت مرد از ميان خواهد رفت. و آن وقت خواهيد ديد كه زندگي مدرن چه زندگي لذت‌بخش و خوشايندي است. در اين صورت مشكل اصلي زندگي مدرن نيست، بلكه رسوبات سنت است كه بايد شسته شود و كنار گذاشته شود.(و در اين راستا مي‌توانيد از فنگ شويي هم بهره ببريد!) تكان‌دهنده‌ترين صحنه فيلم البته زماني است كه كه زن به جنايت نابخشودني خود اعتراف مي‌كند و مرد متوجه مي‌شود كه زن مي‌خواهد او را از عقيم بودن خارج سازد. يعني قرار است كه پدر شود و البته پدر بودن و مادر بودن جرمي نابخشودني در سينماي شبه روشنفكري ماست. اگر قرار است كه فيلم اين سبك زندگي را به چالش بكشد، بايد سبك سينمايي مناسب آن را هم پيدا كند تا مخاطب به پوچ بودن و ابتذال آن پي ببرد، نه اينكه مسأله بارداري را به گونه‌اي بيان كند كه آدمي باور مي‌كند كه اصل اين است كه جنين سقط شود مگر آنكه خلافش ثابت شود.

      يكي از نمونه‌هاي سينماي شبه‌روشنفكري كه به خوبي مي‌توان در آن نحوه بازنمايي مادر و يا ميزان خصومت اين جريان با مادر را مورد مطالعه قرار داد، فيلم «بي‌خود و بي‌جهت» است. سينماي شبه روشنفكري به خوبي مي‌داند كه پدر يا مادر نمادي از ارزش‌ها، سنت‌ها، آبرو و اخلاقيات است و لذا اگر بخواهيم همه اين‌ها را به سخره بگيريم، بايد زمينه و زميني را طراحي كرد و بازي مبتذلي به راه انداخت كه برنده آن چيزي جز ابتذال نباشد. و اين همان سبك مبتذلي است كه اينك صاحب يك كارگردان نيز شده است. ابتذال از همان تيتراژ فيلم آغاز مي‌شود و تلاش وافر و مقدمه‌چيني كاملي صورت مي‌گيرد تا شما به اين ابتذال خو بگيريد و با آن راحت باشيد و بدينسان آماده شويد تا به محض ورود مادر (يا همان سنت‌،جديت، ارزش‌ و آبرو) به اين زمين بازي، او را به سخره بگيريد. تا زماني كه احتمال آمدن مادر وجود دارد- مادري كه هرچند غريبه شده است، اما هنوز دست از سر ما بر نمي‌دارد- معضل زندگي اين دو زوج لاينحل باقي مي‌ماند و تنها زماني كه مادر مي‌رود و در را به روي او مي‌بنديم و مي‌دانيم كه ديگر باز نمي‌گردد، ماجرا به پايان مي‌رسد و ابتذال متوهمانه پيروز مي‌شود. مبارك باشد!

    «نارنجي پوش» فيلمي متوسط و كم‌مايه است، چرا كه دركي سطحي و نادرست از مهم‌ترين مسأله خود يعني «زباله» دارد. دو نوع  كلي زباله وجود دارد، زباله‌هاي ذهني و زباله‌هاي عيني. و  منشأ همه زباله‌هاي عيني، زباله‌هاي ذهني است. فيلم تقريباً تا اينجا پيش مي‌آيد، اما مهم‌ترين مسأله را به فراموشي مي‌سپارد: اينكه بخش اعظم زباله‌هاي ذهني كه انبوهي از زباله‌هاي عيني را توليد كرده است، ريشه در مدرنيته و سرمايه‌داري دارد. و زماني هم كه مي‌خواهد از آلودگي محيط زيست شاهدي بياورد به سراغ خانواده‌اي سنتي مي‌رود و انان را به غارنشينان و انسان‌هاي نئاندرتال! تشبيه مي‌كند. حال آنكه بلايي كه مدرنيته و سرمايه داري بر سر محيط زيست آورده‌ و توحشي كه در استفاده از طبيعت از خود نشان داده است، با هيچ دوره‌اي از تاريخ بشر قابل مقايسه نيست. ختم كلام اينكه هر تفكري كه گمان مي‌كند مي‌تواند بدون قناعت، ساده‌زيستي و بازگشت به سنت‌ها و آموزه‌هاي ديني تغييري در زباله‌هاي ذهني و عيني بدهد، از جمله همان زباله‌هاي فكري است كه بايد دور ريخته شود.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه